#65تجربه_🍊
والدین عزیز👇
اگر دوست دارین که بچه هاتون مسولیت پذیر باشند در کنار اتفاق های اشتباه فرزندتان کنارشان باشید اما جانب داری نکنید
اشتباه فرزندتان را گردن کسی نیندازید
اگر زمين مي خورد، زمین را نزنید
اگركاراشتباهی کرد;
نگوييد بچه من نبوده
چون او میآموزد که
مسئولیت کارش رانپذیرد
وبرای اتفاقات معمول زندگی اینده اش؛
همیشه ديگران رامقصر بداند تا اینکه تلاش کند انها را حل کند🍊
🔮با عقیق همراه ما باشید
http://eitaa.com/joinchat/1366032390C8fbb147e93
هدایت شده از عقیق
🔗 سلسله بحثهاي تاريخ اديان، فرق و مذاهب
•••••●•✡•°• #يهود •°•✡•●•••••
#فصل_اول :
تاريخچه ي قوم بني اسرائيل
قسمت دوم
❣به عقیق دعوتید 👇
http://eitaa.com/joinchat/1366032390C8fbb147e93
هدایت شده از عقیق
•••••●•✡•°• #يهود •°•✡•●•••••
💢 #نوح چهار پسر به نامهاي حام، سام، يافث و كنعان (يافا) داشت كه آخري هماني است كه با پدرش نوح مخالفت كرد و همراه مغضوبين غرق شد.
فرزندان سام عبارتند از: ارفخشد، ارم، البفر، الاسور، عاله، كرمان و نورد. ارفخشد فرزندي داشت به نام صالح و صالح نيز فرزنداني به نامهاي هود، قحطان و الام داشت
💢 #هود فرزندي به نام فالغ داشت فرزند فالغ تارح بود تارح سه فرزند به نامهاي ابراهيم، ناحور و حران داشت ابراهيم را دو فرزند به نامهاي اسحق و اسماعيل بود و #اسحق را دو فرزند به نامهاي #عيسو و #يعقوب كه از يعقوب فرزندان دوازده گانه كه به #اسباط مشهورند به نامهاي زير متولد شد؛
✔️روبين، يهودا، شمعون، لاوي، نفتال، جاد، زبولون، يساكار، اشير، يوسف و بنيامين و از يوسف دو فرزند به نامهاي منسي و افرايم به دنيا آمد كه كثرت قوم بني اسرائيل از دو فرزند يوسف هستند (به نقل از تاريخ اديان جهان با تصرف و برداشت آزاد)
ادامه دارد
❣به عقیق دعوتید 👇
http://eitaa.com/joinchat/1366032390C8fbb147e93
هدایت شده از عقیق
🍀 ضرب المثل های ایرونی
این قسمت:👇
اﺻﻄﻼﺡ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﭘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺷﻌﺎﺭ
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺍﺳﺖ .
ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ،
ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﯾﺮ، ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﮐﻪ ﻋﺸﻖﯼ ﺟﺎﻥ
ﮔﺪﺍﺯ ﻭ ﺳﻮﺯﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ
ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻝ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺳﻢﺍﻥ
ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺑﺎﻝ ﻣﯽ ﮔﺸﺎﯾﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺸﺎﮐﺶ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻋﺸﻖ
ﻣﻐﻠﻮﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻥ ﻧﺎﻣﺮﺩ، ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﺭﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻭ
ﻫﻨﺮﻡ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻗﺪﺭﺕ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺭ
ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﺷﮑﺴﺘﻢ. ﮔﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻻﺷﻪ ﺧﺸﮑﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺮ
ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻨﺠﻤﺪﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻮ ﻣﯽ ﮐﺸﺎﻧﺪﻡ.
ﺑﻬﺎﺭﻡ ﺩﺭ ﻟﮕﺪﮐﻮﺏ ﺧﺰﺍﻥ، ﺗﺎﺭﺍﺝ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﻧﺎﮐﺎﻣﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ ﺩﺷﻤﻨﺎﻧﻢ ﭼﻮﻧﺎﻥ ﺧﻨﺠﺮ ﺯﻫﺮﺁﻟﻮﺩ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ
ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻃﺎﻗﺖ ﺳﻮﺯﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺁﻭﺍﺭﻩ
ﺷﻬﺮﻫﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ .
ﺍﺯ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻃﺐ ﻭﺍ
ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺷﻮﺭﺁﻓﺮﯾﻨﻢ ﻫﯿﭻ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ.
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﻧﻪ؟
ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﺴﺖ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ
ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ.
ﺭﻭﺯ ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺑﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ
ﮔﺮﺩﺵ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﯽ ﻭﺍﻗﻊ ﺩﺭ ﮐﺮﺝ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﻧﺒﺴﺎﻁ
ﺧﺎﻃﺮﯼ ﺷﻮﺩ. ﺩﺭ ﺣﻠﻘﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺍﺿﻄﺮﺍﺑﯽ
ﺟﺎﻧﮑﺎﻩ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﻮﺩ. ﺗﺸﻮﯾﺸﯽ ﺑﻨﯿﺎﻥ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ
ﭼﻨﮓ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﺸﺮﺩ، ﺍﺯ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﻓﺎﺻﻠﻪ
ﮔﺮﻓﺘﻢ
. ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﺧﻠﻮﺗﯽ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ، ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ
ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﻮﺭﺁﻓﺮﯾﻦ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺍﺷﮏ ﺭﯾﺨﺘﻢ . ﭘﺮ ﺍﺯ
ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﺳﺮﻭﺩﻥ ﺑﻮﺩﻡ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺗﻮﭖ ﭘﻼﺳﺘﯿﮑﯽ ﺻﻮﺭﺗﯽ
ﺭﻧﮕﯽ ﺑﻪ ﭘﻬﻠﻮﯾﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺭﺷﺘﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ،
ﺩﺧﺘﺮﮐﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﺩﺭ
ﺑﺮﺍﺑﺮﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺗﺮﺩﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮﭖ ﻣﯽ
ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺟﻠﻮ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻭ ﺗﻮﭘﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ.
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻇﺎﻫﺮ ﮊﻭﻟﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ، ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ
ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﮐﺮﺩﻡ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺯﺩ.
ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ
ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﮐﺸﯿﺪﻡ، ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ
ﺳﺮﻋﺖ ﺩﻭﯾﺪ. ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻌﻘﯿﺒﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﭘﺪﺭ ﻭ
ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﺮﺍﺳﯿﻤﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﺎﺩﺭ
ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.
ﻭﺍﯼ ... ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺳﺮﻡ ﮔﯿﺞ ﺭﻓﺖ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ
ﺑﯿﻦ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺁﺳﻢﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ ... ﺍﻭ ﺑﻮﺩ ...
ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﻣﻦ ... ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮ ﻭ
ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ !... ﺁﺭﯼ ... ﺍﻭ ﺑﻮﺩ ... ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﻋﺸﻖ ﺑﺮ
ﺑﺮﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﺍﻓﮑﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﻮﺍﺝ ﺣﺴﺮﺕ ﺁﻟﻮﺩ ﻧﺎﮐﺎﻣﯿﺶ،
ﻣﺮﺯﻫﺎﯼ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ
ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﺳﺮﻭﺩم
❣به عقیق دعوتید 👇
http://eitaa.com/joinchat/1366032390C8fbb147e93