روانشناسی-جذب-دانش-آموزا-ن-به-مساجد.pdf
2.89M
جزوه روانشناسی جذب دانش آموزان به مسجد
چکیده سخنرانی دکتر شاه محمد پور
#جذب
مربی محور؛
https://eitaa.com/zandahlm1357
🔷🔹برنامھ ریزی فرهنگی برای جوانان
رفع نیازهای جـوانـان
شروع کار فرهنگی باید بر اساس رفع نیازهای جوان باشد. بر این اساس باید ابتدا فهرستی از این نیازها تهیه کنیم:
نیازهای عقیدتی
نیازهای تفریحی
نیازهای شغلی
نیازهای خانوادگی و
نیازهای جسمی
حال برای برنامه ریزی باید ببینیم کدام یک از آن نیازها براساس اولویت، برطرف شدنی است و این کار را انجام دهیم، سپس برای سال بعد، چند فعالیت را اضافه کنیم و در سه سال آینده آن را به دوازده کار برسانیم.
همینطور که پیش میرویم، نیازهای جوان را آرام آرام برطرف کنیم. اگر برای تأمین تمامی نیازهای جوانان مجموعه، هزینهی کافی داشته باشیم، میتوانیم همهی آنها را برآورده کنیم.
برای تأمین نیاز جوان، ضمن تعریف قالب و فضای مناسب، لازم است نیروها از نظر استعداد شناسایی شوند یعنی بدانیم هر کس، دارای چه ویژگیها و استعدادهایی است و چگونه و در کجا میتواند بیشتر و بهتر ایفای نقش کند ؛ حتی اگر جوانی وارد مجموعه شد و به انجام دادن هیچ کاری از برنامه های مجموعه رغبت نداشت، باید بتواند در گوشه ای به بازی ورزشی خود بپردازد.
با این طرح، قالبها را به صورت بسته تعریف نکرده ایم و در مجموعه برای هرکس متناسب با توانایی و استعدادش فعالیت و کاری تعریف کرده ایم.
برای نمونه، فردی که توانایی علمی دارد، ولی از نظر عقیدتی ضعیف است، در مجموعهی فرهنگی وارد میشود، دراینحال او برای بارورکردن رشد علمی
افراد آن مجموعه گام برمیدارد و دیگران هم درجهت تقویت عقیدی او حرکت میکنند.
این روند، فرایندی دو سویه است که موجب رشد و پیشرفت هر دو طرف میشود.
#اصول_کار_فرهنگی
#جوان #جوانان
#مربی_محور #مربی
https://eitaa.com/zandahlm1357
_faaliyt farhagi taghdiri.06.MP3
11.15M
#چگونگی_کار_فرهنگی
➕ شروع فعالیت فرهنگی(جلسه اول)
حجة الاسلام میر حامد تقدیری
مربی محور ،نونگاهی اصیل به فرهنگ و تربیت دینی
https://eitaa.com/zandahlm1357
#درنگ
#شهید_ابومهدی_المهندس یا جمال جعفر المهندس البصری
♦️شهید ابومهدی یکی از #اسوه_های_تشکیلاتی جهان اسلام است. او بیش از 43 سال با فعالیتهای تشکیلاتی فرهنگی و مسلحانه از صدام حسین #حکم_اعدام گرفت و هجرت و جهاد را با هم عجین کرد.
حضور در دفاع مقدس ایران بر علیه صدام، فرماندهی سپاه بدر و حشد الشعبی، تنها گوشهای از رشادتهای اوست.
ابومهدی در کنار قاسم سلیمانی و سایر همرزمانش، با یک #کار_تشکیلاتی_منسجم فرقهها و مذاهب مختلف عراق را در حشدالشعبی متحد کرد و توانست در مقابل جبهه شیطانی داعش با یک تشکیلات نظامی ارزشی بایستد. او خود میگوید: «ما [حشدالشعبی] در مقابل یک تهاجم شدید و یک گروه تکفیری به نام داعش، ما آمدیم تشکیل شدیم. درسته ما شیعه هستیم ولی سنیها زود به ما ملحق شدند... لذا حشدالشعبی از #شیعه، #سنی، #ترکمان، #کُرد، #ایزدی و #مسیحی تشکیل شد. از همان عراقیون جمع شدیم.»
