تو که بودی حرف از وفاق نمیزدند الان یهویی وفاق دوست شدن!
دلتنگتیم حاج آقا......
📌 خبر
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
خدا بیامرزه شهید رئیسی رو
📌 خبر
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
9.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩 دولتِ کار، امیدِ ملت
🔹شهیدِجمهور خستگی را خسته کرد و توانِ جوانانِ این مرز و بوم را به رخ جهانیان کشید
📌 خبر
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 فرمانده کل سپاه: خبرهای خوبی از #انتقام خواهید شنید.
📌 خبر
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
20.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 خاطره ناگفته نریمان پناهی مداح اهلبیت از ۱۱۰ شب اقامت در بین الحرمین
📌 خبر
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
💜رمـــــان: در حوالـےعطــرِیــاس💜 #هوالعشق تمام ذهنم مشغول نگاهایی است که هیچ وقت با نگاهای من
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
عاشقانه مذهبی:
💜رمـــــان: در حوالـےعطــرِیــاس💜
٭٭٭٭٭
نیم ساعتی طول کشید تا خرید کنیم و برگردیم خونه، خونه ی سمیرا سر کوچه بود، بعد از خداحافظی باهاش راه افتادم سمت خونه ی خودمون، یادِ سمیرا و خوشحالیش برای تولد باباش افتادم، لبخند تلخی رو لبم نشست، باز این بغض چندین ساله قصد داغون کردن منو داشت، در و آروم باز کردم و رفتم داخل حیاط، چشمامو بستم و با تمام وجود نفس کشیدم، یه نفس عمیق، دلم میخواست تمامِ اون عطر ملیح یاس و به ریه هام بکشم ...
از حیاط دل کندم و رفتم داخل
-سلام مامان عزیــزم
مامان که مشغول ظرف شستن بود با مهربونی نگام کرد و گفت: سلام به روی ماهت گلم
با لبخند تکیه دادم به در آشپزخونه
-خوبین مامان؟
-بله که خوبم، وقتی دختر گشنه و خسته ام رو میبینم خوبِ خوب میشم
با اخم ساختگی گفتم: انقدر قیافه ام داد میزنه گشنمه!
-از بس قیافت ضایع است!
برگشتم سمت محمد، با خوشحالی گفتم: سلام، چه خبر یه بار زودتر از من رسیدی خونه
_علیک سلام، اگه گفتی چرا 😎
پریدم بالا و گفتم: خریدیش
سرشو تکون داد و گفت: اره خریدمش بالاخره
مامان شیر آب و بست و اومد کنارمون
- ولی من نگرانم
محمد با مهربونی نگاهی به مامانم کرد و گفت: آخه نگران چی مامان جان، باور کن دیگه راحتیم، هرجاهم خاستین برین من خودم درخدمتم
لبخندی زدم و گفتم: آره مامان خیلی خوبه که خودمون ماشین خریدیم دیگه نگران هیچی نیستیم
مامان فقط سرشو تکون داد ..نگرانی مامان رو میفهمیدم .. میدونستم با اومدن اسم ماشین خاطره ی تلخ تصادف دایی جلو چشماش میاد
.
.
ادامه دارد ....
💌نویسنده: بانو گل نرگــــس
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
💜رمـــــان: در حوالـےعطــرِیــاس💜
اتاقم تنها جایی بود که آرامشو توش احساس میکردم .. دراز کشیدم رو تختم، دلم میخاست به چیزای خوب فکر کنم به داشته هام به نعمتهایی که داشتم به روزهای خوب زندگیم به خونواده ای که برام از جانم عزیز تر بودن، چشمامو بستم و به رویای شیرینی فکر کردم که برای خودم می ساختم به رویای عطرِ یاس!
هنوزم اون عطر و حس میکنم یادم نمیره بعد اون روز که دیدمش انقدر بهم ریختم که اولین کاری که کردم اصرار به مامان بود که برام یاس بکاره تو حیاط ..یاس ..یاس، هیچ وقت نمیتونم یاس رو فراموش کنم
اون عطر یاسی که بعد یک سال هنوز هم با تمام ذهن من بازی می کنه ..
نمی دونم چه اتفاقی افتاد .. فقط از کنا م رد شد .. حتی یادم نمیاد چهره اش چطوری بود .. حتی رنگ چشماش حتی خنده هاش .. هیچی، هیچی یادم ..
