#پارت82
از هر کجا و هر کسی که او را میشناخت برای تشییع جنازه امده بودند.
آنقدر در عمر کوتاهش خوب و مردانه زندگی کرده بود که رفتنش همه را ازار میداد...
در شلوغی و ازدحام دورم نفسم بالا نمیامد...
حال گنگی داشتم. از همان کله ی سحر شروع کرده بودم به حرف زدن با محمد.
گوش شنوایش را احساس میکردم...
حرف هایم تمامی نداشت...
***
سرم را بالا گرفتم،
نفس های بلندم، چشم های قاطع و در عین حال دلتنگم...
با افتخار قدم برمیداشتم. نگاه های اشک آلود و متعجب به سمت من چرخید.
جلوتر که رسیدم همه کنار رفتند و راه را برایم باز کردند. با دیدن تابوتش بند دلم پاره شد. لبخندی روی لبم نشست و ارام زیر لب گفتم:
_بلاخره برگشتی عزیز دلم...
کنار تابوتش نشستم و خیره به قد و بالای رشیدش ماندم.
هیچ صدایی نمیشنیدم، هیچ چیز را جز او نمیدیدم.
انگار در فضایی دور بودیم فقط من، فقط او...
دست های یخ زده ی لرزانم را به سمت کفنش بردم و ارام پارچه را کنار زدم.
با دیدن چهره نورانی و لبخند زیبایی که بر لب داشت جانم به بالاترین نقطه وجودم رسید. انگار لحظه ای قلبم ایستاد و دوباره به حالت اولش برگشت.
اشک هایم بی امان پایین میامدند و خیره به چهره ی زیبایش مانده بودم.
چهره ای که حالا نابود شده بود.
سیمایی که روزی همه تار و پود و آه و سوز من بود و حالا...
چه کرده بودند با جان من؟
با صدای لرزانم ارام گفتم:
_محمدم... جون لیلی چشماتو باز کن... بزار یک بار، فقط یک باره دیگه اون چشم های قشنگتو ببینم. عزیزم دوباره نگاهم کن، پاشو باز سرم داد بزن بگو کشتی مجنون و با اشکات لیلی خانم... پاشو نزار گریه کنم ... یه بار دیگه جوابمو بده... بگو جانم.. بگو جان محمد...
جوابمو بده...
پیشانی ام را روی پیشانی اش گذاشتم.
چشم هایم را بستم و فقط بوییدمش...
آنقدر دلتنگش شده بودم که قصد جدایی از او را نداشتم...
از یک طرف، قلبم میسوخت از نامردی های روزگاری که مرد مرا به پای جنگ کشید و حالا جنازه اش را برگرداند...
از یک طرف هم، احساس قشنگی در وجودم نشسته بود از اینکه من و محمد هم کاری کرده بودیم در راه دین و وجدان...
ادامه دارد...
#پارت83
#پارت_آخر
از کنار قبور شهدا میگذشتیم تا به آقا محمدحسین برسیم.
همچنان با او قهر بودم، اخمی به چهره نشانده بودم و جلوتر راه میرفتم. صدایش را از پشت سرم میشنیدم:
_مامان جان، امیر فدای قهر کردنت بشه، یه لحظه صبر کن...
محلش نگذاشتم. لحظه ای بعد مثل جن جلویم ظاهر شد و قلبم را از جا دراورد.
همه ی کارهایش مثل محمدحسین بود!
با چشم های نافذو طوسیش که بی گمان از محمد به ارث برده بود دستی به ته ریشش کشید و با حالت ملتمسانه ای گفت:
_لیلی خانم، چطور دلت میاد با پسر خوش برو روت، اینجوری رفتار کنی؟
_کم از خودت تعریف کن! کی گفته تو خوش برو رویی؟
_خب عکس بابا اینو میگه... مگه همه نمیگن من خیلی شبیه بابام؟ بیا پس به بابای منم توهین کردی...
خندیدم و گفتم:
_چی بگم بهت...
_بیا دیدی بلاخره خندیدی؟ خب حله حله! بریم بزرگوار.
***
سرم را روی مزارش گذاشتم و ارام گفتم:
_خوبی عزیزم؟ اگه اونجا ارومی و جات خوبه بازم به من سر بزن. دلم خیلی برات تنگ شده...
