اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
فکه را قتلگاه شهدا اسم گذاشتهاند. توی فکه، از شهدای تشنه جانداده داریم تا شهدای زنده به گور شده ت
رانندهٔ آمبولانس را میشناختیم. مردِ پر اُبهَت ِدلرحم با آن عینک و سبیلِ رویهم جفت و جور شدهاش. قولِ محکمی داد و وعده کردیم ساعت دهِ شب، مِهرآباد! جیغ ها را توی گلویمان، خفه کردیم. جیغی از خوشحالیِ غمدارِ حسِ رسیدن!
رسیدنی که پنج نفرِمان، دلِمان را صابون زده بودیم. مِهرآباد، خانه ای بود، مراسم روضه داشت. آمبولانس را میآوردند اینجا و راننده به قولَش عمل میکرد.
با تعارفِ خانمی که پردهٔ ورودی را محکم گرفته بود تا رفت و آمد خانمها راحتتر باشد، منتظر بودنمان را توی خانه ادامه دادیم. ردیف، کنار هم نشستیم. صفحهٔ بزرگ جلومان، طرفِ مردانهی مراسم را نشان میداد. استکانِ چای را میدادم پشتِ قندِ توی دهانم و نگاهم به تلویزیونِ بزرگِ جلو بود. هول و ولا داشتیم و مِریهایمان درحال سوختنِ داغیِ چای بود که بلند شدیم، زدیم بیرون.
آژیرِ آمبولانس، صدا نداشت اما نورِ قرمزِ جیغی داشت که توانستیم خیلی زود پیدایش کنیم. مردهای ِخادم، همهٔ آنهایی که لباسهای کرمْ رنگِ ستِشان را به رُخ ما دخترها میکشیدند، داخل بودند. فقط راننده، کنار آمبولانس بود و شالِ عربیاش که خیلی به لباسِ سیصد و سیزدهِ سبزش میآمد را مرتب میکرد. ما دویده بودیم اما راننده نفسنفس میزد. ما را توپی زیر پای رونالدو دید که سریع دروازده را خالی کرد و توپ رفت توی دلِ دروازه! و پنج نفری خودمان را چپاندیم توی امبولانس!
از سرما بود یا استرس و هیجان، صورتهایمان گل انداخته بود. و بر عکس آن لحظهها هیچ وقت برای تمام شدن همچین مراسمهایی دعا نمیکردیم! صدای مداح لابه لای حرفهایمان به گوش میرسید. دست بردار نبود! عاشورا را آورده بود فاطمیه. اما اشکهایمان را نگه داشته بودیم برای موقعش!
یکی از بچهها روی تخت فلزی وسط آمبولانس نشست و شروع کرد به دعا کردن که «ان شاءالله شهید شَم، با آمبولانس منو ببرید...!»
کناری ِمن در حالی که ندید بدید با وسایلِ توی آمبولانس وَر میرفت گفت «آخرش همَهمون رو با آمبولانس میبرن... الهی پلاکِش نظامی باشه...!» همه از این دعا، لبخندِ حسرتآمیزی زدیم! حرفهایمان تمام بود اما مراسم تمام نبود. پیشنهادِ گذاشتن مداحی که مطرح شد، نوای ِحسینِ علی فانی را گذاشتم. شوخیها و حرفهایمان شد سکوت.
علی فانی، تقریباً حسینِ بیستُم را میگفت که در آمبولانس باز شد. خادمها با دیدن ما زبانشان بند آمده بود. ذهنِ پر سوالشان را بردند پیش راننده و مسئولِ خادمین که با جمله «تا خود معراج خانم ها، با آمبولانس میان! نوبتِ خانم هاست...!» با دندانهای چفت شده از روی عصبانت و سرما میفهماندند که «داریم براتون...!» از قیافههایشان خندهمان گرفته بود که با فشار دادن دست جلوی دهان، صدای خنده را ساکت کردیم. یکی پرسید: «حالا ما چطور تا معراج بریم؟!» در حالی که کوله و کاپشنهایشان را میدادیم دستشان، گفتیم «ما با تاکسی اومدیم!» یعنی شما را به خیر و ما را به سلامت!
