eitaa logo
✌در آسـتانہ‌ے ظــهور✌
1.4هزار دنبال‌کننده
12.4هزار عکس
17.5هزار ویدیو
70 فایل
داریم چہ میکنیم با دل امــام زمان(عج)!! چقــدر گنـاه؟ چـقدر نامـردی و بی حیایی؟ جز مــا کیو داره؟ چقدر سر در دنـیا؟ کجاست امـامت بچہ شیعہ!! 👈دختر، پـسر شیعہ به دل امامت رحم کن مـرام داشتہ باش!! امــامت تنــهاست" کپے پستهای کانال حـلال° تبادل: @HHSSKK
مشاهده در ایتا
دانلود
✌در آسـتانہ‌ے ظــهور✌
قسمت ششم روايتی دیگر در باب دعا برای ظهور: امام امام حسن عسگري، عليه السلام،درباره فرزند خويش، نور
قسمت هفتم : بسیاری از انبیا الهی نیز وقتی قومشان نعمت وجود فرستاده الهی را درک نکردند و به انها پشت کردند به فرمان خداوند از میان قوم خود غایب شدند و تنها وقتی بازگشتند که مردم از کرده پشیمان شده، استغاثه کرده و ظهور منجی را درخواست کردند. به شیعیان نیز توصیه شده که چون اقوام انبیا گذشته عمل کنند. حدیث استغاثه امام صادق علیه السلام با صراحت به این موضوع اشاره دارد. همچنین فرمان امام عصر ارواحنافداه به شیخ صدوق که می فرمایند از غیبت ما بنویس و چون ایشان عرض می کند که چنین کرده ام، می فرمایند: «نه به آن طریق. اکنون تو را امر می‌کنم که درباره غیبت، کتابی تألیف کنی و غیبت انبیا را در آن بازگویی». نکته نهفته در این فرمایش این است که در واقع باید غیبت و ظهور انبیا گذشته را الگو قرار دهیم برای غیبت و ظهور امام زمانمان دو موضوع مهم در غیبت انبیا گذشته وجه اشتراک با غیبت مولای ماست اول: به دلیل ناسپاسی مردم و عدم درک وجود منجی توسط مردم آن زمان، پیامبر آنها غایب شد، پس دلیل اصلی غیبت مولای ما نیز عدم درک و توجه مردم است. دوم: دلیل ظهور انبیا گذشته پس از غیبت، پشیمانی مردم از این بی توجهی، درخواست و مطالبه مردم و استغاثه انها به درگاه خداوند بود که باعث شد خداوند آنها را ببخشد و فورا ظهور منجی آن ها را رقم بزند. پس ما نیز اگر خواستار ظهوریم باید اینچنین عمل کنیم. همه همدل و یکپارچه به درگاه خداوند از غفلت نسبت به امام زمانمان توبه کرده و استغاثه کنیم تا خداوند وعده خود را محقق کند. وقتی امام عصر عجل الله خطاب به شیخ صدوق می فرمایند مانند اقوام گذشته بنویس یعنی متابعت از روش و شیوه آنها در مورد غیبت آن حضرت. این بحث ادامه دارد
ادامه قسمت هفتم نمونه ای از استغاثه اقوام گذشته استغاثه قوم حضرت یونس و قوم حضرت ادریس از جمله این موارد بود. جریان قوم حضرت یونس: طبق قول هایی از سید بن جبیر و خیلی از مفسرین، حضرت یونس 33 سال در میان قومش تبلیغ کرد،بعد از این 33 سال تنها دو نفر به ایشان ایمان آوردند،  خیلی اذیت شد، سرکشی و طغیان می کردند، مسخره اش می کردند و تهدید به قتلشون می کردند، خلاصه خسته شد و  از خداوند درخواست عذاب کرد، سرانجام خداوند با درخواست عذاب حضرت یونس موافقت کرد و حتی تاریخ عذاب را نیز مشخص کرد و فرمود به قوم خود بگو که در این تاریخ منتظر عذاب الهی باشند، در چهارشنبه وسط ماه شوال⛔️ 🔷یونس در میان قومش اعلام کرد که داستان عذاب از