eitaa logo
✌در آسـتانہ‌ے ظــهور✌
1.4هزار دنبال‌کننده
12.4هزار عکس
17.5هزار ویدیو
70 فایل
داریم چہ میکنیم با دل امــام زمان(عج)!! چقــدر گنـاه؟ چـقدر نامـردی و بی حیایی؟ جز مــا کیو داره؟ چقدر سر در دنـیا؟ کجاست امـامت بچہ شیعہ!! 👈دختر، پـسر شیعہ به دل امامت رحم کن مـرام داشتہ باش!! امــامت تنــهاست" کپے پستهای کانال حـلال° تبادل: @HHSSKK
مشاهده در ایتا
دانلود
🍁جدال عشق و نَفس🍁 پارت 39 --مگه چیشده؟ --هیچی نگران نباش. --میثم! --جانم؟ --یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟ --بپرس. --تو واقعاً عضو داعش شدی؟ با بغض سر تکون داد عصبانی گفتم --میفهمی داری چیکار میکنی؟ دست گذاشت رو دهنم --هیــس! آروم باش! اونجوری که تو فکر میکنی نیست بخدا! دستشو پس زدم و با گریه گفتم --پس چجوریه؟ سرشو انداخت پایین و مکث کرد دستمو گذاشتم زیر چونش و سرشو آوردم بالا دیدم داره گریه میکنه. دلم طاقت نیاورد و با دستام اشکاشو پاک کردم --گریه نکن قربونت برم! پیشونیمو عمیق بوسید و همون موقع مهراب اومد تو. سوت زد --خانما آقایون ما در منطقه ی جنگی هستیم لطفاً از هم جدا شده و لوس بازی را کنار بگذارید با تشکر. میثم خجالت زده شروع کرد خندیدن و برگشت سمت مهراب. دستاشو باز کرد و مهرابو درآغوش گرفت. یه جوری که انگار قرن ها همدیگه رو ندیده بودن. دهنم از تعجب باز مونده بود و با بهت به صحنه ی روبه روم خیره شدم. چیشد؟ یعنی این دوتا همو میشناسن و من خبر ندارم؟ مهراب همینجور که سعی در پنهون کردن بغضش داشت تلخند زد --بابا تو که مارو نصف عمر کردی میثم! میثم لبخند زد و برگشت سمت من --میدونم تعجب کردی ولی بزار کامل واست توضیح بدم. از اینکه این همه وقت بیخبر بودم در رو باز کردم و خواستم برم بیرون میثم کتفمو گرفت کشید تو. اخم کرد --چته بابا! با بغض گفتم --میدونی این همه وقت من مردم و زنده شدم با عکسایی که دستمو به سمت مهراب نشونه گرفتم --این آقا بهم نشون میداد؟ لبخند زد --میدونم عزیزم ولی چاره ای جز این نداشتیم! سرمو انداختم پایین و سکوت کردم. میثم با اخم گفت --درسته که مهراب رفیقمه ولی فکر کردی واسه من راحت بود که تورو بایه پسر مجرد تنها بزارم؟ مهراب صداشو صاف کرد --سوء تفاهم نشه مائده مثه خواهرمه. میثم برزخی نگاش کرد --چیزه یعنی مائده خانم. همون موقع در زدن و یه پسر هجده نوزده ساله اومد تو اتاق و به عربی یه چی گفت و رفت. --الان این چی گفت؟ میثم همینجور که ماسکشو میزد گفت --میگه جراحی دارم. با بهت گفتم --مگه تو جراحی؟ میثم فرصت حرف زدن نداشت و سریع از اتاق رفت بیرون. برگشتم سمت مهراب --بله جراحه البته یه چی بگم میثم کلاً پزشک جراحه. خندید --مثل من و تو دکتر الکی پلکی نیس. ماسکشو زد و یه ماسک گرفت سمت من --بزن بریم کار داریم. عجب گیری افتادم بین این دوتا. ماسکو زده و لباسمو مرتب کردم دنبال مهراب راه افتادم. مهراب از پرستار پذیرش پرونده ی یه بیمارو گرفت و ازم خواست دنبالش برم. رفتیم دم اتاق و مهراب اول رفت تو اتاق و گفت هرموقع در رو باز کرد منم برم. چند ثانیه گذشت و در باز شد. رفتم تو اتاق و در رو بستم. --چرا منو پشت در نگه داشتی؟ با صدای آرومی گفت --چون تو با این وضع تابلویی. منم زدم دوربین مدار بسته رو نفله کردم تا راحت تر بتونیم کارمونو انجام بدیم. یه قوطی از جیبش دراورد و یه سرنگ از اون پر کرد. با دقت از مریض رگ گرفت و بهش تزریق کرد. بی صدا خندید --فقط امیدوارم کف نکنه. --چرا؟ --چون پودر ماشین لباسشویی با آب بهش تزریق کردم. در اتاقو باز کرد و خیلی ریلکس از اتاق رفت بیرون. آروم گفتم --الان چی میشه؟ --اسهال خونی. --یعنی میمیره؟ --نه ولی حالش بد میشه و بعد شما با یه آمپول هوا کارشو تموم میکنی. --اصلاً حرفشم نزن. --نه نیار که اصلاً حوصله ی جر و بحث ندارم. به چندتا مریض دیگه آب و پودر تزریق کرد و باهم رفتیم سمت اتاق عمل. میثم اومد بیرون و مهراب خندید --خسته نباشی قصاب. میثم خندید --چیشد؟ --هیچی طبق گفته ی شما چندتارو فرستادیم برزخ انشاﷲشب مائده خانم میفرستنشون جهنم. میثم نگران گفت --مائده حالت خوبه؟ --راستشو بخوای نه من نمیتونم اینکارو بکنم. میثم منو برد تو اتاق پرستاری --ببین مائده میدونی داعش تا به حال چندین هزار آدمو به کام مرگ برده اونم با بدترین حالت ممکن؟ میلاد خودمونو یادت رفته؟ با شنیدن اسم میلاد شروع کردم گریه کردن و انگار یه حس غرور و تنفر تو دلم ریشه زد. --پس تو چرا جراحیشون میکنی؟ خندید --فکر کردی من کارمو کامل انجام میدم؟ همین جراحی چند دقیقه قبل به قدری اکسیژن کم بهش وصل کردم که وسط عمل جون داد. --خب اینجوری که بهت شک میکنن! --نوچ. چون از ۱۰ تا پنج تاشونو سالم برمیگردونم تا کسی شک نکنه. بعد عملم نیروی های نفوذی مثل تو و مهراب میرن کارشونو یکسره میکنن. خندیدم --ایول آقا میثم. خندید --شرمنده نکن خانم بگو ببینم پسرمون چطوره؟ --تو از کجا میدونی پسره؟ --مهراب برگ چغندر نبود که. همون موقع بچم تکون خورد و قلقلکم شد --چیشد مائده؟ --هیچی تکون خورد. خندید --ای جـــانم قربونش بره باباییش.... شب شد و رفتم از ایستگاه پرستاری آمپولای مسکنث گرفتم که به مریضا تزریق کنم. بسمﷲ گفتم و وارد اولین اتاق شدم.... "حلما"                           
🌸 🍁جدال عشق و نَفس🍁 پارت 40 مریض تقریباً بیدار بود. همونجوری که میثم بهم یاد داده بود آمپولو باز کرد و با دستای لرزون سرنگو تا نصفه پر کردم و بهش تزریق کردم. به ثانیه نکشید حالش بد شد. طبق نقشه باید میدویدم بیرون و دکترارو صدا میزدم. رفتم تو اتاق و با دیدن میثم و مهراب که خوابیده بودن عصبانی جیغ زدم. هر دوشون بلند شدن و دویدن سمت اتاق. بقیه ی دکترا رفتن بالا سر مریض و مهراب به ظاهر هرچی تلاش کرد با شُک برش گردونه نشد. همشون بدون هیچ ناراحتی برگشتن