زمستان هنوز بارش را نبسته بود که رفتند تمرین راپل. خط هایی از برف روی زمین جاخوش کرده بود. دور هم نشسته بودند کنار ماشین ها. شاهین بود و سید مصطفی میرنعمتی و چند نفر دیگر. یکی از بچه ها چندتا عکس گرفت. صبحانه، نان سنگک تازه بود با شیرو خرما. سجاد تی شرت مشکی پوشیده بود با خط های قرمز و سفید دور یقه اش. چفیه سیاه و سفید چهارخانه را انداخته بود روی پایش. داشت لیوان شیر را به سید مصطفی تعارف می کرد که تصویرش توی قاب دوربین ماندگار شد. وقتی رسیدند بالای کوه، یاد سفارش حاج مجید افتاد. کارگاه را بست. اول خودش رفت پایین. بعد هم بچه ها را فرستاد. نزدیک ظهر بود. باید وضو می گرفتند برای نماز. سجاد و سید مصطفی از برفی که توی شیار، آب شده بود وضو گرفتند و همان جا ایستادند به نماز.....
#شهید_سجاد_زبرجدی
شهید سید مصطفی میر نعمتی و شهید سجاد زبرجدی
https://eitaa.com/joinchat/1889992988Ca793390ccc
۶ خرداد ۱۴۰۲
7.22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم
#شهید_سجاد_زبرجدی
https://eitaa.com/joinchat/1889992988Ca793390ccc
۶ خرداد ۱۴۰۲
شهید سجاد زبرجدی
زمستان هنوز بارش را نبسته بود که رفتند تمرین راپل. خط هایی از برف روی زمین جاخوش کرده بود. دور هم نش
عکس های زیر متعلق به این قسمت کتاب است ⬇️
۶ خرداد ۱۴۰۲
۶ خرداد ۱۴۰۲
۶ خرداد ۱۴۰۲
۶ خرداد ۱۴۰۲
25.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفتی که : در فراقم زحمت کشیده ای تو
مُردم هزار نوبت، زحمت کدام باشد...؟
#شهید_سجاد_زبرجدی
https://eitaa.com/joinchat/1889992988Ca793390ccc
۶ خرداد ۱۴۰۲
یک جاهایی از قصه شهدا را که مینویسی، خودت مینشینی اول سیر گریه میکنی. آن وقت حالا حالاها نه یادت می رود نه دلی که سوخته است آرام میشود. وقتی قصه سجاد را مینوشتم خیلی جاها همین حال آمد سراغم. یک بارش وقتی بود که خاطره حرم امام رفتن سجاد و خواهرش فیروزه را مینوشتم. اصلا دلم خیلی گرفت. از تنهایی بچه ها. اما از این که سجاد چه خوب تکیه گاهی بود در این پیاده روی دو نفره، آرام گرفتم و اقتدارش را توی دوازده سالگی ستودم....
شاید مشتاق شدید شما هم بخوانید....
🌱🍃☘🌱🍃☘🌱🍃☘
#شهید_سجاد_زبرجدی
https://eitaa.com/joinchat/1889992988Ca793390ccc
۶ خرداد ۱۴۰۲