eitaa logo
#مجله_مجازی_تازنده ایم_ رزمنده ایم
1.4هزار دنبال‌کننده
49.8هزار عکس
36.4هزار ویدیو
1.7هزار فایل
#نذر_ظهور ارتباط با ما @Zh4653 @zandahlm1357 سلام خدمت بزرگواران این کانال پیروفرمایشات امام خامنه ای باب فعالیت درفضای مجازی ایجاد شده ازهمراهی شما سپاسگزاریم درصورت رضایت ؛کانال را به دیگران معرفی بفرمایید🍃🍃🍃🍃https://eitaa.com/zandahlm1357
مشاهده در ایتا
دانلود
معرفی مکان و آدرس👇 برای رسیدن به این دژ اسرارآمیز باید از جنوب غربی ۲۰ کیلومتری از فومن دور بشین. قلعه رودخان یا حسامی یا سگسال در زمان ساسانیان ساخته و در دورهٔ سلجوقیان تجدید بنا شده و ۲٫۶ هکتار مساحت داره. اگه می خواید قلعه رو ببینین باید ۹۳۵ تا پله رو از روستای رودخان تا خود قلعه بالا برید به همین دلیل به اینجاهزار پله هم گفته میشه. طول دیوار قلعه ۱۵۰۰ متره. ۶۵ برج برای نگهبانی از این قلعه باریک اما دراز ساخته شده و رودخانه ای با همین نام در کنار قلعه جاری هست. قلعه رودخان در۳۰ مرداد ۱۳۵۴ خورشیدی به فهرست آثار تاریخی و ملی راه پیدا کرد. ☔بهترین فصل برای رفتن به اینجا‼پاییز وبهار https://eitaa.com/zandahlm1357
✨مقدس اردبیلی در صحن نجف اشرف، دلو را به چاه انداخت که آب کشیده باشد. چون دلو را بیرون کشید، دید که آن دلو پراز اشرفی و دینار است. پس آن دینار را دوباره در چاه ریخت وعرض کرد :، خداوندا، احمد از تو آب می خواهد، نه طلا.✨ قصص العلماص445
✨آیت الله العظمی اراکی نقل کردند: در خوانسار عالم بزرگواری به نام آقای سید مهدی خوانساری بود که حدود اسلامی را جاری می ساخت، حاکم خوانسار از او بسیار ناراحت بود و پس از چندی او را به دار آویختند. جنازه آن مرحوم را طبق وصیت به امانت در خوانسار دفن کردند تا بعدا به نجف اشرف حمل شود. پس از چند سال برای اجرای وصیت، جنازه آن بزرگوار را از خاک بیرون آوردند و به نجف حمل نمودند. مرحوم آیت الله العظمی آقای سید محمد تقی خوانساری از مرحوم آیت الله حاج شیخ موسی خوانساری نقل کردندکه: وقتی جنازه عالم بزرگوار سید مهدی خوانساری را به نجف آوردند، مرا متصدی امر دفن جنازه آن مرحوم کردند. وقتی ما جنازه آن مرحوم را از تابوت بیرون آوردیم، جنازه را بعد از گذشت چند سال، صحیح و سالم و تازه یافتیم در حالی که بوی عطر سیب نیز از جنازه به مشام می‌رسید.✨ روزنه هایی ازعالم غیب ص167، 166
26 - شفاى مفلوج از عالم بزرگوار آقاى حاج سيد فرج اللّه بهبهانى - سلمه اللّه تعالى - كه در سفر حج توفيق ملاقات ايشان نصيب حقير شده بود، شنيدم كه در منزل شفاى مفلوج ايشان در مجلس تعزيه دارى حضرت سيدالشهداء (ع ) معجزه اى واقع شده پس ‍ خدمت ايشان خواهش شد كه معجزه واقعه را براى بنده بنويسند آن بزرگوار تفصيل را به خط خود مرقوم داشته و ارسال فرمودند در اينجا عين نوشته ايشان به نظر شما مى رسد. شخصى به نام عبداللّه ، مسقطالراءس او جابرنان است از توابع رامهرمز