ذكـــريـات .
مثلاً اگه تو بودی، مثل همین دوتا صندلی کنار هم مینشستیم و هیچ فاصلهای بینمون نمیموندنه از اون فاصلههای
واقعی، نه از اون نامرئیها که دل رو اذیت میکنه. شونههامون شاید آروم به هم میخورد، دستامون روی میز نزدیک هم قرار میگرفت، اونقدر نزدیک که فقط یه جرئت کوچیک لازم باشه برای گرفتنش. من الکی میگفتم « چقدر ساکتی »، تو میخندیدی و میگفتی « تو بیشتر. »
مثلاً اگه تو بودی، لازم نبود حرف خاصی بزنیم. همین که کنار هم مینشستیم و نفس کشیدنامون قاطی هم میشد، برای من کافی بود. دنیا هرچقدر هم شلوغ، همون دو تا صندلی میشد آرومترین جای زمین. و من تو دلم میگفتم : کاشزندگی همیشه همینقدر ساده باشهمن و تو، کنار هم. فقط به اندازهی دو تا صندلی که یاد گرفتن فاصله نگیرن.
چرا هی میگین مهم نیست؟ وقتی یکیکه حالتو میپرسه یعنی براش اهمیت داری؛ اینو ساده نگیرین ..
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ...
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی:)
ذكـــريـات .
شد، شد؛ نشد بشین بغل دستم برات چایی بریزم تا خود صبح راجبش حرف بزن غصه هاتم نصف نصف خب؟
در گلوی من ابرِ کوچکیست؛ میشود مرا در آغوش بگیری؟ قول میدهم کمتر گریه کنم ..
فقط من اینطوریم؟
که تو سختترین شرایط، اولین کاری که میکنم اینه بهت پیام بدم انگار هرچی اوضاع پیچیدهتر میشه، بیشتر دلم میخواد با تو حرف بزنم. همهچیو کنار میذارم، وقتمو خالی میکنم، حتی اگه خودم کلی درگیر باشم… فقط برای اینکه چند دقیقه بتونم باهات صحبت کنم.