او نگفت دوستم ندارد،
فقط در میانهی طوفان رهایم کرد،
در حالی که تمام روزهای آفتابیم را،
کنارش مانده بودم.
از رفتنت زیاد ناراحت نمیشم، چون میدونم اگه واقعا برای من بودی، سرنوشت هیچوقت ما رو به مسیری نمیرسوند که تهش تنهام بزاری و بری.
دیدی یهو دلت میگیره،
هر چی غم و ناراحتیه میاد سراغت،
یهو انگار یه چیزی تو گلوته،
یهو انگار نفست تنگ میشه،
انگار قلبت مُچاله میشه،
الان حالِ من دقیقا همینه:)!
#خودنوشت
میگفت وقتی جنازه برای شما نباشه، حلواش براتون شیرینه.
گفتم یعنی چی؟
مکث کرد و گفت، وقتی درد برای شما نیست از بیرون راجبش حرف زدن راحته.