eitaa logo
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
1.4هزار دنبال‌کننده
49.8هزار عکس
36.4هزار ویدیو
1.7هزار فایل
#نذر_ظهور ارتباط با ما @Zh4653 @zandahlm1357 سلام خدمت بزرگواران این کانال پیروفرمایشات امام خامنه ای باب فعالیت درفضای مجازی ایجاد شده ازهمراهی شما سپاسگزاریم درصورت رضایت ؛کانال را به دیگران معرفی بفرمایید🍃🍃🍃🍃https://eitaa.com/zandahlm1357
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 کودتای دلاری در کانالهای تلگرامی😐 مذاکره بشود دلار بالا میره مذاکره نشود دلار بالا میره برجام امضا بشود دلار بالا میره ترامپ برجام رو پاره کنه دلار بالا میره هسته ای رو تعطیل کنیم بالا میره امتیاز به آمریکا بدیم بالا میره کلا تنظیم کردم دلار همیشه بالا بره ،مشکل در مذاکره و برجام نیست . مشکل داخل مملکته که تعمدا دارند دلار رو بالا می‌برند تا معیشت مردم رو بخطر بندازند و مردم رو از انقلاب خسته کنند و مملکت رو تحویل آمریکا بدن... 📌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خبر ┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄ 💯@zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️ پاسخ به ادعای سلطنت‌طلبان / آیا بخشیدن بحرین موجب تثبیت حاکمیت ایران بر جزایر سه گانه شد؟ ➕ می‌گویند شاه، بحرین را داد، اما حاکمیت ایران بر جزایر سه گانه را تثبیت کرد، آیا این درست است؟ 📣پاسخ در ویدئو ┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄ 💯@zandahlm1357
@zandahlm1357 @HashtominEmam آرشیو مطالب صفحه هرروز با امام رضا (ع)
پس يكي ديگر از مسلمات تاريخ اين مسئله است كه حضرت رضا از قبول ولايتعهدي مأمون امتناع كرده است ولي بعد با تهديد به قتل پذيرفته است. مسئله سوم كه اين هم جزء قطعيات و مسلمات است اين است كه امام از اول با مأمون شرط كرد كه من در كارها مداخله نكنم, يعني عملا جزء دستگاه نباشم, حالا اسم مي‌خواهد ولايتعهد باشد, باشد, سكه به نام من مي‌خواهند بزنند, بزنند, خطبه به نام من مي‌خواهند بخوانند, بخوانند, ولي در كارها عملا مرا شريك نكن, كاري را عملا به عهده من نگذار, نه در كار قضا و دادگستري دخالتي داشته باشم, نه در عزل ونصبها و نه در هيچ كار ديگري (۲). در همان مراسم تشريفاتي نيز امام طوري رفتار كرد كه آن ناچسبي خودش به دستگاه مأموني را ثابت كرد. آن جمله اي كه در اولين خطابه ولايتعهدش خواند به نظر من خيلي عجيب و با ارزش است. آن مجلس عظيم را مأمون تشكيل مي‌دهد و تمام سران مملكتي از وزراء و سران سپاه و شخصيتها را دعوت مي‌كند و همه با لباسهاي سبز كه شعاري بود كه آن وقت مقرر كردند شركت مي‌كنند (۳). اول كسي را كه دستور داد بيايد با حضرت رضا به عنوان ولايتعهد بيعت كند پسرش عباس بن مأمون بود كه ظاهرا قبلا وليعهد يا نامزد و لايتعهد بود , و بعد ديگران يك يك آمدند و بيعت كردند. سپس شعرا و خطبا آمدند و شعرهاي بسيار عالي خواندند و خطابه‌هاي بسيار غرا انشاء كردند. بعد قرار شد خود حضرت خطابه اي بخواند. حضرت برخاست و در يك سطر و نيم فقط , صحبت كرد كه جملاتش در واقع ايراد به تمام كارهاي آنها بود. مضمونش اين است: ما (يعني ما اهل بيت , ما ائمه) حقي داريم بر شما مردم به اينكه ولي امر شما باشيم: اِنّ لَنا حقّاً بولاية اَمرِكُم. معنايش اين است كه اين حق اصلا مال ما هست و چيزي نيست كه مأمون بخواهد به ما واگذار كند. و لَكم عَلينا من الحقّ (عين عبارت يادم نيست) (۴) و شما در عهده ما حقي داريد. حق شما اين است كه ما شما را اداره كنيم. و هرگاه شما حق ما