میگنکه . .
استغفارخیلیخوبه ،
حتیاگهبهخیالِخودت . .
گناهیرومرتکبنشدهباشی ،
استغفارکنمومن ؛ دلاروجلامیده .
" #اَسْتَغْفِرُاللّهَرَبِّـےوَاَتُـوبُاِلَیـهِ"
⇽تلنگرانه
﷽
📬|خدمات گرافیکی و آموزشی نجواگراف 🌸
⛱|•با ما همراه شو تا به صورت #حـرفه_ای طراحی رو یاد بگیری....😎
خوش اومدی رفیق🥰
https://eitaa.com/Najva05
﷽
📬|خدمات گرافیکی و آموزشی نجواگراف 🌸
⛱|•با ما همراه شو تا به صورت
#حـرفه_ای طراحی رو یاد بگیری....😎
دوره ی صفر تا صد آموزش ادیت(باقیمت بسیار منصفانه )به زودی برقرار خواهد شد😍
تا بتونی ازش کسب درآمد کنی😀
خوش اومدی رفیق🥰
https://eitaa.com/Najva05
°رَفیقـِRafighـچادُرے°
#رمان ✨🩷 #دلدادگان #پارت_16 چشمم به پاهاشون بود.... از یه چیزی مطمئن بودم،تا جون دارم نمیذارم دستشو
#رمان ✨🩷
#دلدادگان
#پارت_17
تازه فاطمه رو دیدم... نفهمیدم کِی منو دیده بود و پیدامون کرده بود.
رنگش مثل گچ شده بود و داشت از ترس سکته میکرد.
من از حرفهایی که شنیده بودم درد یادم رفت،فقط تا دست چپم تکون میخورد به شدت درد میگرفت.فاطمه گفت:
_اینجاست.
با کاغذی که دستش بود اومد سمت ما و گفت:
_نوشته...
داشت آدرس رو میگفت که محمد با نعره گفت:
_نامرد..آشغال
من گیج شده بودم اما از درد داشتم میمردم.رو به فاطمه گفتم:
_زنگ بزن پلیس،بگو آمبولانسم بیاد.
محمد به من گفت:
_آیناز حالت خوبه؟!!!
کنار مرده با صورت افتادم زمین.
صدای گریه ی مامان رو میشنیدم. چشمهام سنگین بود و نمیتونستم بازشون کنم.چند دقیقه همونجوری فقط گوش میدادم.
مامانم داشت گریه میکرد و فاطمه سعی میکرد آرومش کنه.چشم هامو به سختی باز کردم.تو بیمارستان بودم.
شکمم درد میکرد.دستم هم درد میکرد. تازه داشت همه چیز یادم میومد.
خیابان،دو تا مرد،تاکسی ،اون اقاهه.
مامان متوجه من شد...
اومد نزدیکم و قربون صدقه م میرفت.با صدایی که از ته چاه در میومد و با هر حرفش دردم بیشتر میشد..
بهش گفتم:
_من خوبم.گریه نکن.
فاطمه باخوشحالی پیشونی مو بوسید و گفت:
_از دست تو آخرش من سکته میکنم.
لبخند بی جونی زدم..
فاطمه همونجوری که اشک میریخت رفت بیرون.
به دست گچ گرفته م نگاه کردم و تو دلم گفتم خدایا شکرت.بخیر گذشت، مثل همیشه.
چند ثانیه بعد بابا و محمد اومدن تو اتاق. چهره ی بابا چقدر خسته و ناراحت و شکسته بود.انگار ماه ها بیهوش بودم. محمد هم با چشمهای نگران و ناراحت به من نگاه میکرد.
نمیتونستم جواب محبت هاشون رو بدم.باهمه ی توانم لبخند زدم و سعی کردم بلند بگم:
_خوبم،نگرانم نباشین. ولی صدام به سختی در میومد.پرستار اومد تو اتاق و به همه گفت:
_دورشو خلوت کنید.باید استراحت کنه.
توی سُِرُمم دارویی تزریق کرد و رفت.
به محمد اشاره کردم که بیاد نزدیکتر. گوششو آورد نزدیک دهانم تابتونه بشنوه چی میگم.
بهش گفتم:
_چیشد؟ اون مردها؟
محمد گفت:
_اون مردها بازداشت شدن.پلیس اون پسره که راجبش به من هیچی نگفته بودی رو دستگیر کرده.تا آخرین اطلاعی که دارم انکار میکرد.
با اضطراب گفتم:
_اون مردی که خورد زمین مرده؟
لبخندی زد و گفت:
_نخیر.زورت اونقدر زیاد نبود که بمیره.
زیرلب گفتم:
_خداروشکر. محمد منو ببخش. باید از اولش همه چیز رو بهت میگفتم.
+اشکالی نداره.
-دیدی خوابمون تعبیر شد!
+کدوم خواب؟
-همون مارها.
خندید و گفت :
+آها آره.
دارویی که پرستار به سرمم تزریق کرد ظاهرا خواب آور بود.چشمهام سنگین شده بود.
وقتی چشمهامو باز کردم خاله و ریحانه بالا سرم بودن...
تا متوجه من شدن اومدن جلو و سلام کردن. ریحانه گفت:
_دختر تو چه جونی داری؟من اگه جای تو بودم همون لحظه سکته کرده بودم.
آروم بهش گفتم :
_تو به محمد همه چیز رو گفتی؟؟
_آره ببخشید مثل همیشه راز نگهدار نبودم، مجبور بودم.
_نه اشکالی نداره بهتر که گفتی.
خاله گفت:
_الهی دورت بگردم. خاله جان خوبی؟ خداروشکر به خیر گذشت.
