🌸
🍁جدال عشق و نَفس🍁
پارت 44
نگران گفتم
--میشه واسه منم توضیح بدی چیشده؟
--هیچی نگران نباش.
--رنگ رخسار خبر میدهد از خشم درون.
یه نگاه تو آینه به خودت بنداز مثه انبار باروتی اونوقت به من میگی چیزی نشده؟
--ببین مائده سپاه ایران قرار بود ۱۰۰تا نیرو واسمون بفرسته که ۵۰تاشون قاچاقی وارد داعش بشن و اون ۵۰ تای دیگه ام تو بیمارستانا به عنوان دکتر و پرستار پخش بشن.
--خب.
ولی الان بهمون خبر دادن که راه مخفی لو رفته و مطمئنم هیچ کس سالم به اینجا نمیرسه.
دوباره گریش گرفت و ادامه داد
--دیگه نمیتونم تحمل کنم که جلو چشمام
بچه ها شهید بشن.
با بغض گفتم
--حالا باید چیکار کنیم؟
همون موقع مهراب اومد تو
میثم کنجکاو گفت
--چیشد مهراب زنگ زدی؟
مهراب نگران گفت
--میثم احسان جواب نمیده!
--یعنی چی برو کنار ببینم.
مهراب میثمو نگه داشت
--نرو وایسا!
میثم عصبانی فریاد زد
--چیچیو وایسم مثل اینکه حالت نیست
نیروها درخطرن.
مهراب متأسف سرشو انداخت پایین و سکوت کرد.
میثم سرشو گرفت بالا
--چته مهراب چیشده؟
مهراب با بغض گفت
--دیگه فایده ای نداره!
--چی میگی تو مهراب چرا جون به لب میکنی آدمو؟
مهراب سرشو گذاشت رو شونه ی میثم و شروع کرد هق هق گریه کردن.
میثم متعجب سرشو برداشت
--د حــــرف بزن ببینم!
--دیشب ساعت ۵ صبح همشون گیر افتادن.
میثم همینجور که اشکش ریخت با بهت گفت
--چــ...چـ...چی؟
مهراب از اتاق رفت بیرون و میثم همونجا زانو زد و شروع کرد بلند بلند گریه کردن.
رفتم سمتش و سرشو گرفتم تو بغلم
--مائـــده!
حالا جواب خونواده هاشونو چی بدیم آخه؟
یاد شهادت میلاد افتادم و اشکام بیصدا شروع به باریدن کرد.
از بس گریه کردم حالم بد شد و سقف اتاق دور سرم میچرخید.
میثم سریع رفت یه آب قند واسم آورد تا حالم بهتر شد.
همون موقع یه پرستارا دوید سمت اتاق
--دکتر!
میثم رفت سمتش
--چیشده؟
--مجروح داریم.
--خودیه؟
--نه از عملیات دیشبه.
میثم رفت دنبالش و منم همراهشون رفتم.
حس میکردم میثم از این رو به اون رو شده.
به قدری جدی بود که انگار میخواد کوه بکنه.
سر عمل بعد از اینکه مریضو بیهوش کرد تیغ جراحیو برداشت و فرو کرد وسط قلبش.
با بهت به میثم خیره شدم.
یه تیغ معمولی برداشت و هر دو شاهرگ دستای طرفو عمیق با تیغ برید و از اتاق رفت بیرون.
همه با بهت به کار میثم نگاه میکردن.
خداروشکر همه از نیروهای خودی بودن و کار اصلیشون کشتن بود.
ولی اولین دفعه ای بود که میثم همون اول کار میرفت سر اصل مطلب.
دویدم دنبالش و ایستادم روبه روش
--میثم این چه کاری بود؟
همراه با لبخند گریه میکرد
--اینجوری خیالم راحت تره!
با صدای آرومتری گفت
--این اولیش بود. نود و نه تا دیگه مونده.
--یعنی چی؟
فریاد زد
--یعنی همونجور که اون ۱۰۰تارو کشتن منم تا۱۰۰تا ازشون نکشم ول کن نیستم!
گفت و رفت.
مهراب از اتاق عمل اومد بیرون و ماسکشو برداشت
--خدا اون روزو نیاره که میثم یه تصمیمیو جدی بگیره!
با بهت گفتم
--حالا باید چیکار کنیم؟
--نمیدونم فقط تا میتونیم باید سر نفوذیارو زیر آب کنیم تا خبر درز نکنه........
یه هفته از اون روز میگذشت و میثم هر جراحی داشت به روش های مختلف مجروحای داعش رو به جای جراحی میکشت.