فراموش نکنیم ابومهدی خود را سرباز قاسم سلیمانی میدانست.
🎥 منبع سخنان ابومهدی، سخنان خود ایشان به زبان فارسی در فیلم مستند «سلفی با ابومهدی» میباشد.
#درس_تشکیلاتی
👈با کار تشکیلاتی الهی میتوان همه نوع تفکر را با هم جمع و متحد کرد.
👈۴۳ سال هم که تشکیلاتی و فرمانده و جان برکف باشی، نباید خودت را بگیری
👈کار تشکیلاتی الهی، پیروز بر کار تشکیلاتی داعشیهاست.
👈خستگی در تشکیلات حق، معنا ندارد و بچه تشکیلاتی، بازنشسته نمیشود.
#تشکیلات
#رفتار_تشکیلاتی_شهدا
مربی محور ،نونگاهی اصیل به فرهنگ و تربیت دینی
https://eitaa.com/zandahlm1357
4_764795416125374600.pdf
417.5K
جزوه #تشکیلاتی
«جایگاه تشکل های فرهنگی جوانان در جنگ نرم»
#تشکیلاتی
مربےمحور،نونگاهی اصیل به فرهنگ و تربیت دینی
https://eitaa.com/zandahlm1357
هدایت شده از #مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
هرشب
انس با قران .....
https://eitaa.com/zandahlm1357
0098 baghareh 231.mp3
7.66M
#لالایی_خدا ۹۸
#سوره_بقره آیه ۲۳۱
#محسن_عباسی_ولدی
#نمایشنامه
با تشکر از گروه "نسیم قدر" که زحمت اجرای تیتراژ این برنامه رو کشیدن.
#شهید_میشم...:
#از_بیت_الاحزان_من_تا_فردوس_تو
قسمت پنجاه و دوم
😔خیلی سخت بود فرهاد رو راضی کنم که دیگه منتظرم نباشه باورم نمیشد اون فرهادِ متشخص و همه چیز فهم الان در مقابلِ منو این تصمیم اینقدر ضعیف و ناتوان شده بود که گریه و التماس میکرد.
اما بالاخره جواب همه ی انتظارها و التماس ها و اشک ریختناش رو با یک جمله دادم بهش گفتم دوستش ندارم و از اینکه یه مدت بهش جواب مثبت دادم پشیمونم طوری گفتم که باورش بشه و دیگه سراغم رو نگیره...
اولش نمیخواست قبول کنه اما چن بار بهش بی محلی کردم دیگه باور کرد و رفت سخت بود که فقط خودم از واقعیت دلم باخبر بودم و نمیشد به فرهاد بگم حقیقت چیه
...یک ماه گذشت فکر میکردم با این قضیه کنار اومدم تا اینکه شنیدم می خوان برای فرهاد زن بگیرن اون روزی که این حرف رو شنیدم فقط جسدم زنده بود انگار روح در بدن نداشتم تازه فهمیدم که درونم چه خبره.
یکی دوبار فرهاد زنگ زد گفت برام دختر انتخاب کردن من فقط از سر ناچاری دارم قبول میکنم اگه میتونی برگرد منتظر میمونم هرچند سال که باشه بارِ آخر خواستم حرف دلمو بهش بزنم اما نتونستم گفتم من دیگه مثل برادر نگات میکنم بغض گلوشو گرفت عصبانی شد و قسم خورد گفت: فردوس داری دروغ میگی اون راست میگفت من دروغ میگفتم تا چند هفته منتظر بود نظرم تغییر کنه اما دیگه جوابشو ندادم یکی از دخترای فامیل زن عمو که هم اسم خودم بود رو براش انتخاب کرده بودن؛ دختری متین و با وقار بود یکی دوبار دیده بودمش بابا واسه مراسم خواستگاری و عقد شرکت کرد منم شماره نامزدش رو پیدا کردم و تلفنی بهش تبریک گفتم کسی پیش من زیاد از خونه عمو و فرهاد حرف نمیزد اما میشنیدم میگفتن فرهاد نسبت به این وصلت بی میل و علاقس و میترسیدن ازدواجش موفق نباشه.