را به ما داديديعني هروقت شما ما را به عنوان خليفه پذيرفتيدبر ما لازم مي‌شود كه آن وظيفه خودمان را درباره شما انجام دهيم , والسلام). دو كلمه: (ما حقي داريم و آن خلافت است , شما حقي داريد به عنوان مردمي كه خليفه بايد آنها را اداره كند, شما مردم بايد حق ما را به ما بدهيد, و اگر شما حق ما را به ما بدهيد ما هم در مقابل شما وظيفه اي داريم كه بايد انجام دهيم, و وظيفه خودمان را انجام مي‌دهيم). نه تشكري از مأمون و نه حرف ديگري , و بلكه مضمون بر خلاف روح جلسه و لايتعهدي است. بعد هم اين جريان همين طور ادامه پيدا مي‌كند, حضرت رضا يك وليعهد به اصطلاح تشريفاتي است كه حاضر نيست در كارها مداخله كند و در يك مواردي هم كه اجبارا مداخله مي‌كند به شكلي مداخله مي‌كند كه منظور مأمون تأمين نمي شود, مثل همان قضيه نماز عيد خواندن كه مأمون مي‌فرستد نزد حضرت و حضرت مي‌گويد: ما با تو قرار داريم كه من در هيچ كار مداخله نكنم. مي‌گويد آخر اينكه تو در هيچ كار مداخله نمي كني مردم مرا متهم مي‌كنند, حال اين يك كار مانعي ندارد, حضرت مي‌فرمايد: اگر بخواهم اين كار را بكنم بايد به رسم جدم عمل كنم نه به آن رسمي كه امروز معمول است. مأمون مي‌گويد بسيار خوب. امام از خانه خارج مي‌شود. چنان غوغايي در شهر بپا مي‌شود كه در وسط راه مي‌آيند حضرت را بر مي‌گردانند. بنابراين تا اين مقدار مسئله مسلم است كه حضرت رضا را بالاجبار به مرو آورده اند وعنوان ولايتعهد را به او تحميل كرده اند, تهديد به قتل كرده اند و حضرت بعد از تهديد به قتل قبول كرده به اين شرط كه در كارها عملا مداخله نكند, و بعد هم عملا مداخله نكرده و طوري خودش را كنار كشيده كه ثابت كرده كه خلاصه ما به اينها نمي چسبيم و اينها هم به ما نمي چسبند. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌┄┅═✧☫✧═┅┄ 💯@zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔰 یک سند تاریخی بر گنبد حرم 🔹تجدید طلاکاری و تعمیرات گنبد مطهر امام رضا علیه‌السلام در آستانه سالروز پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۸ و ثبت آن روی گنبد، از سندهای تاریخی کمتر دیده شده از تاریخ معماری حرم مطهر است
6.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 استاد : کسانی که هنوز گمان می‌کنند می‌شود به غرب اعتماد کرد، یا از سر لجاجت است یا حماقت❗️ ⬅️پاسخ محکم قرآن به مسئولانی که مدام به دشمن پالس ضعف میفرستند: دشمنان خدا هرگز به تعهدات خود با شما پایبند نخواهند بود❗️ 🔻 امام خمینی ره: این بار اگر شکست بخوریم تا ۵۰۰ سال نمی گذارند سربلند کنیم❗️ https://eitaa.com/zandahlm1357
🌹 کتاب های معرفی شده توسط مقام معظم رهبری👇👇👇👇👇 🌺🍀💐🌷🍀🌺
✫⇠قسمت :۵۷ پایان هفته بعد صمد برگشت. گفت: «آمده ام یکی دو هفته ای پیش تو و بچه ها بمانم.» شب اول، نیمه های شب با صدایی از خواب بیدار شدم. دیدم صمد نیست. نگران شدم. بلند شدم رفتم توی هال. آنجا هم نبود. چراغ سنگر روشن بود. دیدم صمد نشسته توی سنگر روی سجاده اش و دارد چیز می نویسد. گفتم: «صمد تو اینجایی؟!» هول شد. کاغذی را تا کرد و گذاشت لای قرآن. گفتم: «این وقت شب اینجا چه کار می کنی؟!» گفت: «بیا بنشین کارت دارم.» نشستم روبه رویش. سنگر سرد بود. گفتم: «اینجا که سرد است.» گفت: «عیبی ندارد. کار واجب دارم.» بعد دستش را گذاشت روی قرآن و گفت: «وصیت نامه ام را نوشته ام. لای قرآن است.» ناراحت شدم. با اوقات تلخی گفتم: «نصف شبی سر و صدا راه انداخته ای، مرا از خواب بیدار کرده ای که این حرف ها را بزنی؟! حال و حوصله داری ها.» گفت: «گوش کن. اذیت