این قراره و عذاب هم قطعی شده است و خودش نیز شهر را ترک کرد. عذاب نزدیکتر شد و یکی از دو تنی که به حضرت ایمان آورده بودند، رفت روی یک بلندی، و شروع به نصیحت کردن مردم کرد، نام این شخص به نقل مفسرین، روبیل بود، "همه شما من را می شناسید، و من هم شما را می شناسم، یونس پیامبر خداست ولی شما تکذیبش کردید. ولی بدانید که این وعده عذاب محقق خواهد شد، تا گرفتار نشدید فکری کنید"، آنقدر گفت تا اینکه سخنان او موثر واقع شد، و مردم گفتند چکار باید کرد؟ جناب روبیل گفت نظر من این است که نزدیک به عذاب، مردم از شهر خارج بشوند و زنان و فرزندان نیز از هم جدا شوند و به درگاه خداوند توبه و گریه زاری و کنند و بگویند که اشتباه کردیم و پیامبرت را اذیت کردیم خدایا ما را ببخش، تا مورد رحم خداوند واقع بشوند. صبح روز چهارشنبه مردم بیرون رفتند از شهر، آفتاب که طلوع کرد، ناگهان یک باد زرد رنگ تاریکی که صداهای بسیار مهیبی هم داشت رو به شهر آورد که مردم همه وحشت زده شدند، صدای ناله و گریه زن و فرزندان بلند شد، بزرگتر ها ترسیدند و صدای گریه آنها بچه ها گریه افتادند، همگی گریه و تضرع و زاری کردند به درگاه خداوندو خداوند نیز به واسطه استغاثه اینها و اضطراری که به واسطه دیدن طلیعه عذاب در آنها ایجاد شده بود، دعای شان را پذیرفت، عذاب برطرف شد و با خیال راحت به شهر خود بازگشتند، 🖇قومی که بسیار نزیدیک به عذاب بودند، ولی مضطر شدند و با استغاثه عذاب از آنها برطرف شد و خداوند پیامبرشان را به آنان بازگرداند، نقطه مشترک قوم یونس با قوم بنی اسرائیل در این است که در بحبوحه گمراهی قوم، عده ای راه درست را نشان دادند از میان مردم و نجات پیدا کردند. در واقع مردم را ترغیب کردند که باید به درگاه خدا روی آورد و تقاضای نجات کرد... ⚡️ خیلی عجیب است، در اوج نزول عذاب که هر کسی به فکر نجات خود و مشکلات خویش است چگونه کسانی پیدا می شوند که راه نجات را به مردم نشان می دهند، در اینجاست که لزوم بودن چنین افرادی در جامعه به وضوح حس میشود، حتما لازم است که یک افرادی باشند که روشنگری کنند و کد نجات را به مردم بدهند، وگرنه ممکن است آن قوم به واسطه نادانی و عدم اطلاع نابود شود.                                     ادامه دارد
🇮🇷پویش شهیدجمهور ⚫جمع آوری خاطرات با محوریت شهید ابراهیم رئیسی 💠برای شرکت در پویش، خاطرات خودتان را درباره زندگی،خدمات وشهادت رئیس جمهور بصورت صوت یا فیلم برای ما ارسال کنید و حس و حال حاضر خودتان را از شهادت شهید رئیسی بازگوکنید 📍مهلت ارسال خاطرات تا پایان تیر ماه 🧷جهت شرکت در پویش به لینک زیر مراجعه کنید https://survey.porsline.ir/s/iapNKACi 🕌عضویت در کانال http://eitaa.com/joinchat/3436446211Cc13f95b799
📸 ابرساعت پایتخت که در اتوبان مدرس(اراضی عباس آباد) قرار دارد منقش به تصاویر سردار شهید حاج قاسم سلیمانی و شهید رئیسی شد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دهباشی دعای فرج.mp3
4.99M