📞باز روز عروسیشون بهم زنگ زد اما خودمو کنترل کردم و جوابشو ندادم روزهای خیلی سخت و درناکی بودن اون روزها دل آدمیزاد وقتی خانه و کاشانه ی غیر خدا شد، دیگه نمیشه اسمش رو عشق و محبت گذاشت بلکه دردو رنج و زجر کشیدنه اون روزها دردی رو کشیدم که کسی اونو نمیدید اون همه تعلق خاطر و امید..
😔اگه برای الله میبود هیچوقت باعث اذیت و آزار و دلتنگی نمیشد بلکه نور ایمان رو در دل زنده میکرد اما خب قدرالله و ما شاء فعل! اونی برام اتفاق افتاد که خدا خواست، بعد از یک هفته از عروسیشون تلفن کردنای فرهاد شروع شد هربار که زنگ میزد از ترس دست و پام یخ میکرد ازینکه من به خودم سختی میدادم و بشدت داشتم فراموشش میکردم و میسوختم و میساختم ولی فرهاد روز به روز بدتر میشد حس خوبی نداشتم میترسیدم صبرم رو به باد بده چون اونقدری که لازم بود قوی نبودم. اوایل جواب تلفناش رو ندادم اما بالاخره جواب دادم و اون اتفاقی که نباید میفتاد افتاد
😭مثل دیوانه ها گریه میکرد و ازم میخواست به حرفاش گوش بدم خودمم پشت تلفن بیصدا اشک میریختم اما نمیزاشتم بفهمه من به نیت اینکه قانعش کنم تا فراموشم کنه جواب تلفنش رو دادم اما وقتی شنیدم که گفت تا حالا نتونسته حتی یک شب نزدیک همسرش بشه دیگه نتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه و هر آنچه از داغِ دلم و سختی تحمل کردنِ این مدت که نباید میگفتم رو گفتم و شنید تلفن رو روش قطع کردم و نشستم تا تونستم گریه کردم.
فردای همون روز باز گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم همسر فرهاد بود جواب ندادم برام پیغام گذاشت گفت خواهش میکنم جواب بده کار مهمی دارم منتظر موندم تا خونه خلوت شد بهش زنگ زدم آرام و مودب بود مثل همیشه؛ بعد از احوالپرسی مستقیم رفت رو اصل مطلب با بغضی که در گلو داشت گفت: فردوس جان! من نمیدونم بین تو و فرهاد چی گذشته اگه این وسط زندگیِ من داره خراب میشه تقصیر کسی جز خودم و خوانوادم نیست چون فرهاد روز بله برون بهم گفت همچین مسئله ای هست و باید بهم فرصت بدی تا برام حل بشه.. اما نمیدونم چطور شد که همه چی به این سرعت پیش رفت و زنش شدم. چند شبه من عروس خونش شدم اما هنوز دستش به دستم نخورده. مثل غریبه ها رفتار میکنه از سر کار که برمیگرده بدون نهار می خوابه، عذرمو خواسته و ازم میخواد مدتی صبر کنم تا حالش بهتر بشه میتونم صبر کنم اما چیزی که من از علاقه فرهاد به تو میبینم محاله فراموشت کنه و این برای من از هرچیزی سخت تره.
دلم از حرفاش پُر شد و بغض کردم بهش گفتم چکاری از دست من برمیاد؟ گفت هیچی من از زندگیتون میرم بیرون هنوز اتفاقی بین منو فرهاد نیفتاده که نتونم ازش دل بکنم اما برای فرهاد نشدنیه که از تو دل بکنه بهت زنگ زدم که حقیقت رو از زبون خودم بشنوی نمیدونستم چی جوابشو بدم بغض گلومو گرفته بود قطع کردم و براش پیغام گذاشتم و ازش حلالیت طلبیدم و خداحافظی کردم فرهاد بی سرو صدا زنش رو طلاق داد مجددا به خواستگاریم اومد اما بابام مخالفت کرد اصرار از اون و انکار از بابا فرهاد وقتی دید بابا راضی نمیشه مجبور شد نمایشی بازی کنه که زیاد با شخصیتش جور در نمیومد اما جواب داد
💛ادامه دارد.....