صدای دعا کردنِ مداح، جمع و جورِمان کرد. در آمبولانس باز بود. حسرت در نگاهِ دختر و پسرهای کوچک جلو در آمبولانس موج میزد. صدای غلغلهٔ جمعیت نزدیک و نزدیک میشد. فقط نفر اولی که نزدیک به در آمبولانس بود، صاف نشسته بود. بقیه خودمان را به جلو خم کرده بودیم تا لحظهای را از دست ندهیم.
آمدند. سر تابوتِ شهید را نفر اول گرفت و دست به دست شد تا نفر پنجم و روی تخت فلزی قرار گرفت. هجوم مردم برای دست کشیدن روی آن پرچم پیچیده دورِ تابوت، دل نکندنِ از شهید را گذاشته بود به نمایش اما وقت رفتن بود! و در روی چشمهای اشکیاشکی بسته شد تا ما باشیم و شهیدی که جلوی رویمان بود. خوشحالیِ غمدار ِرسیدن، آمد سراغمان. ما بودیم و اشکهایی که هیچ وقت اینطوری ریخته نشده بود...!
#روایت_گمنامی
#انجمن_ادبی_فکه
✍️ روایت از #زهرا_حسنو
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
رانندهٔ آمبولانس را میشناختیم. مردِ پر اُبهَت ِدلرحم با آن عینک و سبیلِ رویهم جفت و جور شدهاش. ق
امروز که شهید گمنام دارد میرود توی مدارس دخترانه و ازش استقبال میشود یاد رجزخوانیهای یک تروریستِ البته الان مرده افتادم! هفته گذشته بود انگار یا دو هفته قبل که یکی از خوکهای تحریرالشام خط و نشان کشیده بود زنان و دختران ایرانی خودشان را مرتب کنند و ...! البته طولی نکشید بچههای مقاومت درِ جهنم را رویش باز کردند برود مزهی همنشینی با فرشتههای عذاب را بچشد. به رفقا هم گفته بودم این یارو به چهل کیلومتری مرز ایران هم نمیرسد، که نرسید و زودتر رفت جهنم...!
یکی دو روز پیش اما وقتی فیلمِ به اسیری رفتن دختران سوری را دیدم، حالم بد شد. و چیزهای مختلفی اعم از پای کار نبودنِ خیلیها توی سوریه برای دفاع از خودشان، خیانت برخی دیگر، رذالتِ سیاسیون دنیا و چیزهای دیگری به یادم آمد که جای گفتنش نیست.
و امروز شهیدی گمنام دارد توی مدارس دخترانه مورد استقبال قرار میگیرد. یکی از هزارانی که رفتند تا دختران و زنان ما به اسارت نروند. یکی از هزارانی که رفتند و حالا بعد از دهها سال به لطف جان کندنِ بچههای تفحص در متر به متر خاکهای ایران و عراق و مناطق عملیاتی، دارد تکههای استخوانهاشان پیدا میشود و بر میگردد به میان ما. یکی از هزارانی که اگر مادری و پدری زنده دارند، هنوز به انتظار داشتنِ حداقل قبری از بچهشان میسوزند...
شهید امروز یکی از آن هزاران است؛ و او شهید عملیات خیبر است و از «مجنون» آمده. ساکن شهر خودمان هم خواهد شد، از پنجشنبه تا همیشه، در پارک غدیر میبد...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
امروز که شهید گمنام دارد میرود توی مدارس دخترانه و ازش استقبال میشود یاد رجزخوانیهای یک تروریستِ
و یادی کنیم از فرماندهی بزرگ اسلام، سردارِ شهید حاج ابراهیم همت...
شهیدِ عملیات «خیبر» در «مجنون»
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
و یادی کنیم از فرماندهی بزرگ اسلام، سردارِ شهید حاج ابراهیم همت... شهیدِ عملیات «خیبر» در «مجنون»
دارند توی نمازخانه روضهی مادر میخوانند...
و محمدعلی دارد هادی را کچل میکند که بگذارد شهید پنج دقیقه بیاید توی یک روضهخانهی ویژه...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
دارند توی نمازخانه روضهی مادر میخوانند... و محمدعلی دارد هادی را کچل میکند که بگذارد شهید پنج دق
ابوالفضل توی بیتالزهرا میخواند از مادر و پسر شهید و من دلم میرود شلمچه، مجنون، فکه، هویزه و... و...