سرم را که بالا اوردم با دوربین سلفی امیرعباس مواجه شدم که در حال عکس گرفتن بود:
_مامان بخند... اهااا چه عکسی شد...
رو به عکس محمدحسین گفت:
_مخلص اقا محمدحسین! مرد جنگ، مرد عمل، قافله ی هزار سودا، مرد عاشق، مرد خدا، مرد انسانیت، مر...
_اههه! بسه توام...
خندید و گفت:
_بابا جان یکاری کن این لیلی خانم شما رضایت بده من برم ارتش... همه چی جور شده هااا فقط مونده رضایت مامان...
چیکار کردی باهاش انقدر ترس داره از رفتن من اخه...
_امیرعباس بس کن..
مو نمیزد با پدرش، چهره اش، قدو بالایش، رفتار و اخلاقیاتش، علایقش، دقیقا دست میزاشت روی ان چیزی که پدرش دست گذاشته بود.
و همین مرا میترساند، میترسیدم دوباره محمدحسینم را وجودم را از دست بدهم.
اما خب، همانطور که جلوی هدف محمد را نتوانستم بگیرم. جلوی این کله شق را هم نمیتوانستم...
صدایش مرا به خودم اورد:
_مامان به چی فکر میکنی به اینکه برم؟
چشم غره ای رفتم و گفتم:
_خیلی فرصت طلبی! بعدا راجبش حرف میزنیم الان پیش بابات منو تو منگنه نزار...
سنگ قبر محمد را بوسید و گفت:
_بابا من چااااکرتم که همیشه مشکلامونو حل کردی! بیا راضی شد...
خندیدم و گفتم:
_از دست تو امیر...
حالا ۱۸ سال میگذشت و منو امیر با یاد و خاطر محمد زندگیمان را میگزراندیم...
۱۸ سال سوختیم و ساختیم با نیشه زبان ها و تمام سختی هایی که ممکن بود فلجمان کند...
کاش تمام مردمان این سرزمین، میخواستند و درک میکردند که این شهدا برای چه جنگیدند...
برای چه هنوز میجنگند...
و برای چه جان دادند و هنوزه که هنوزه جان میدهند...
💥پایان
خب دوستان رمانمون به پایان رسید
راستش من خودم اخراش خیلی گریه کردم و برام ناراحت کننده بود
امیدوارم شما مول من منقلب نشید😊
قول میدم بعد امتحانات بازم رمان بزارم😍✨
اگر نظری، انتقادی،حرفی بود در خدمتم😁❤️
https://harfeto.timefriend.net/16546798824138
°رَفیقـِRafighـچادُرے°
اگر نظری، انتقادی،حرفی بود در خدمتم😁❤️ https://harfeto.timefriend.net/16546798824138
حتما نظراتتون رو بگید
و دوست دارید رمان بعدی چطوری باشه؟
کانال ♡شهید مصطفی صدرزاده♡
🕊 بِــــــــســـــــم رَبـ المصطفی 🕊
♥️سلام بر تو ای پهلوان♥️
تو را میبینم دلم قرص میشود
قرص میشود که #تو را دارم...
تویی که سرشار از #آرامشی...
آرامشی که بوی #شهادت میدهد...
شهادتیکه ازجنس #عشق است
#عشقی که خریدارش،
#حضرت_عباس است(س)...
کانال شهید مصطفی صدرزاده👇
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
@Shahidmostafasadrzadehh
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
الهام چرخنده:علت چادر پوشیدنم بچه هام هستن
•┈••✾•✨🌸✨•✾••┈•
✨🌸@zhfyni🌸✨
•┈••✾•✨🌸✨•✾••┈•
قولمید؎!
اگہخوند؎!🙂
تویکۍازگروههایــاڪانالاکہ!
هستۍڪپۍڪنی!
اللهـــــــــم!(:
عجــــــل!(:
لولیـڪ!(:
الفـرج!(:
اگہپا؎قولتهستۍ
ڪپےڪنتاهمہبرا؎ظهور
حضرتمهد؎‹عج›دعاڪنن♥️!'
•┈••✾•✨💛✨•✾••┈•
✨💛@zhfyni💛✨
•┈••✾•✨💛✨•✾••┈•