ولى ساكن بهبهان است و اين مرد در تاريخ 28 شهر محرم الحرام سنه 1383 از يك پا مفلوج گرديد و قدرت بر حركت نداشت مگر به وسيله دو چوب كه يكى را زير بغل راست و ديگرى را زير بغل چپ مى گذاشت و با زحمت ، اندك راهى مى رفت ودر حق او از مؤ منين كمك مى شد براى معاش ، تا اينكه مراجعه كرده به دكتر غلامى و ايشان جواب ياءس داده بودند و بعدا آمد نزد حقير كه وسيله حركتشان را به اهواز فراهم آورم ، وسائل حركت بحمداللّه فراهم گرديد خط سفارش به محضر آيت اللّه بهبهانى ارسال و آن جناب هم پذيرايى فرموده و او را نزد دكتر فرهاد طبيب زاده پزشك بيمارستان جندى شاهپور ارسال داشته پس از عكسبردارى و مراجعه ، اظهار ياءس ‍ كرده و گفته بود پاى شما قابل علاج نيست و در وسط زانوتان غده سرطانى مشاهده مى شود پس با خرج خود او را به بيمارستان شركت نفت آبادان انتقال مى دهد آنجا هم چهار قطعه عكس از پايش برداشته و اظهار داشتند علاج نشدنى است با اين حالت برمى گردد به بهبهان . عبداللّه مرقوم گويد در خلال اين مدت ، خوابهاى نويد دهنده مى ديدم كه قدرى راحت مى شدم تا اينكه شبى در واقعه ديدم وارد منزل بيرونى شما شده ام و شما خودتان آنجا نيستيد ولى دو نفر سيد بزرگوار نورانى تشريف دارند در زير درخت سيبى كه در باغچه بيرونى ديده مى شودتشريف دارند و در اين اثنا شما وارد شديد بعد از سلام و تحيت آن دوبزرگوار خودشان را معرفى فرمودند يكى از آن دو بزرگوار حضرت امام حسين عليه السلام و ديگرى فرزند آن بزرگوار حضرت على اكبر عليه السلام بودند حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام دو سيب به شما مرحمت فرمودندوفرمودند يكى براى خودت و ديگرى براى فرزندت باشد و پس ‍ از دو سال اين دو سيب نتيجه مى دهند و شش كلمه با حضرت حجة بن الحسن - عجل اللّه تعالى فرجه - صحبت مى كند عبداللّه گفت در اين حال از شما درخواست نمودم كه شفاى مرا از آن بزرگوار بخواهيد يكى از آن دو بزرگوار فرمودند روز دوشنبه ماه جمادى الثانيه ، سنه 84 پاى منبر كه براى عزادارى در منزل فلانى (كه منظور حقير بوده ) منعقد است مى روى و با پاى سالم برمى گردى . از شوق ، از خواب بيدار شدم و به انتظار روز موعود بودم و خواب را براى حقير نقل كرد همان روز دوشنبه ديدم عبداللّه با دو چوب زيربغل آمد و پاى منبر نشست ، خودش اظهار داشت كه پس از يك ساعت جلوس حس ‍ كردم كه پاى مفلوجم تير مى كشد، گويى خون در پايم جريان پيدا كرده است ، پايم را دراز كرده وجمع نمودم ديدم سالم شده با اينكه روضه خوان هنوز ختم نكرده بود بپا برخاستم و نشستم بدون عصا! قضيه را به اطرافيان گفتم ، حقير ديدم عبداللّه آمد و با حقير مصافحه نمود، يك مرتبه ديدم صداى صلوات از اهل مجلس بلند شد و ديگر از آن فلج بالكليه راحت شد، پس در شهر مجالس جشن گرفته شد و در روز بعد 22 مهر 43 از ساعت 8 الى 11 صبح در منزل حقير مجلس جشنى به اسم اعجاز حضرت سيدالشهداء عليه السلام گرفته شد و جمعيت كم نظيرى حاضر و عكس بردارى گرديد. والسلام عليكم ورحمة اللّه ...حرره الاحقر السيد فرج اللّه الموسوى 📚داستان‌های شگفت،  آیت الله شهید دستغیب ‌‌↶【به ما بپیوندید 】↷ https://eitaa.com/zandahlm1357