تنها عطر یاسش بود که منو درگیر خودش کرد و بعدش تعریفایی که از محمد درباره ش شنیدم .. تنها سهم من از اون شد گلهای یاس تو حیاط که هر بار با تنفس رائحه شون دلم آروم میشه ..
تو رویای شیرینم غرق بودم که مهسا بدو بدو اومد تو و باجیغ نسبتا بلندی گفت: هوووورا بالاخره تعطیل شدیم
و با یه پرش پرید رو تختش ..من که از رویای خودم پریده بودم بیرون نگاهی بهش کردم و گفت: سلامت کو؟
خندید وبا خوش حالی باهمون مانتو و مقنعه ی مدرسه اش دراز کشید رو تخت و گفت: سلام علیکم حاج خانوم، روزهای خوش زندگیم آغاز شد
خندیدمو جواب سلامشو دادم، به سقف خیره شدم ..من مهسا رو خیلی دوست داشتم ..با این که از من چهار سال کوچیکتر بود ولی برام بهترین خواهر و دوست دنیا بود ..دوباره چشمامو بستم تا باز به خلسه ی شیرینم فرو برم!
٭٭٭٭٭
💌نویسنده: بانو گل نرگــــس
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
90.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴👈 شاهکار جدید اربعین و مشایه " اطوی الارض " باسم کربلائی با ترجمه فارسی
یکی از قشنگ ترین و زیباترین هایی که تا حالا شنیدین
#اربعین #امام_حسین #کربلا
┄┅┅┅┅❀┅┅┅┅┄
💯@zandahlm1357
.
از یک سال و نیمی که بعد از عاشورا بر زینب گذشته خبرِ چندانی در دست نیست!
کسی زیاد نمیداند بعد از آنکه اسارت تمام شده و کاروان به مدینه برگشته، تا آن نیمهی رجبی که فراق به آخر رسیده و زینب چشمهایش را روی هم گذاشته و به دیدار برادر رفته، بر زینب چه گذشته...
کسی نمیداند زینب چند صباح در مدینه مانده؟ چقدرش را در قبرستان بقیع و در کنار امالبنین و آن چهار صورتِ قبری که ساخته بود، سر کرده، و چقدرش را با نگرانی از حال رباب گذرانده!
چند شبش را خیمهی عزا به پاکرده و برای اهل مدینه روضه خوانده، چند صبحش را به یاد شهدای کربلا سفره انداخته و آدمها را گِردِ سفره جمع کرده و بعد همه را از آنچه در کربلا رخ داده با خبر کرده...
اصلا چرا دوباره برگشته شام؟ یعنی آمده تا روزهای آخر را کنار رقیه باشد؟ یا امویها از مدینه اخراجش کردند تا بیشتر آبرویشان را نریزد!
اصلا چه شده چرا یکباره افتاده و جان داده؟ یعنی آن خبرهایی که میگوید امویان زینب را مسموم کردند تا بیشتر از این رسوایشان نکند درست است؟
کسی خبر دارد زینب در این یک سال و نیم غیر از همان اربعینِ اول وقت دیگری کربلا رفته اصلا؟ خودش را به مزار برادر رسانده؟ اگر رفته چقدر آنجا مانده؟ فرصت کرده یک دل سیر کنار حسینش بنشیند و از غم فراق بگوید؟ کی همراهش بوده؟ توانسته خودش با برادر خلوت کند؟
دلتنگتر از زینب مگر این دنیا به خودش دیده؟ لایقتر از زینب مگر کربلا زائری داشته؟ پس چرا زینب کربلا نرفته؟
کربلانرفتهها دل به دل زینب بدهید، شما که از زینب دلتنگتر نیستید، دلتنگی و بیتابیِ من و شما کجا، بیتابی و دلتنگیِ زینب کجا؟
برای نرفتن به خودتان نسبتِ نالایقی ندهید، کسی که از زینب لایقتر نبوده پس چرا دیگر کربلا نرفته؟
هر کس کربلا رفته، حلالِ جان و دلش، هر کس هم نرفته با زینبِ کبراست مزدِ دلش...
✍ملیحه سادات مهدوی
🌷
ارسالی از مخاطب