نکن قدم.» گفتم: «حرف خیر بزن.» خندید و گفت: «به خدا خیر است. از این خیرتر نمی شود!» قرآن را برداشت و بوسید. گفت: «این دستور دین است. آدم مسلمانِ زنده باید وصیتش را بنویسد. همه چیز را برایتان تمام و کمال نوشته ام. نمی خواهم بعد از من حق و حقوقتان از بین برود. مال و اموالی ندارم؛ اما همین مختصر هم نصف مال توست و نصف مال بچه ها. وصیت کرده ام همین جا خاکم کنید. بعد از من هم بمانید همدان. برای بچه ها بهتر است. اگر بعد از من جسد ستار پیدا شد، او را کنار خودم خاک کنید.» بغض کردم و گفتم: «خدا آن روز را نیاورد. الهی من زودتر از تو بمیرم.» خندید و گفت: «در ضمن باید تمرین کنی از این به بعد به من بگویی ستار، حاج ستار. بعد از شهادتم، هیچ کس مرا به اسم صمد نمی شناسد. تمرین کن! خودت اذیت می شوی ها!» اسم شناسنامه ای صمد ستار بود و ستار، برادرش، صمد. اما همه برعکس صدایشان می زدند. صمد می گفت: «اگر کسی توی جبهه یا محل کار صدایم بزند صمد، فکر می کنم یا اشتباه گرفته یا با برادرم کار دارد.» می خندید و به شوخی می گفت: «این بابای ما هم چه کارها می کند.» بلند شدم و با لج گفتم: «من خوابم می آید. شب به خیر، حاج صمد آقا.» سردم بود. سُریدم زیر لحاف. سرما رفته بود توی تنم. دندان هایم به هم می خورد. از طرفی حرف های صمد نگرانم کرده بود. فردا صبح، صمد زودتر از همه ما از خواب بیدار شد. رفت نان تازه و پنیر محلی خرید. صبحانه را آماده کرد. معصومه و خدیجه را بیدار کرد و صبحانه شان را داد و بردشان مدرسه. وقتی برگشت، داشتم ظرف های شام را می شستم. سمیه و زهرا و مهدی هنوز خواب بودند. آمد کمکم. بعد هم رفت چند تا گونی سیمان را که توی سنگر بود، آورد و گذاشت زیر راه پله. بعد رفت روی پشت بام را وارسی کرد. بعد هم رفت حمام. یک پیراهن قشنگ برای خودش از مکه آورده بود. آن را پوشید. خیلی بهش می آمد. ظهر رفت خدیجه و معصومه را از مدرسه آورد. تا من غذا را آماده کنم، به درس خدیجه و معصومه رسیدگی کرد. گفت: «بچه ها! ناهارتان را بخورید. کمی استراحت کنید. عصر با بابا می رویم بازار.» بچه ها شادی کردند. داشتیم ناهار می خوردیم که در زدند. بچه ها در را باز کردند. پدرشوهرم بود. نمی دانم از کجا خبردار شده بود صمد برگشته. گفت: «آمده ام با هم برویم منطقه. می خواهم بگردم دنبال ستار.» صمد گفت: «بابا جان! چند بار بگویم. تنها جنازه پسر تو و برادر ما نیست که مانده آن طرف آب. خیلی ها هستند. منتظریم ان شاءالله عملیاتی بشود، برویم آن طرف اروند و بچه ها را بیاوریم.» پدرش اصرار کرد و گفت: «من این حرف ها سرم نمی شود. باید هر طور شده بروم، ببینم بچه ام کجاست؟! اگر نمی آیی، بگو تنها بروم.» صمد نگاهی به من و نگاهی به پدرش کرد و گفت: «پدر جان! با آمدنت ستار نمی آید این طرف. اگر فکر می کنی با آمدنت چیزی عوض میشود یاعلی، بلند شو همین الان برویم؛ اما من می دانم آمدنت بی فایده است. فقط خسته می شوی.» پدرش ناراحت شد. گفت: «بی خود بهانه نیاور من می خواهم بروم. اگر نمی آیی، بگو. با شمس الله بروم.» صمد نشست و با حوصله تمام، برای پدرش توضیح داد جسد ستار در چه منطقه ای جا مانده. اما پدرش قبول نکرد که نکرد. صمد بهانه آورد شمس الله جبهه است. پدرش گفت: «تنها می روم.» صمد گفت: «می دانم دلتنگی. باشد. اگر این طور راضی و خوشحال می شوی، من حرفی ندارم. فردا صبح می رویم منطقه.» پدرشوهرم دیگر چیزی نگفت؛ اما شب رفت خانه آقا شمس الله، گفت: «می روم به بچه هایش سری بزنم.» ادامه دارد...✒️ ┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄ 💯@zandahlm1357