.......: روزگار من (۱۱) گلدون بردمو گذاشتمش رو میزم موقع انجام درسام همش چشمم به گل بود حواسم میرفت سمت بهنام اصلا از درس خوندن افتاده بودم دلم میخواست فقط بشینمو به گل نگاه کنم ساعت ها همین جور میگذشت و من با حواس پرتی هام هنوز درسمو تموم نکرده بودم فردا هم امتحان داشتیم خلاصه که فردا رسیدو سرکلاس مشغول امتحان دادن شدیم 📝📝📝📝📝 واااای این سواله چی بود جوابش 😰😰 اصلا هیچی یادم نمیاد چم شده من با نامیدی سوالارو پشت سرهم رد میکردم و بی جواب شاید فقط یه چندتاشو تونستم بنویسم اما اکثرن بی جواب موند 😔😔 زینب ازم پرسید فرزانه چطور بود امتحان ؟؟؟ با ناراحتی گفتم والا چی بگم زینب اگه بگم خوب بود دروغ گفتم واقعا افتضاح بود عه چراااا اخه فرزانه تو که درست عالیه جز شاگردای زرنگ کلاسی نگوو که باورم نمیشه خب دیگه این بارو باور کن زینب - فرزانه میخوام باهات حرف بزنم وقت داری اره بگوو میشنوم در مورد چی ؟؟؟ تا زینب اومد دهنشو باز کنه و حرف بزنه سحر مثل اجل و معلق پیداش شد و پرید وسط حرفامون بخاطر تنفری که از زینب داشت دلش نمیخواست من با زینب گرم بگیرم و سعی میکرد به هر بهونه ای ما رو از هم دور کنه سحر- فرزانه بیا بریم کارت دارت دارم اما سحر ،زینب میخواد باهام حرف بزنه!! اخه من کارم خیلی واجبه فرزانه پاشوو ... از جام بلند شدمو از زینب عذر خواهی کردم زینب جان شرمنده اشکال نداره بعدن باهم حرف بزنیم نه عزیزم چه اشکالی برو به کارت برس با سحر رفتیم تو حیاط خب سحر چی شده ؟؟ هیچی فقط خوشم نمیاد با اون دختره تنها باشی فرزانه چرا با اون میگردی ؟؟ خب مگه چشه خیلی دختر خوب و آرومیه خب بسته دیگه نمیخواد پیشه من ازش تعریف کنی خیلی خوشم میاد 😒😒😒 زینب میدونست که هرگز سحر اجازه نمیده که با فرزانه صحبت کنه تصمیم گرفت بره پیش خانم شرافتی که دبیر پرورشی و مشاور مدرسه بود. زینب با دیدن جریان دیروز خیلی نگران فرزانه شده بود و میترسید که بیشتر گمراه بشه زینب داخل اتاقه مشاوره شد سلام خانم سلام زینب جان خانم میخواستم باهاتون حرف بزنم بفرما عزیزم من گوش میکنم 😊😊😊😊 خانم راستشو بخواین ... نمیدونم از کجا شروع کنم 😥 یه دفعه زینب از جاش بلند شدو گفت خانم ببخشید مزاحمتون شدم چیزی نیست ... زینب جان راحت باش دخترم بهم اطمینان کن حرفت و بزن نه خانم چیزی نیست اینو گفت و از اتاق سریع خارج شد خانم شرافتی- زینب ...زینب زینب- اخ ... اخ ... دختر دیوونه چرا حرفتو نزدی خب شاید خانم شرافتی میتونست جلو کارای فرزانه رو بگیره اخه چرا حرفمو نزدم 😩😩😩 زینب همینجور با خودش کلنجار میرفت ... نویسنده 📝 انارگل🌹 📝 بامــــاهمـــراه باشــید🌹 https://eitaa.com/zandahlm1357