#رمان ✨🩷
#دلدادگان
#پارت_12
امروز باید میرفتم دیدن فاطمه.
رسیدم بیمارستان. رفتم داخل.
فاطمه رو دیدم که رو تخت خواب بود.
+فاطمه،فاطمه جونم، قربونت بشم بیدار شو، منم آیناز، یادته؟؟
چشاشو باز کرد. با صدای لرزونش که انگار از ته چاه درمیومد گفت :
-ف. فاطمه ت. تویی؟؟
+آره فدات شم خودمم
-من کجام؟ چه اتفاقاتی افتاد؟؟
همه چی رو واسش تعریف کردم. حتی جریان تون پسره و.. رو هم گفتم. همه چی رو گفتم. از سیر تا پیاز.
+فاطمه منو ببخش. همش تقصیر منه. اگه بخاطر من نبود الان تو اینجا نبودی.ای خداا!
-آیناز گریه نکن. اصلا تقصیر تونیست.
+چرا همش تقصیر منه. منو ببخش.
-کار بدی در حقم نکردی که ببخشم. دوست دارم.
+من بیشتر.
___
بعد از یه هفته فاطمه رو بردیم خونشون. ازشون خداحافظی کردم و یه تاکسی گرفتم برم خونه.
مامان و بابا شیفت بودن. محمد هم بسیج بود. مثل همیشه. اما الناز خونه بود. باید میرفتم پیشش تنها نباشه.
رسیدم خونه.
آیفون رو زدم. کسی در رو باز نکرد. بازم زدم. ولی کسی باز نکرد. ده بار زدم. ولی بازم کسی باز نکرد!
نگران شدم.
کلید رو در آوردم در رو باز کردم.
وقتی رفتم داخل با صحنه ای که دیدم تقریبا سکته کردم!
ادامه دارد..
╭┈────『🌸🕊』
╰┈➤ @zhfyni
نویسنده :وآنیا🪷
✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛
دلم یه کربلا میخواهد . .
بغضهایم را
گذاشتهام بین الحرمین بشکنم . .
درد و دلهایم
را گذاشتهام
برای امام حسین بگویم
نگاهم را کنار گذاشتهام
برای دیدن شش گوشه
کمتر صحبت میکنم
میترسم آنجا
برای حسین حسین گفتن
کم بیاورم:)
من که ندیدهام
من که نرفتهام
می گویند بین الحرمین
عجب صفایی دارد !
می گویند هوایش عطر
بهشتی دارد !
می گویند ؛
خستهام از می گویند ها:)
دلم یک نقل قول
از خودم در وصف کربلا میخواهد ...
خرمنى، موى سپید و دامنى خونِ جگر
آنچه از من خواستى، با کاروان آورده ام
یک گلستان گل، به رسم ارمغان آورده ام
از در و دیوار عالم، فتنه می بارید و من
بى پناهان را بدین دارالامان آورده ام
اندر ین ره، از جرس هم، بانگ یارى برنخاست
کاروان را تا بدین جا، با فغان آورده ام
بس که من، منزل به منزل، در غمت نالیده ام
همرهان خویش را چون خود، به جان آورده ام
تا نگویى زین سفر، با دست خالى آمدم
یک جهان، درد و غم و سوز نهان آورده ام
قصه ویرانه ی شام ار نپرسى، خوشتر است
چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده ام
خرمنى، موى سپید و دامنى خونِ جگر
پیکرى بى جان و جسمى ناتوان آورده ام
دیده بودم با یتیمان مهربانى میکنى
این یتیمان را بسوى آستان آورده ام
دیده بودم، تشنگى از دل قرارت برده بود
از برایت دامنى اشک روان آورده ام
تا به دشت نی نوا، بهرت عزاداری کنم
یک نیستان ناله و آه و فغان آورده ام
تا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو
در کف خود از برایت، نقد جان آورده ام
نقد جان را ارزشى نبوَد ولى شادم چو مور
هدایه اى سوى سلیمان زمان آورده ام
تا دل مهر آفرینت را نرنجانم ز درد
گوشه اى از درد دل را، بر زبان آورده ام
هاتفی پروانه را می گفت کز این مرثیت
در فغان اهل زمین و آسمان آورده ام[3]
علی مجاهدی، پروانه
یہسلامبدیمبہ
آقامونصاحبالزمان🙂"!
روبہ قبلہ:
السَّلامُعلیڪَیابقیَّةَاللّٰہ
یااباصالحَالمَهدےیاخلیفةَالرَّحمن
ویاشریڪَالقرآن
ایُّهاالاِمامَالاِنسُوالجّانّسیِّدے
ومَولاےالاَمانالاَمان . . . 🙂🌱
💫یه سلام بدیم به ارباب:
السَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ
وعَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن
وعَلی اَوْلادِ الْحُسَیْن
و عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْن
نامِ معشوق مبر ، نزدِ من از عشق مگو!
عشق دیریست که در پیچ و خمِ عباس است (:
این روزا تنـها کسی که ازش انتظار دارم
خودمم:)
اونم برای تبدیل شدن
به یه من موفقتر، خوشحالتر و بهتر از امروز🌱🙂^^
#انگیزشی