تو اتاقاشون. خودمو به جمع کردن دستگاه هایی که بهش وصل بود مشغول نشون دادم و وقتی همه برگشتن سر کار خودشون رفتم اتاق بعدی. خداروشکر از شانس قشنگ من مریض بیدار بود و وقتی رفتم بالاسر تختش دستمو گرفت و ملتمس بهم خیره شد و با صدای تحلیل رفته ای به عربی یه چیزی گفت با چندش دستشو از دستم جدا کردم و مطمئن آمپول توی دستمو بهش نشون دادم آمپولو باز کردم و با سرنگ تا نصفه پرش کردم. با دقت ازش رگ گرفتم و آمپولو تزریق کردم. چسبایی که با سیمای مخصوس روی سینش وصل شده بود رو جدا کردم و زیر پتو قایمشون کردم. نبضشو گرفتم ولی نمیزد و واسه اطمینان بیشتر دستمو تا نزدیک دماغش بردم و مطمئن شدم که مرده. رفتم اتاق بعدی و خداروشکر مریض خوابیده بود. آمپولو بهش تزریق کردم و اکسیژنو ازش جدا کردم. چهرش کمی کبود شد و بعدم تموم کرد. با خیال راحت دوباره دستگاهو بهش وصل کردم و برگشتم تو اتاق پیش مهراب و میثم. میثم نگران اومد سمتم --حالت خوبه؟ دستکشامو از دستم درآوردم و تقریباً رو صندلی ولو شدم. --واقعاً این آدما فقط ادعا دارنا. اگه یه ذره هوا با آمپولشون قاطی شه کارشون تمومه. ناخودآگاه شروع کردم گریه کردن --یعنی من امشب سه نفرو کشتم؟ میثم سریع اومد سمتم و جلو دهنمو گرفت تا صدام نره بیرون. --مائده جان میدونم واست سخته ولی چاره ای نداریم. تأیید وار دستامو تکون دادم و میثم دستشو آروم از رو صورتم برداشت. --الان یعنی صبح کسی به ما شک نمیکنه؟ --نه بابا نیروهای خودی تا صبح نمیزارن اثری از آثارشون بمونه. مهراب خندید --ماشاﷲ چقدر سریع عمل کردی. یدفعه در اتاق باز شد و پرستار میثم و مهرابو صدا زد. سریع رفتن بیرون و از زیر در نگاه کردم فهمیدم رفتن بالاسر مریضایی که من نفله کردم. طبق نقشه واسه اینکه بهم شک نکنن رفتم ایستگاه پرستاری و شیفتو تحویل گرفتم. نشستم پرونده هارو مرتب کردم و تا صبح کارم طول کشید. صبح ساعت ۸شیفتو تحویل دادم و رفتم اتاق پرستارا استراحت کنم. همین که سرم رسید به بالش خوابم برد و با صدای میثم از خواب بیدار شدم --پاشو خانم لنگ ظهره. متعجب گفتم --تو اینجا چیکار میکنی؟ خندید --مثلاً من داداشتما! به حالت گریه گفتم --من از دست شما دوتا چه خاکی بریزم تو سرم؟ --هیچی بلند شد یه چیزی بخور ساعت ۲باید بری سر شیفتت. لقمه ای که واسم آورده بود رو خوردم و همون موقع میثم رفت واسه جراحی به جز من و دوتا پرستار دیگه بقیه رو فرستاده بودن یه بیمارستان دیگه و من مجبور شدم با میثم برم اتاق عمل. همینجور که لباسمو میپوشیدم میثم نگران گفت --مائده میخوای تو نیای؟ لبخند زدم --نگران نباش. --از خون نترسی یه وقت؟ --نترس سعی خودمو میکنم. رفتیم اتاق عمل و میثم خودش مراحل اولیه رو انجام داد و مریضو بیهوش کرد. --پس دکتر بیهوشی؟ خندید --اینجا از این خبرا نیس که. تیغ جراحیو برداشت و قسمت پهلو همون جایی که تیر خورده بود رو باز کرد و ازم خواست با دوتا انبر مخصوص اون قسمتو باز نگه دارم. ترکشو درآورد و از تو یه جعبه یه دارویی برداشت و با سرنگ به قسمت جراحی شده تزریق کرد. اون قسمتو با دقت بخیه زد و با هم بیمارو منتقل کردیم بخشی که به همه چی میخورد غیر از بخش ریکاوری..... بعد از عمل واسمون نیرو رسید و میثم من و با بقیه ی پرستارای مرد برد تو اتاق از صحبتای میثم فهمیدم که نیروهای خودین و فقط دوتا پرستار از داعشی ها و مریضا از طرف دشمن بودن. نقشمون این بود که اون دوتا پرستارم نفله کنیم و یه جایی چالشون کنیم. رفتم تو اتاقی که پرستار خانم داشت لباساشو عوض میکرد. وایسادم پشت سرش و کلتمو درآوردم و چندتا تیر تو ناحیه ی قلبش خالی کردم. کلتمو سرجاش گذاشتم و خیلی عادی از اتاق رفتم بیرون.... رفتم قسمت پذیرش و پرونده های جدیدو مرتب کردم. داروهایی که نیاز بود رو مهراب لیست کرد و رفتم سمت انبار و هردارویی نیاز داشتم و برداشتم و همین که داشتم برمیگشتم دیدم یکی از پرستارا داشت به عربی یه چیزایی میگفت..... "حلما"
✌در آسـتانہ‌ے ظــهور✌
ای که دستت میرسد کاری بکن بیش از آن کز تو نیاید کار 😔 دوستان منتظر یاری سبز شما عزیزان هستیم، تا ب
سلام رفقای امام زمانی یه یاعلی بگید، اگر در توانتون هست حتی 5 هزار تومن یاریگر باشید، این خاندان مدیون کسی نمی مونند، خودشون جبران می کنند. مخصوصا دستگاه امام حسین حساب و کتابش فرق می کنه. علی
بسم الله الرحمن الرحیم ارحم الراحمین
فَسَیَکفیکهم الله... البقره/۱۳۷ خداوند تو را از شر و آسیب آنها نگه می‌دارد. خدا من و تو رو میبینه، روحمونو میبینه، تموم اشکهامونو شمرده‌، شاهد سختی کشیدنامون بوده، می دونه ته دلمون چه خبره، شاهد تموم زحمات و سعی کردنامونم بوده... خدا هست، هوامونو داره فقط باید بهش اعتماد کنیم و به تلاش کردنمون ادامه بدیم.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🏴 به رسم ادب روزمان را با سلام بر سرور و سالار شهیدان آقا اباعبدالله شروع میکنیم... اَلسلامُ علی الحُــسین و علی علی بن الحُسین وَ عــــلی اُولاد الـحـسین و عَـــلی اصحاب الحسین ✍امام باقر علیه السلام فرمودند: شیعیان ما را به زیارت امام حسین علیه السلام امر کنید ، چرا که زیارتش روزی را افزون می‌کند و عمر را طولانی می‌گرداند و بلاها و بدی‌ها را دور می کند. ارزقنا کربلا
از دار دنیا ... دلی دارم بیقرار تـ❤️ـو؛ که وقفت نموده ام ... همه اش مال خودت سلام قـ❤️ـرار دلهای بی قرار .... سلام امام زمانم صبحت بخیر و خوشی
7.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشگی مان، جهت تعجیل در ظهور دعای فرج را بخوانیم. ‹🕊 قرار_مهدوی ‹🕊عجل علی ظهور
1_1861354433.mp3
8.21M
بی‌حضورت هر چه کردم، زندگی زیبا نشد! اللّهم عجل لولیک الفرج 💔 صوت قرائت قرار صبحگاهی منتظران ثابت قدم ظهور https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2