📿 دعای فرج (الهی عظم البلاء) 🔺️با نوای مهدی 👌بخوان دعای فرج دعا اثر دارد 👌 دعا کبوتر عشق است بال و پر دارد https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
این پست هر شب تکرار می شود ❤ یک فاتحه و توحید ، نثار ارواح مقدس امام حسن عسکری (ع) و حضرت نرجس (س) ، پدر و مادر گرامی امام عصر (عج) ای مولای ما ، ای امام ما ، یا بقیه الله فی ارضه* به رسم ادب ، برای پدر و مادر بزرگوارتان ، هدیه ای فرستادیم ، شما هم ما را به هدیه ای مهمان کن ، همانا خدا صدقه دهندگان را دوست دارد. ♥️ @zoohoornazdike
12.76M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_به هر بشری زیاد مراجعه کنی +اخر از تو منزجر میشه _فقط یک مورد هست که هرچه +بیشتر مراجعه کنی _قدرِت میرودبالا ... نشــانہ‌هـاے عـام بہ وقـوع پـیوستہ ... نشـانہ‌هـاے خـاص در حـال رخ دادنہ آمـاده‌ے ظـهور باشـید و غـربال دنـیا نـشوید... https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⚫️ تصویر جامانده از تشییع رئیس‌جمهور و همراهانش ... نشــانہ‌هـاے عـام بہ وقـوع پـیوستہ ... نشـانہ‌هـاے خـاص در حـال رخ دادنہ آمـاده‌ے ظـهور باشـید و غـربال دنـیا نـشوید... https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✌در آسـتانہ‌ے ظــهور✌
جدال عشق و نَفس🍁 پارت28 سرنماز به قدری گریه کردم که مهراب نگران اومد تو اتاق --آقا میثمتون رفته اون
🍁جدال عشق و نَفس🍁 پارت29 بلند شدم رفتم پشت در و به در لگد زدم. هیچ صدایی جز پارس سگ ها از بیرون نمیومد. نشستم یه گوشه و سرمو چسبوندم به دیوار. نمیدونم چقدر گذشت که چشمام گرم شد و خوابم برد. صبح زود با باریکه ی نوری که از لای در میتابید چشمامو باز کردم و به دور و برم نگاه کردم. یه انبار طویل با دیوارای آهنی و سقف شیروونی. تا وسط انبار پر کاه و علوفه بود و یه گوشه وسایل کشاورزی ریخته شده بود. همین که خواستم بلند شم سرم گیج رفت و افتادم رو زمین. بازوم به شدت درد گرفت. نشستم یه گوشه و به اشکام اجازه ی باریدن دادم. خدا، خدا میکردم حداقل خونه ی مهراب بودم ولی ثانیه ای اونجا نمیموندم. زمان به کندی میگذشت و هیچکس واسه ی نجات من نبود. آفتاب درحال غروب کردن بود و دوباره داشت شب میشد. با سیاهی شب اونجا واسم ترسناک تر شد و نشستم یه گوشه و از ترس تا مرز سکته رفته بودم. شب دوم اصلاً خوابم نبرد و تا طلوع خورشید پلک رو هم نزاشتم. نگاهم افتاد به شکمم و شروع کردم با موجود ریزی که قرار بود بشم مادرش درد و دل کردن. --میبینی مامان؟ تو چه گرفتاری گیر افتادیم؟ میدونی الان دو روزه چیزی نخوردی! میدونی مامانیو اینجا زندانی کردن؟ میشه از خدا بخوای بزنه تو سر بابات بفرستتش دنبالمون؟ قربونت برم صدامو میشنوی؟ ما امیدمون به خداس عزیزم! دعا کن خدا صدامونو بشنوه..... نزدیک غروب بود و ضعف بدنم شدیدتر شده بود و با چشمای نیمه باز چشمم به در بود. با صدای مهراب چشمامو باز کردم و به در خیره شدم. با مشت به در میکوبید و فریاد میزد --مائده توروخدا اگه صدامو میشنوی جواب بده!