🌸
🍁جدال عشق و نَفس🍁
پارت 61
لباس آمینو عوض کردم و خوابوندمش رو تخت.
هرچقدر براش لالایی خوندم خوابش نمیبرد.
بغلش کردم و شروع کردم باهاش حرف زدن.
--آمین مامان قربونت بره، شما قبول میکنی مهراب بیاد پیشمون؟
نکنه یه وقت فکر کنی مهراب جای بابارو میگیره ها!
تو پسر من و میثمی همیشه.
با بغض ادامه دادم
--ولی مامان اگه مهراب بیاد پیشمون میتونه بهمون کمک کنه، باهات بازی کنه...
گریم نذاشت ادامه بدم و شروع کردم هق هق گریه کردن.
دلم واسه میثم تنگ شده بود.
پسری که اولش میخواستم سر به تنش نباشه و میلادو بخاطر کارش سرزنش میکردم.
ولی زمان باعث شد عاشقش بشم اما همون زمان اونقدر بیرحم بود که نذاشت کنارم بمونه و خیلی زود ازم گرفتش.
با صدای گریه ی آمین به خودم اومدم و بغلش کردم شروع کردم دور خونه راه رفتن تا خوابید.....
با صدای موبایلم از خواب بیدار شدم و جواب دادم.
با صدای عصبانی مهراب که سعی در کنترل کردنش داشت نگاهم رفت سمت ساعت
خدا مرگم بده ساعت ۱۰ونیمه.
بدون اینکه منتظر بمونم مهراب چی داره میگه گوشیو قطع کردم و لباسامو عوض کردم.
رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان برداشتم آب بخورم لیوان از دستم ول شد رو زمین.
خم شدم خرده شیشه هارو جمع کنم که صدای گریه ی آمین بلند شد.
هول شده دویدم و حواسم نبود شیشه پامو برید.
همون موقع صدای آیفون اومد.
مطمئن بودم مهرابه.
رفتم سمت آیفون درو باز کردم.
مهراب تا اومد تو خونه با دیدن من اولش عصبانی بود بعد که فهمیدچی شده رفت سمت اتاق و آمینو بغل کرد.
از تو اتاق داد زد
--ظهرت بخیر مائده خانم.
فهمیدم داره کنایه میزنه جوابشو ندادم.
--شیشه رو دربیار تا بیام.
چند دقیقه بعد همینجور که آمینو رو دستش خوابونده بود و با دست دیگش شیشه شیرشو نگه داشته بود اومد تو آشپزخونه.
با راهنمایی من جعبه ی کمک های اولیه رو پیدا کرد و آمینو داد دست من پامو پانسمان کرد.
کارش تموم شد و آمینو از دستم گرفت.
--بلند شو آماده شو باید بریم.
بلند شدم رفتم تو اتاق چادرمو برداشتم و رفتم بیرون.......
سکوت مطلق بود و مهراب تموم حواسش به رانندگی بود.
صدامو صاف کردم
--ببخشید من امروز خوابم برد.
خندید
--شاید یه حکمتی توش بوده بش فکر نکن.
نفس عمیقی کشیدم و سرمو چسبوندم به شیشه......
رسیدیم اونجا و حدوداً یکساعت بعد نوبتمون شد و بعد از اینکه کارمون تموم شد رفتیم رستوران.
آمین همش نق میزد و بهتره بگم غذا کوفتمون شد......
همین که رسیدم خونه لباسای آمینو عوض کردم و بهش شیر دادم.
رفتم حموم دوش گرفتم و وقتی برگشتم
آمین خونه رو گذاشته بود رو سرش.
بغلش کردم تا آروم شد و بعد لباسامو پوشیدم......
دو روز از روزی که رفتیم آزمایشگاه گذشته بود.
ساعت۹صبح مهراب زنگ و زد و گفت داره میاد خونمون.
بلند شدم لباسامو عوض کردم و چادرمو سرم کردم......
مهراب اومد خونه و اول رفت سراغ آمین بغلش کرد و کلی باهاش حرف زد.
کلاً بچم با تنها کسی که مشکل داشت من بودم پیش من فقط گریه میکرد و نق میزد.
با صدای مهراب برگشتم سمتش.
خندید
--چیه تو فکری؟
--هیچی.
