eitaa logo
خانواده بهشتی
5.3هزار دنبال‌کننده
27.1هزار عکس
16.1هزار ویدیو
153 فایل
مدیریت؛ @mosafer_110_2 تبلیغ بانوان؛ eitaa.com/joinchat/638124382Cd9f65b52cc تبلیغ مذهبی،خبری،بانوان؛ eitaa.com/joinchat/2836856857C847106613b
مشاهده در ایتا
دانلود
من یکی سر صبحونه اونقدر عجله کردی که نفهمیدم چی خوردم . الانم خیلی گشمنه .عصر اون روز با تایماز رفتیم بیرون و توی بازار چرخیدیم. خرید کردن ،کلی تو روحیم تاثیر مثبت گذاشت. تایماز برام یه دست لباس زیبا به رنگ قرمز عنابی و یه روسری به همون رنگ ، بابت قبولیم تو امتحان به عنوان هدیه خرید . باهم شام کباب خوردیم و با یه روحیه ی شاد ولی حسابی خسته و از کت و کول افتاده به خونه برگشتیم . موقعی که داشتم وارد اتاقم می شدم تایماز گفت : شب رو خوب بخواب چون می خوام فردا راجع به مهمترین مسئله ی زندگیم باهات حرف بزنم . حدس زدن اینکه مهمترین مسئله ی زندگی تایماز چی می تونه باشه ، کار چندان سختی نبود.برخلاف باشه ای که به تایماز گفتم ، شب دیروقت خوابم برد .چون به موضوعی که گفت ، فکر می کنم و بعد از این هم که خوابم برد تا خود صبح خوابش رو می دیدم . صبح خیلی سرحال نبودم چون خوب نخوابیده بودم . اما ظاهرم رو معمولی نشون می دادم . نمی خواستم فکر کنه به خاطر اون موضوع دارم اوقات تلخی می کنم . تایماز به تمامی قول و قرارهاش پایبند بود و حالاهم نوبت من بود که به قولی که بهش داده بودم عمل کنم . وقتی وارد اتاق ناهار خوری شدم ، دیدم شاد و شنگول و حسابی اتو کشیده نشسته . با دیدن من لبخندش عمیق تر شد و با صدای بلند و سرخوش جواب سلامم رو داد . صبحانه ی کامل و خوشمزه ی صفورا خانوم رو بین شوخی ها و مزه پراکنی های تایماز خوردیم . وقتی اکرم اومد تا میز رو جمع کنه ، تایماز گفت : بذار برای بعد اکرم. می خوام با آی پارا حرف بزنم . اکرم چشمی گفت و اتاق رو ترک کرد . تایماز نگاهی بهم انداخت و گفت : حتماً می دونی راجع به چی می خوام حرف بزنم . سر به زیر گفتم : بله! گفت : سرت رو بلند کن .دوست دارم وقتی باهات حرف می زنم چشمات رو ببینم . زل زد تو چشمام و گفت : باهام ازدواج می کنی آی پارا ؟ ….خانوم خونم می شی؟ خواستم سرم رو بندازم پایین که گفت : نه بهم نگاه کن و بگو . عرق سردی نشست رو پیشونیم . خجل در حالی که زل زده بود به چشمام گفتم : بله . شاد دستاش رو کوبید به هم و گفت : ممنونم . همه ی تلاشم رو می کنم خوشبخت باشی. دیگه کاری به چشمام نداشت . منم با خیال راحت سرم رو انداختم پایین. گفت : من فردا به طرف اسکو حرکت میکنم و آیناز رو با خودم میارمش . وقتی بیاد عقد می کنیم . جملش سوالی نبود پس منم هیچ جوابی بهش ندادم. گفت : تو هم با اکرم برو و هر چی که لازم داری تو این مدت بخردر ضمن این سفرم مثل قبلی طول نمیکشه ها.پس زود کارات رو بکن. بلند شد رفت سمت پنجره و پرده رو زد بالا و در حالی که بیرون رو نگاه می کرد ، ادامه داد: خوشبخاته بین تبریز و تهران ، اتوبوس گذاشتن .چهار روز با اتوبوس راه هست .یه نصف روز هم تا اسکو با درشکه راه دارم .اگه دو روزم بخوام اونجا بمونم تا آیناز وسایلش رو حاضر کنه ، تقریبا ً سر دو هفته بر می گردم .همونجور که بیرون رو نگاه می کرد آروم گفت :دلم برات خیلی تنگ می شه . تو چی ؟ چی میگفتم میگفتم، از فکر نبودنت دلم میگیره ؟ دلم نمی خواد بری؟ توافکار خودم غرق بودم که دیدم صداش از بغل گوشم مییاد . خیمه زد روم و گفت : خیلی می خوامت آی پارای من. از گلگون شدن صورتم سرخوش شد و با خوشی از اتاق زد بیرون موقع خدا حافظی ، اشک تو چشمام جمع شده بود نمی تونستم جلوی ریزش اشک و همینطور آبروم رو بگیرم . تایماز اومد نزدیکتر و جوری که بقیه نشنون گفت :اگه اینا اینجا نبودن ، بغلت میکردم و می بوسیدمت که رنج این چند روز دوری یه کم کمتر بشه . ولی الان با وجو این همه چشم و گوش نمیتونم .