مائــــــده! کشون کشون خودمو رسوندم پشت در و با آخرین توانی که واسم مونده بود نالیدم --آقا مهراب! --مائده تویی حالت خوبه؟ --تورو جون هرکی دوس داری منو از اینجا بیار بیرون. --ببین اصلاً نگران نباش فقط سعی کن از در فاصله بگیری! یکم رفتم عقب و چند ثانیه بعد صدای خیلی خشنی همراه با گرد و خاک بلند شد و مهراب اومد تو. دوید سمتم و لباسمو چنگ زد --مائده! مائده! با دیدنش کور سوی امیدی ته دلم روشن شد اما با دیدن داریوش همون کور سوی امیدم از بین رفت. مهراب برگشت عقب و با دیدن داریوش از جاش بلند شد و ایستاد روبه روی من --به به میبینم تو کار من فضولی کردی زاغی! مهراب غرید --این بحثش با بقیه جداس. داریوش پوزخند زد و کلتشو سمت مهراب نشونه گرفت --ایندفعه میبخشمت ولی بار آخرت باشه پتروس بازی درمیاری. الانم گمشو بیرون وگرنه با رگای مغزت سوپ درست میکنم میدم سگا بخورن. مهراب قدم برداشت سمت در و همین که پشت سر داریوش قرار گرفت با یه حرکت هولش داد رو زمین و کلتشو برداشت. نشست رو سینش و پوزخند زد --خلیفه بازی تموم شد داریوش خان. برگشت سمتم و دستوری گفت --روتو بکن اونور درگوشاتم بگیر. --میخوای چیکار کنی؟ فریاد زد --خفه شو کاریو که گفتم بکن. بهشون پشت کردم و دستای لرزونمو گذاشتم رو گوشام. اما صدای مهرابو میشنیدم که گفت --به جای اعدام همینجا کارتو تموم میکنم بعدش صدای گلوله های پی در پی فضارو پر کرد. برگشتم و با دیدن جسد غرق به خون داریوش جیغ زدم و شروع کردم گریه کردن. --چیکااار کردییی؟ --صداتو ببر. --تو یه آدم کشتییی میفهمی؟ تفنگو گرفت سمتم --صداتو ببر تا نزدم تورو هم ناقص نکردم. از ترس زبونم بند اومده بود. گوشه ی لباسمو پاره کرد و چشمامو محکم بست --بشین همینجا تا برگردم. نمیدونم چقدر گذشت که بوی دنبه سوخته بلند شد. با برداشته شدن پارچه از رو چشمام گفتم --چه بوی بدی! مهراب پوزخند زد --اتفاقا رایحه ی دلپذیر خاکستر داریوش بوییدن داره دختر! --منظورت چیه؟ کبریت توی دستشو بهم نشون داد با بهت گفتم --چــ....چـ..چیکار کردی؟ بلند شدم برم بیرون که محکم دستمو گرفت --دلم نمیخواد اثری از آثارش بمونه پس بتمرگ سر جات. --آخه... یدفعه فریاد زد --آخه بی آخه... تو چی میفهمی از داغ خونوادت اونم تو یه شب همه با هم یجا! اشکاش شروع کرد باریدن پشتشو کرد بهم و با صدای خدشه داری گفت --بابام کارگر بنایی بود و مامانم توی خونه خیاطی میکرد. من و دوتا برادر دوقلوم میرفتیم مدرسه و یه زندگی معمولی داشتیم. تا اینکه من ۱۵سالم بود و دوقلوها ۱۲سال. بابام درگیر اعتیاد شد و دیگه کمتر میرفت سرکار. مامانم تموم تلاششو میکرد که زندگیمون روال قبل رو داشته باشه ولی نمیشد. اون موقع ها تو محلمون یه قمار خونه بود که صاحبش بابای همین داریوش گور به گور شده بود. مرد دلرحمی بود و واسه اینکه به بابام کمک کنه صبحا میبردش اونجا تا با قمار پول دربیاره. سنگای جلو پاشو با پا پرت کرد و تلخند زد --اما از شانش بد ما همش میباخت. نفسشو صدادار بیرون داد. تا اینکه بابای داریوش مرد و خودش شد صاحب قمار خونه..... "حلما"