از تو جیبش یه کاغذ درآورد و لبخند زد
--بخونش.
برداشتم بخونم ولی همش انگلیسی بود.
--من زبانم خوب نیست آخه
خندید
--همه چی اوکی شد.
--یعنی چی؟
--یعنی فردا باید بریم محضر.
متعجب گفتم
--به همین زودی؟ من که لباس ندارم.
مشمئز گفت
--همین؟ فقط بخاطر لباس؟
سرمو انداختم پایین.
--همین الان بلند شو بریم خرید.
--آخه الان؟
چشماشو بست
--همین که گفتم.
یعنی به قدری از این کلمه من متنفرم که حد نداره.
بلند شدم و با لجبازی آماده شدم.
داشتم چادرمو سر میکردم که مهراب در زد اومد تو اتاق.
--این بچه ام هستا!
آمینو ازش گرفتم و لباساشو عوض کردم......
بین لباسا مونده بودم کدومو انتخاب کنم و ترجیح دادم مهراب انتخاب کنه.
خدایی از حق نگذریم سلیقش خوبه.
بعد از خریدای من رفتیم واسه آمین لباس خریدیم و مهراب کلی اسباب بازی واسش خرید.
به انتخاب خودم واسه مهراب یه کت و شلوار نوک مدادی انتخاب کردم......
شب بود و داشتم آمینو حموم میکردم که مهراب زنگ زد.
--سلام خوبی؟
--سلام مرسی.
--فندق چطوره؟
--اونم خوبه.
-- فردا صبح ساعت ۷میام دنبالت ببرمت آرایشگاه آمینم آماده کن با خودم میبرمش.
--اذیت میکنه ها!
خندید
--نترس این بچه هیچکسو اندازه من دوس نداره.
تماسو قطع کردم و لباسای آمینو بهش پوشوندم......
صبح زود از خواب بیدار شدم و ساک آمینو برداشتم توش هرچی که لازم داشت رو با لباسای جدیدش گذاشتم و خودمم آماده شدم.
آمینو بغل کردم و رفتم پایین......
بعد از کلی سفارش به مهراب آمینو سپردم دستش و رفتم تو آرایشگاه.
اول از اصلاح صورتم شروع کرد و بعد صورتمو با یه آرایش خیلی ملیح انجام داد.
مدل موهامو به انتخاب خودم خیلی ساده واسم درست کرد.
کارم تموم شد زنگ زدم به مهراب تا بیاد دنبالم......
حلما
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مدام با خودمان زمزمه کنیم
اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً
خدایا آخر و عاقبت ما را ختم به خیر کن
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🏴 به رسم ادب روزمان را با سلام
بر سرور و سالار شهیدان
آقا اباعبدالله شروع میکنیم...
اَلسلامُ علی الحُــسین
و علی علی بن الحُسین
وَ عــــلی اُولاد الـحـسین
و عَـــلی اصحاب الحسین
✍امام باقر علیه السلام فرمودند:
شیعیان ما را به زیارت امام حسین علیه السلام امر کنید ، چرا که زیارتش روزی را افزون میکند و عمر را طولانی میگرداند و بلاها و بدیها را
دور می کند.
#اللهم ارزقنا کربلا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تو میآیی وهمه خواهند فهمید که دنیا تازه آغاز میشود.. ❤️
#امام_زمانم
#صبحت بخیر و خوشی
7.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#قرار همیشگی مان، جهت تعجیل در ظهور دعای فرج را بخوانیم.
‹🕊 قرار_مهدوی
‹🕊عجل علی ظهور
1_1861354433.mp3
8.21M
بیحضورت هر چه کردم، زندگی زیبا نشد!
اللّهم عجل لولیک الفرج 💔
صوت قرائت #دعای_عهد
قرار صبحگاهی منتظران ثابت قدم ظهور
#خـــدایا_امام_مـن_کجـاست
#برسان_بحق_دُخت_فاطمة_الزهــرا
https://eitaa.com/joinchat/1373765635C2bc193bfe2
🔺پدرم عاشق مردم و وطنش بود
🔹️فرزند شهید بهروز قدیمی گفت: پدرم عاشق مردم، وطن و دین خود بود و از تمام دلبستگیهای خود گذشت.
#فرمانداری ابهر
#سالگرد ارتحال امام امت