داشتم از خجالت پس می افتادم . اون می دونست اما همینطور گستاخ و خیره نگام میکرد.بلاخره زبون باز کردم و گفتم : خدا به همراهتون . همونطور که خیره نگام می کرد گفت : مواظب خودت باش خاتونم و به سمت بقیه رفت و خداحافظی مختصری با اونا هم کرد و همراه سید علی از در خارج شد.قبلاً تایماز هر روز از خونه میرفت بیرون و شب می اومد اما چون میدونستم شب می یاد ، نبودش رو تو طول روز حس نمی کردم . اماحالا که میدونستم چند روزی خونه نمی یاد ،دلتنگش شده بودم.هنوز نرفته دلم براش پر میکشید * تایماز گفتم : هیس !!! چه خبره خواهر من ؟ الان یه ایل میریزن اینجا. آیناز در حالی که دستش رو به دهنش گرفته بود آروم گفت : اصلاً باورم نمیشه . تو چرا زودتر این خبر رو بهم ندادی؟ قیافش دیدنی بود.اونقدر متعجب بود که چشماش داشت از کاسه می زد بیرون. گفتم : کی ؟ چطوری؟ من واسه خبر دادن به تو باید می اومدم اینجا . نمی خواستم تنهاش بذارم.اگه بهت تلگراف میزدم ، ممکن بود کس دیگه ای هم مطلع بشه. در ضمن می خواستم به قولی که به تو دادم عمل کرده باشم و کمک کنم. ------------------- ••••●❥JOiN👇🏾 @tafakornab @zendegiasheghaneh
#عاشقانه @zendegiasheghaneh تمام دلخوشے هایم تو هستے همانےکہ بہ قلب من نشستے همانے کہ شدے دار و ندارم تورا با جان و قلبم دوست دارم ❣خوشحالم که دارمت عزیزم @zendegiasheghaneh💞
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸شب و سکوت و آرامش ⭐️مکمل هم هستند 🌸اما در سکوت میتوان ⭐️گوش دل داشت 🌸صدای خدا را شنید ⭐️که می‌گوید 🌸شب را برای تو آفریدم ⭐️آرام بخواب 🌸من تا صبح مراقبت هستم ⭐️شبتون به لطافت گـــل
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
پروردگارا چه زیبا روزی شود همراه با خورشید به تو سلام کنیم. و نام تو را نجوا کنیم و آرام بگیریم روزمان رابا توکل بر نام زیبایت آغازمی کنیم ❣بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ❣ ❤️الهی به امیدتو❤️ ‎‌‌‌‌‌‌@tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🥀امروز صلواتی ختم کنیم برای روح سردارشهیدسلیمانی و عزیزان از دست رفته سانحه سقوط هواپیمای اوکراین وآرامش و سلامتی برای همه مردم سرزمینمان 🖤 🥀اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ 🥀وَ آلِ مُحَمَّد ٍ 🥀وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ ‎‌‌‌‌‌‌
‍ بی اذن تــو هـرگـز عددی صد نشود... بر هر ڪه نظر ڪنی دگر بد نشود 🥀زهــرا ! تو دعـا ڪن ڪه بیاید مهـــدی... زیرا تو اگر دعـا ڪنی ، رد نشود... 🥀تعجیل درفرج صلوات🥀 🏴
🌹 جانم اباعبدالله یک باره دلم گفت بنویس کلامی در وصف بلند مرتبه و شاه مقامی دستی به روی سینه نهادم و نوشتم ازمن به عرض ســــــلامی آقاجان از دور سلام.. 🌹صلی الله علیک یااباعبدالله ‎‌‌‌‌‌‌
☝️ 🌍اوقات شرعی به افق تهران🌍 ☀️امروز 22 دی ماه 1398 🌞اذان صبح: 05:46 ☀️طلوع آفتاب: 07:14 🌝اذان ظهر: 12:12 🌑غروب آفتاب: 17:11 🌖اذان مغرب: 17:31 🌓نیمه شب شرعی: 23:28
☝️ 🌸 یکشنبه ۱۰۰ مرتبه 💗یا ذَالجَلالِ والاِکرام💐 🌸ای صاحب جلال و بزرگواری 💗این ذکر موجب فتح و نصرت می‌شود 👇 ✍هرڪس این نمازرادر روز1شنبه بخواندازآتش جهنم وعذاب ایمن شود↻2رڪعت ؛ رکعت اول⇦حمدو3ڪـوثر رکعت دوم⇦حمدو3توحید 📚جمال الاسبوع۵۴
🥀رازقی پر پر شد باغ در چله نشست تو به خاک افتادی کمر عشق شکست 💔 از این غصه گر بمیرم رواست😭 خدا به خانواده های این دردانه های وطن صبر بده روح تک تکشون شاد🙏 دل‌شکسته خدایی دارد💔😢😭
  همانند قرص آسپرین 🍈 🔹کیوی مانند قرص آسپرین موجب رقیق شدن خون شده و از تنگ شدن عروق و بروز انواع سکته ها جلوگیری میکند. ♡•♡•♡•♡•♡•♡ @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یکشنبه۲۲دی ماهتون زیبا🌸🍃 ❣ خدا پشت وپناهتون باشه و یه روزخوب یه روزعالی یه روزموفق یه روزپربرکت یه روزشاد و پراز آرامش رو براتون مقدر کنه 🌸🍃