هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷آخرین سخنرانی آیتالله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنهای
✏️ملّت ایران درسهای اسلامی و شیعیِ خودش را خوب بلد است؛ میداند که چه کار کند. امام حسین (علیه السّلام) فرمود: مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید؛ کسی مثل من، با کسی مثل یزید بیعت نمیکند. ملّت ایران در واقع میگویند: ملّتی مثل ما، با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند، بیعت نخواهد کرد. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
Farsi.Khamenei.ir
خیابون دانشگاه رو اومدم به سمت پایین که یکباره خودم رو سر خیابون کشوردوست دیدم
آشنای این خیابونم از سالها قبل که به امید جا کردن خودمان در حسينيه ساعتها میایستادیم.
مسیر هر روزهام بود و هربار چند دقیقه با لبخند نگاهش میکردم گویی او میانهی خیابان ایستاده و برایم دست تکان میدهد
و این چند وقت رویاپردازی میکردم برای روزی که کتابم چاپ شد قرار است کشوردوست را پایین بروم و برای به آغوش کشیدن تقریظ رو
اما امروز با دیدن آوار تمام جانم فرو ریخت. در ته خیالم هم گمان نمیکردم مقابل کشوردوست زانوهایم خالی شود و روی زمین بنشینم
اصلا مگر نمیگفتند تو اینجا نیستی؟ چرا یکبار اجازه ندادی حرفهایشان حقیقت داشته باشد. چرا همیشه تو راستگوترین بودی؟
آنها به خیالشان رهبر ایران را کشتند و تهش خیابانهای این خاک مدتی عزاداری خواهد دید و بعد میتوانند به نقشههای شومشان برسند
اما حالا باید به تصاویر کشورهای دیگر نگاهکنند. به تمام آزادیخواهان جهان که این مرد را برای خود الگو میدانستند
به تصاویر پاکستان نگاهی بیندازند که با سنگ و چوب و سلاح به جان سرکنسولگری آمریکا افتادهاند
به مردم عراق که بر سر زنان فریاد انتقام خواهیم گرفت سر دادند
به شیعیان کشمیر که بر سینه میکوبند و مشتاقند برای گرفتن جان هرکس که جان او را گرفت
به خیابانهای اروپا و آمریکا باید چشم بدوزند که چقدر زود برایشان ناامن خواهد شد
ما عزیزترینخودمان را امروز به دست خدا سپردیم و رخت سیاه که نه، رخت رزم به تن کردهایم
رسممان است تا انتقام خون پدر نگیریم،آرام ننشینیم
《صم بکم عمی》 رو امروز به چشم دیدم
وقتی ساعتی قبل چندتن از نزدیکانم از ترس انفجار دم گوششان به خانهی ما پناه آوردند و تا نفسشان بالا آمد ابراز شادمانی کردند از شهادت آقای ما و دستبوس ترامپ برای این عملیات نجاتش!
میگفتند دبستان میناب کار خودشان است و جملات دیگر که از آن بیپدرهای تلآویونشین شنیدیم
بهت زده نگاهشان کردم. انگار غریبهترین آدمها را میدیدم. شیطان بر گوشها و چشمها و حنجرهشان بوسه زده که لرزش و فرو ریختن شیشههای خانهشان،آگاهشان نکرد.
از این حجم بلاهت نفس کم آوردم و به بهانهای از خانه بیرون زدم و به آسمان چشم دوختم.دماوند شفاف از مرکز تهران مشخص است.
غم نبودش بغض تا ابد من خواهد شد اما باید بمانیم شبیه به این دماوند تا این جماعت شاد از نبود قائدمان،اشک شود چشمهایمان
به ولله که ما در آخرالزمانیترین روزهای بشر زندگی میکنیم.
سیدمان گفت 《 اگر مقاومت کردید روز ظهور را خواهید دید》
داغ های همه تاریخ را ما به یکباره دیدیم
چرا که ما امت آخرالزمانیم...
