هدایت شده از ژیپسوفیلا؛
خسته ای ، غم زده ای ، مثل منی ، میفهمم ؛
دوست داری ز خودت دل بکنی ، میفهمم .
ژیپسوفیلا؛
بعد به خودت میآیی میبینی آنقدر کسی که عمیقا دوستت داشت را شکستهای، که اندازه قرنها از تو فاصله گرفته و دیگر بودنت را نمیخواهد.
اینکه تو به من دروغ گفتی، مرا آزار نداد
اینکه من دیگر هیچوقت تو را باور نخواهم کرد، آزارم میداد.
مرسی که خودت رو از چشمهام انداختی.
اگر به من بود، حالا حالاها میذاشتمت رو چشمهام و میبخشیدمت.
مردونگـےروبـایدازاِبـۍیـٰادگـرفت؛
اونجـاکـہمیگه:
«وقتـیتۅگـریہمیکنـے
شکمیکنمبـہبۅدنم..!»