eitaa logo
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
1.4هزار دنبال‌کننده
49.8هزار عکس
36.4هزار ویدیو
1.7هزار فایل
#نذر_ظهور ارتباط با ما @Zh4653 @zandahlm1357 سلام خدمت بزرگواران این کانال پیروفرمایشات امام خامنه ای باب فعالیت درفضای مجازی ایجاد شده ازهمراهی شما سپاسگزاریم درصورت رضایت ؛کانال را به دیگران معرفی بفرمایید🍃🍃🍃🍃https://eitaa.com/zandahlm1357
مشاهده در ایتا
دانلود
base.apk
5.96M
کتاب اشتی با امام زمان نوشته استاد شجاعی بسیار زیبا😍👌 برای عزیزانتون ارسال کنید و این نرم افزار زیبا رو هدیه بدید🌺🍃 https://eitaa.com/zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
4_331081445252531377.pdf
434K
همان اوایل مفاتیح، آداب روز جمعه... با دوستانمان قرار گذاشته‌ایم که یادمان نرود، حتماً بخوانیم. مضامین زیبایی دارد. یک نفر آدم کار درست هم جمعه‌ها که به عصر دلگیری‌اش نزدیک می‌شود پیامک می‌زند که یادتان نرود. شما هم همین کنید. یک نفر، دو نفر، سه نفر، .... قرار بگذارید. این صلوات را بخوانید. به خاندان رسول الله صلی الله علیه و آله صلوات بفرستید. برای فرج مولا دعا کنید. خدا را چه دیدی؟ شاید دعای یک نفر این وسط رفت تا به نقطه‌ی اجابت رسید. خدا را چه دیدی؟ شاید یک دعا رفت و لبخندی به لب‌های مولا نشاند. خدا را چه دیدی؟ شاید یکی دیگر دعایش رفت تا حاجات امام زمان علیه السلام را به اجابت رساند؟ یک نفرتان هم بشود مسئول پیامک که یادآوری کند که: "یادتان نرود" کجا بودیم؟ آهان اول مفاتیح، "صلوات ابوالحسن ضراب اصفهاني"... يادتان نرود. https://eitaa.com/zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نماز شب و امام زمان.mp3
2.74M
🔰 زیبا و احساسی " امام زمان (عج) و نماز شب " 💠 کاش در نافله ات نام مرا هم ببری... 🎤 از اساتید مهدویت https://eitaa.com/zandahlm1357
هر روز با امام رضا @zandahlm1357 @HashtominEmam آرشیو مطالب صفحه هرروز با امام رضا (ع)
‍ *🌴 .😊* 📝بر اساس از خادم حضرت امام رضاعلیه السلام ..... ⏰ساعت خدمتم تمام شده بود و مطابق رسم همیشگیم ، روبه روی ضریح دستی بر سینه نهادم و به رخصتی بر مرخصی از حضرت ، به گامهایی کوتاه ، حرم را ترک کردم. به استراحتگاه خادمین که می آمدیم ، هرشب میهمان احسان و کرامت علی بن موسی الرضا بودیم و ظرف غذایمان آماده روی میز بود. ✨از روزی که همای سعادتِ خادمیِ حضرتِ رضا، بر شانه ام نشسته بود ، با خود عهد داشتم جز لقمه نانی به تبرک ، از سفره ی حضرت برندارم و غذای سفره خانه را هر شب به از امام رئوف بر هدیه نمایم. 👨‍✈️لباس خدمتم به صد آداب از تن در میآوردم و به سلام و صلواتی کنار مینهادم ، ظرف غذا را در دست میگرفتم و میان ، به راه می افتادم. بیشتر شبها لقمه ی یا نصیب پیرزنی میشد که عصا زنان دنبال غذای تبرکی بود ، یا پدری که کودکی بیمار، روی صندلی چرخدار را به سمت پنجره فولاد حرکت میداد... ✨آن شب ظرف غذا محکمتر از همیشه در دستانم جا خوش کرده بود و از کنار هر پیرزن و یا بیماری که رد میشدم، دل نداشتم بفرمایش زنم. 