ما را این گمان نبود که
بعد از او بمانیم،
اما
او رفت
و زمین ماند
و ما نیز بر زمین، در این پهنه بیمنتهایی که عقل راه به جایی نمیبرد.
یک بار دیگر این رسول اکرم است که از دنیا رفته است،
یک بار دیگر این علی است که به شهادت رسیده است،
یک بار دیگر این فاطمه است و حسن است و حسین است که ما را داغدار کرده اند،
یک بار دیگر این مهدی است که در حجاب غیبت رفته است.
شهیدسیدمرتضی آوینی
سختترین افطار عمرم برای امروز بود
وقتی که لقمهی اول با بغض تشنگی و گرسنگی روزهدار شهیدمون همراه شد
سیدعلی خامنهای باید به دست بدترین و شقیترین مردمان جهان به شهادت میرسید
برای همین هم از ترور ۶ تیر ۱۳۶۰جان سالم به در برد
او باید میماند تا یک امت بسازد.از شرق تا غرب عالم،آزادگان جهان را گرد هم بیاورد تا چشم بدوزند به فرمان او.
او باید چهار دهه رهبری میکرد تا ذات استکبار و استعمار را به جهانیان نشان دهد و آخرسر به دست پستترین مردمان جهان شهید شود.
این مسیری بود که او در اوایل جوانی آغاز کرد آنجایی که در مسجد کرامت و امام حسن مشهد از عاشورا گفت و مسیر قیام اباعبدالله
او در همان ایام مهر تاییدی گرفت از صاحب امر که خونش جریان ساز شود شبیه به خونهای کربلا
حالا به جهان نگاه کنید؛ به صورتهای سرخ آزادگان به بغض فروخوردهی عاشقان به ساختمانهای به آتشکشیدهی حرامیان
اینها شروع جریانیست که صبح ۱۱ رمضان ۱۴۴۷ با شهادت سیدعلی خامنهای آغاز شد و با ظهور پایان مییابد
نمیشناختمت؛ تو برای من دیکتاتور ۸۸ بودی و در ذهن نوجوانانهام حک شده بود که باید از تو متنفر باشم
اصلا قرار بود تا ابد از تو بدم بیاید پس چه در دل من انداختی تا بنشینم پای کلماتت؟ اصلا چرا در ۲۱ سالگی باید به دیدارت میآمدم؟اصلا چرا باید از تو قرآن به یادگار میگرفتم؟ من و تو که نسبتی نداشتیم پس چه شد که انقدر بیتابت شدم؟
چه با دل من کردی که ساعتها پای سخنانت بنشینم و خط به خط با آنها جلو بروم تا از میانشان راهی برای خودم پیدا کنم.
اصلا من سر به هوای دستبند سبز به مچ بسته را چه به فدایی سیدعلی شدن.
من باید مقابلت میایستادم اما تو مرا به کنار خودت کشاندی.
اگر آن روزها مرا با خودت آشنا نمیکردی امروز این چنین بیتاب نبودم.
ولی خدا خیرت دهد که اسمت را سر زبانم انداختی. برکت روضهی مادر بود که مهر پسرش را به دلم انداخت و شکر در مسیر درستی قرارم داد
شاید همه چیز از همان خواب شروع شد؛ سید تو در خواب انگشتر در نجف به من هدیه دادی.یادت هست؟ مرا صدا کردی که به صف اول نماز بیایم. پس چه شد تحقق این رویا؟
آری از همان خواب به بعد بود که دیگر از تو متنفر نبودم و پای کلماتت نشستم
هر سخنرانیات را چندبار مرور کردم.
راستی؛ از این به بعد که دیگر سایت به روز نمیشود چندبار باید سخنان گذشتهات را مرور کنم برای دیدار دوبارهات؟
مردم تهران هنوز توی خیابونند
هوا سرده و خستهاند و داغدار
اما از غروب دیروز اومدند کف خیابون و ایستادند که یه عده مزدور خیال برشون نداره کشور رو میتونند بهم بزنند
آقامون رو زدید اما علمداریش رو بین همه تقسیم کردید