از اون روز تا الان ۶۰ نفرو کشته بود و تقریباً همه میدونستن میثم تصمیمش چیه.
واسه جراحی آماده شدم و همین که میثم رسید یه طناب برداشت بست دور گردن مجروح و انقدر کشید تا خفه شد.
اولش با دیدن کاراش حالم بد میشد ولی در طی این یه هفته عادت کرده بودم.
رفتم سمت رختکن و با شنیدن صدای یکی از پرستارا رفتم پشت در دستشویی و فهمیدم داره اطلاعات میده.
تیغ توی جیبمو درآوردم و پشت در وایسادم.
همین که در رو باز کرد هولش دادم تو و دستمو گذاشتم رو دهنش و تیغو فرو کردم تو رگ گردنش و صبر کردم تا تموم کرد.
روپوشمو انداختم روش و در رو بستم.
روپوش جدید پوشیدم و رفتم تو اتاق.
میثم نگران گفت
--کجا بودی تو؟
--هیچی بابا جاسوس کشی.
میثم متأسف سرشو تکون داد و رو تخت دراز کشید.
نشستم رو صندلی و واسه خودم چای ریختم.
نیم ساعت بعد مجروح جدید آوردن و باید میرفتیم اتاق عمل.
همین که آماده شدیم واسه عمل صدای شلیک از بیرون اومد و سه تا پرستاری که اونجا بودن تفنگاشونو درآوردن به سمت میثم نشونه گرفتن.
من که واسه برداشتن گاز استیریل پشت بهشون بودم تفنگمو درآوردم و به دوتاشون از پشت سر شلیک کردم و مهراب کار سومی رو تموم کرد.
یه گلوله هم خالی کردم تو مغز مجروح.
میثم کیفشو برداشت و سه تایی از در پشتی اتاق عمل فرار کردیم.
وسط راه افتادم رو زمین و دیگه نتونستم بلند شم حس میکردم دیگه نمیتونم نفس بکشم.......
"حلما"
هدایت شده از ✌در آسـتانہے ظــهور✌
سلام علیکم
هر کس خرج یک زایر اولی را بدهد تا به کربلا برود، ثواب زیارت امام حسین (ع) را خواهد برد.🕌
رفقای امام زمانی 4 زوج جوان که چندین سال عقد کردن و بعلت نداشتن هزینه نمی توانند مراسم ازدواج بگیرند، گروهی از نیکوکاران نیت کردند که برای این، عروس ها و دامادها هزینه کربلا رو واریز کنند تا در 15 خرداد که نزدیک سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت زهرا(س) می باشند، به کربلا اعزام کنند و زندگی مشترک خود را آغاز کنند 💍
عزیزانی که تمایل دارند در این امر خیر مشارکت کنند و با یک تیر دو نشان بزنند ( کمک به زایر اولی امام حسین و هم کمک در امر ازدواج) به آیدیی زیر پیام بدهند 👇👇
@HHSSKK
در ضمن این 4 زوج تحقیق شده و مورد وثوق می باشند. 🌺
دوستانی که توانایی دارند دریغ نکنند
که اهل بیت مدیون کسی نمی مونند
خودشون چند برابر جبران می کنند.
هزینه هر زوج هفت میلیون ششصد هزار تومان می باشد
یا علی
9.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 در آیۀ ۲۶ سوره یونس خداوند میفرمایند: اگر کسی به مردم خدمت کند ۵ جایزه به او میدهم.
🎙حجت الاسلام #رفیعی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🏴 به رسم ادب روزمان را با سلام
بر سرور و سالار شهیدان
آقا اباعبدالله شروع میکنیم...
اَلسلامُ علی الحُــسین
و علی علی بن الحُسین
وَ عــــلی اُولاد الـحـسین
و عَـــلی اصحاب الحسین
✍امام باقر علیه السلام فرمودند:
شیعیان ما را به زیارت امام حسین علیه السلام امر کنید ، چرا که زیارتش روزی را افزون میکند و عمر را طولانی میگرداند و بلاها و بدیها را
دور می کند.
#اللهم ارزقنا کربلا
7.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
7.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#قرار همیشگی مان، جهت تعجیل در ظهور دعای فرج را بخوانیم.
‹🕊 قرار_مهدوی
‹🕊عجل علی ظهور
1_1861354433.mp3
8.21M
بیحضورت هر چه کردم، زندگی زیبا نشد!
اللّهم عجل لولیک الفرج 💔
صوت قرائت #دعای_عهد
قرار صبحگاهی منتظران ثابت قدم ظهور
#خـــدایا_امام_مـن_کجـاست
#برسان_بحق_دُخت_فاطمة_الزهــرا
https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2