حالم بهتر بود.میتونستم صحبت کنم.گفتم:
_بله ممنون خاله جون.
به بابا اشاره کردم که بیاد سمتم.
_پسره اعتراف کرد؟
ادامه دارد..
نویسنده :وآنیا🪷
╭┈────『🌸🕊』
╰┈➤ @zhfyni
✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛
#رمان ✨🩷
#دلدادگان
#پارت_18
بابا گفت:
_نامرد مقاومت میکنه.
در باز شد و محمد اومد نزدیک و گفت:
_پسره اعتراف کرد.
_خب حالا کی بود؟
_اسمش مسعوده و 27 سالشه. برادرش قبلا توسط بابا دستگیر شده و به حبس ابد محکوم شده. اونم خواسته تلافی کنه.
_اووو پس خانوادگی خلافکاران!
هممون خندیدیم.
دو روز بعد مرخص شدم...
بعد یک هفته استراحت تو خونه حالم خوب شده بود.ولی دستم باید چهل روز تو گچ میموند.دوست و آشنا و فامیل برای عیادتم میومدن.
بچه های دانشگاه هم اومدن.
__
دو ماه گذشته بود و دانشگاه ها هم تموم شده بود.
ساعت 5 بامداد بلند شدم واسه نماز و گرفتم خوابیدم. ساعت 10 صبح از خواب بیدار شدم.
رفتم تو آشپزخونه.
امروز یکشنبه بود و مامان مطب نمیرفت و شیفت هم نبود.
+سلام مامان صبح بخیر.
-علیک سلام عزیزم چرا دیر بیدار شدی بیا صبحانه بخور.
+چشم، بابا خونه نیست؟
-نه، مأموریته. محمد هم بعد از ظهر میاد.
برای خودم چایی ریختم و روی صندلی آشپزخونه رو به روی مامان نشستم.
مامان نصف کره مرباشو خورده بود و به من نگاه میکرد.
+مامان! از اون نگاه ها میکنی، بازم خبریه؟
مامان لبخند زد و گفت :
-خوشم میاد زود میفهمی.
+مامان، جان آیناز بیخیال شین.
-بزار بیان، اگه نخواستی بگو نه.
+مامان، نمیشه یه کاریش کنین، من نمیخوام فعلا ازدواج کنم. میخوام درس بخونم.
-بهونه نیار.
+حالا کی هست؟
-پسر آقای محمودی، دوست بابات.
رفتم تو فکر.
-حالا چی میگی؟ بیان یا نه؟
+مگه نظر من برا شما مهمه؟
-معلومه که مهمه. میان، اگه نخواستی میگی نه.
+خیلی خب، بگید بیان.
+قربون دخترم بشم، دیگه بزرگ شده واسه خودش.
نفهمیدم منظورش چی بود...
ادامه دارد..
نویسنده :وآنیا🪷
╭┈────『🌸🕊』
╰┈➤ @zhfyni
✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛
#رمان ✨🩷
#دلدادگان
#پارت_19
مامان واسه شام صدام زد.
بابا هم اومده بود. محمد هم همینطور. خجالت میکشیدم برم توی آشپزخونه. حتما بابا درمورد خواستگاری صحبت میکرد. ولی چاره ای هم نبود.
+سلام بابا خسته نباشید.
-سلام دخترم. ممنون.
به محمد هم سلام کردم.
مامان دیس های برنج رو به من و محمد داد. گذاشتیم و نشستیم.
سرم پایین بود. مامان هم اومد نشست.
بابا گفت :
-آیناز
بدون اینکه سرمو بالا بیارم گفتم :
+جانم
-مامانت درمورد خانواده آقای محمودی بهت گفته؟
به مامان نگاه کردم و گفتم :
+یه چیزایی گفتن.
-نظرت چیه؟ بیان؟
سرم پایین بود و با غذام بازی میکردم.
آقای محمودی و خانوادش آدمای خوبی بودن ولی نه اونجوری که من بخوام.
بابا گفت :
-آقای محمودی آدم خوبیه. من پسرشو ندیدم. تا حالا خارج کشور درس میخونده،ولی به نظر من بهتره بیان. فکر میکنم ارزشش رو داشته باشه باهم آشنا شیم.
وقتی بابا اینجوری میگه یعنی بیان. بابا کلا همچین آدمیه.
من دیگه چیزی نگفتم. بابا گفت :
-پس برای آخر هفته میگم بیان.
بعد به مامان گفت :
-هرچی لازم داری بگو تا بخرم. من این چندروز مأموریت ندارم. تو و آیناز هم برین خرید کنین و لباس بخرید.
ادامه دارد..
نویسنده :وآنیا🪷
╭┈────『🌸🕊』
╰┈➤ @zhfyni
✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛✨💛
مداحی آنلاین - انا من حسین وطنم کرب و بلا - پویانفر.mp3
3.24M
انا من حسین... 🥺❤️🩹
#مداحی
Abouzar Biokafi - Ashegh Shavid 128.mp3
4.25M
ولی این مداحی... 🥺💔
عاشق شوید...
#مداحی
°رَفیقـِRafighـچادُرے°
﷽ 📬|خدمات گرافیکی و آموزشی نجواگراف 🌸 ⛱|•با ما همراه شو تا به صورت #حـرفه_ای طراحی رو یاد بگیری....
اگه بگید از طرف ما اومدین در هنگام ثبت نام در دوره
یک برنامه بهشون معرفی میشه که داخلش
ساخت عکس با هوش مصنوعی
متن به گفتار و گفتار به متن
و چت با هوش مصنوعی
شامل میشه
و روش برنامه ریزی درسی با هوش مصنوعی .....