1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک روز عادی و رندوم:
من و رفیقم در حال گفتگوی بسیار جدی درباره موضوعات و اتفاقاتی که اصلا وجود خارجی ندارن:
«نامه شماره ۰۰۳»
برای فروغ هستی، پریسان نقاشِ ۶۰ ؛
اگر سال پیش امروز به من میگفتند تو را چه شده که چنین گریه میکنی به درگاه حق؟ گویی کسی جز به پیوند خون تو را نمیخواهد. گریه نکن و بدان روزی خواهد رسید که این درد پایان خواهد یافت. سراسر ناباوری میماندم و شاید حتی دست به انکار میزدم.
به خود گفته بودم دوستیهای گذشته فقط تجربههای تلخی بودند که بیایند و غم سنگین را روی دلم بگذارند و بروند. به این امر اعتراف میکردم که هرگز قرار نیست انسانی پیدا کنم که مرا در من بیابد و همان را بخواهد. اما خدای قادر درسی دیگر برایم در نظر داشت.
به خداوند متعال قسم میخورم که نگاههای سرد و رفتار سخت آن روزها را دیگر نخواهی دید. تو مرا دیدی؛ همان منی که هیچکس علاقهای به آن نداشت؛ همان من که عمیقاً اطمینان داشتم سراسر نفرت و تاریکیست...
تو را در زمره یکی از نورهای حق تعالی میبینم که بر من لطف کرد و تاباند. شاید اگر اعتراف کنم که تا به امروز چنین حس شادی و نشاطی را تجربه نکرده بودم، دروغ نگفتهام.
اگر دیگر قلمداران عالم بخواهند تو را توصیف کنند، کمتر کلماتی را خواهند یافت. شاید در نهایت تو را به زیبایان و مقدسات خویش تشبیه کنند. آپولو تو را تراشیده، آفرودیته تو را نقاشی کرده، نفس اورانوس در روح تو دمیده شده، آتنا تو را از ذکاوت خویش بهرهمند ساخته، سرور هرمس در تو میدرخشد و شادابی دیونیسوس را در چشمانت میتوان یافت. یا شاید گویند تو را اهورامزدا برای حاکمیت قلبها آفریده و تاج را خودش روی سرت گذاشته است. بعضی گویند الله عز و جل تو را سراسر زیبایی، صداقت و عشق آفریده تا به بشر باز هم آیات خویش را نشان دهد، باشد کمی بیشتر بر نفس ضعیف خویش حاکم شوند و به زیبایی تو نزدیک شوند.
من به هر باورمندی میگویم تو را آفریدهاند تا بدانیم عالم هرچه تاریک، نورهایی چون تو هنوز هستند. تو امیدی. تو هدایت شدهای که هادی من باشی.
از درگاه خداوندگار هستی چیزی جز سلامتی و شادابی تو نخواهم؛ چه در کنار و چه جدای از من. او میداند که گذراندن هر لحظه با تو را شاکر هستم و خواهم بود. بهترینها از آن توست. امیدوارم لایق این دوستی بمانم و روزهای بیشتری را در این زندگی کوتاه با هم باشیم و حتی از خداوند میخواهم در آسمانهای عالم تو را خواهر من بداند.
زادروزت شیرین و فرخنده باد.
از طرف یکی از هزاران دوستداران تو، محررِ ۶۹ .
«من از آن قماش آدمها نبودم كه توهينها را ببخشم، ولى سرانجام هميشه آنها را فراموش میکردم و آن کس که گمان میكرد از او متنفرم، وقتى مىديد لبخندزنان و با رویی گشاده به او سلام مىكنم، باورش نمیشد و دهانش از حیرت باز میماند. آن وقت بنا به سرشتش بزرگواری و اعتلای روحم را تحسين مىكرد يا بیرگی و بیغیرتیام را مورد تحقير قرار مىداد، غافل از اينكه دليل اين رفتارم بسيار ساده بود: همه چیز، حتی نامش را هم از یاد برده بودم.»
کتاب: سقوط؛ آلبر کامو 🪴