🤔مات از بُخلِ خویش ، حدیث نفس میکردم و متحیّر مانده بودم امشب چه پیش آمده دلم را که دریایش قطره گشته... همچنان میان رواق ها گام برمیداشتم و عنانِ عقل را به دستِ دل سپرده بودم که ناگاه در مقابل به همراه خردسالش، میخکوب شدم... ✨مرد جوان آنقدر بود و کودکش آنقدر پوشیده بود که یقین کردم دلم ، مسیر را اشتباه آمده و باید راه کج کنم، اما چه کنم که قدم از قدمم پیش نمیرفت و ظرف غذا در دستانم شل شده بود... دل یک دله کردم و غذا را به دو دستم پیش آوردم: بفرمایید ، لقمه ی است... از طرف آقا ... ✨حرفم هنوز تمام نشده بود که 👦 چشمانش برقی زد و غذا را از دستانم گرفت، صورت کوچکش را روبه ایوان طلای حضرت چرخاند و به همان لحن کودکانه اش گفت: 📌وااای آقا ممنون، مادرم راست میگفت از پدرِ مهربان هم ،مهربان ترید... آنگاه در ظرف را باز کرد و به خوشحالی ادامه داد: 📌 بابا قاشق هم برایم گذاشته اند... 🧔پدر که صورتش غرق اشک شده بود ، آرام پرسید: _چگونه را جبران کنم؟ هنوز از آنچه پیش آمده بود، متحیّر بودم و به کلماتی در هم ریخته پاسخش دادم: _ من کاره ای نبودم ، لقمه حضرت بود، سهم و روزیِ پسر دوست داشتنیِ شما 🧔مرد که حال کنار پسرش👦 نشسته بود تا پسرش👦 همان گوشه ی رواق غذایش را نوش جان کند، راویِ ماجرایش شد: - میخواستم برای زیارت وداع بیایم و پسرم👦 را گفته بودم در هتل بمان و با من حرم نیا؛ زیارتم طول میکشد ، طاقت کودکانه ات طاق میشود و حال زیارت را از من خواهی گرفت. پسرم 👦پذیرفته بود در هتل بماند ولی همسرم🧕 اصرار داشت که باید برای خداحافظی پسرمان هم بیاید. هرچه بهانه میتراشیدم ، پاسخی میداد؛ تا اینکه مادرش🧕 آمد ، کنارش نشست دستانش را گرفت و به یقینی عجیب گفت: عزیزِ مادر؛ با پدر همراه شو، هیچ نگرانی هم به دلت راه مده؛ امام ، است؛ هرچه خواستی از بخواه... خلاصه به اوقاتی تلخ دست پسرم را گرفتم و به حرم آمدیم... 🎊زیارت خواندنم طولانی شده بود و پسرم👦 این پا آن پا میکرد، ولی من هنوز دل نداشتم امام را وداع گویم. سرِ نماز بودم که مرتب کودکم ، گوشه ی کتم را میکشید و میگفت بابا دیگر خیلی گرسنه ام، زمانِ رفتن نشده؟ آنقدر جملاتش مکرّر شد که کلافه نماز را سلام دادم و به عتابی گفتم: 📌مگر مادرت نگفت هرچه خواستی از خودِ آقا بخواه؛ آنگاه انگشتم را به سوی ضریح اشاره کردم و گفتم به ؛ بگذار زیارتم تمام شود 📌و سر نمازِ بعدی که ایستادم ، دیدم پسرم👦 رو به ضریح صدایش را آرام کرد و زیر لب زمزمه کرد: آقا واقعا گرسنه ام... دروغ نمیگویم... 📌آنقدر مظلومانه به درددل کرد که هرگونه بود نمازم سلام دادم و حرم را ترک کردم؛ هنوز چند قدمی نیامده بودیم که با ظرف غذایی از راه رسیدی... 📌و حال من هم کنار پدر نشسته بودم و بر میریختم که پسر غذایش را تمام کرد و رو به حضرت باز به همان لحن کودکانه گفت: 😊آقا ممنون...سیر شدم... 💫 صلی الله علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام و رحمه الله و برکاته💫 https://eitaa.com/zandahlm1357
هنر آن است ڪه بمیرے پیش از آنڪه بمیرانندت و مبدا و منشا حیات آنانند ڪه چنین مرده‌اند... .......: @zandahlm1357
1-tarkeshhaye_velghard.mp3_95335.mp3
1.3M
🎧🎧🎧 📚 ✍ داوود امیریان 🎧 داستان های کوتاه طنز صوتی 1⃣ قسمت اول : معتمد محله 🎙 گوینده : محمدرضا سرشار ( رضا رهگذر ) https://eitaa.com/zandahlm1357