و پیش بچههایی که جلوی چشم مادرهایشان زمین نخوردند اما دهها سال است توی خیالشان زمین میخورند و دستشان نمیرسد به کمک کردن...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
ابوالفضل توی بیتالزهرا میخواند از مادر و پسر شهید و من دلم میرود شلمچه، مجنون، فکه، هویزه و... و.
دیشب خواب دیدهاند آمده توی یک باغ پر درخت و ساکن شده؛ و دیدهاند دسته دسته جوانهای ازدواج کرده از آنجا بیرون میآمدند...
ابوالفضل میگوید ساکن جدید شهرک فجر بیده قرار است گره ازدواج جوانها را باز کند؛ من اضافه میکنم این آقای شهید قرار است هوا را پر از نفسِ پاک کند و پاک کند از حاشیههای همیشگیش!
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
میرزامحسن دارد میگوید تابوت را ساختند و حضرت مادر خوشحال شد از اینکه بعد از رفتنش بدنش دیده نمیشود!
میرزامحسن میگوید این تابوت چند روز آخر جلوی چشم بچههای حضرت مادر بوده! و جان به لب بچهها بوده این چند روز...
میرزامحسن دارد حرف میزند، اما مرد و زن دارند گریه میکنند. میرزا نوحه نمیخواند، روضه نمیخواند، دارد چهار کلام حرف میزند اما مردم زار میزنند...
#روایت_گمنامی
#شب_شهادت
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
بفرمایید روضه...
این آخرین تلاشهای محمدعلیست برای گرفتن اجازهی شهید گمنام و بردنش برای روضهی خانگی!
آخرین کچل کردنهای محمدعلی و آخرین مقاومتهای هادیست و به هر حال آخرش هم جنگ مغلوبه شد...!
محمدعلی اجازه گرفت و هادی شهید را برد توی کوچهی کنار مسجد ۱۲ امام فیروزآباد و ابوالفضل آنجا روضهی کوچه خواند...
به هادی که ناجور عاصی شده میخندم و میگویم که از سریش شدن محمدعلی عشق میکنم. جالب اینکه حتی توی سرویس بهداشتی رفته بود دنبال هادی و بچهمظلومطور التماس میکرد به هادی که میخواست خودش را بزند!
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
این آخرین تلاشهای محمدعلیست برای گرفتن اجازهی شهید گمنام و بردنش برای روضهی خانگی! آخرین کچل کر
یکهو برنامه خالی کرد. حسین فرمانِ چغرِ شاسیبلندِ پیر و پر صدا را چرخاند سمت دانشگاه میبد. به قول خودش رفت برای خلوت خودمان!
تابوت را سه چهار نفری آوردیم گذاشتیم کنار قبر شهید گمنام دانشگاه. حسین گوشیم را گرفت و از روی آن زیارت عاشورا خواند.
چند نفری دانشجوی توی محوطه هم آمدند نشستند به همخوانی زیارت و اشک ریختن...
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
یکهو برنامه خالی کرد. حسین فرمانِ چغرِ شاسیبلندِ پیر و پر صدا را چرخاند سمت دانشگاه میبد. به قول خ
شهید تا ساعتی دیگر اینجاست تا خودِ صبح؛ معراج الشهدای میبد...
زودتر آمدهام و محمدصالح را گفتهام دو سه تا برنامهی بعدی را پوشش بدهد.
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
شهید تا ساعتی دیگر اینجاست تا خودِ صبح؛ معراج الشهدای میبد... زودتر آمدهام و محمدصالح را گفتهام د
جواد برایم فرستاده که نماز مغرب عشاء به عشق دیدن شهید گمنام آمدیم مسجد پیامبراعظمِ شهیدیه.
رسیده نرسیده گفتند که برنامه منتفی شده و نمیتوانند شهید را بیاورند و این یعنی رسماً ضد حال!
جواد میگوید سه رکعت را خواندیم و آمادهی نماز عشاء شدیم که گفتند بعد نماز شهید را میآورند. انگار دوباره روح دمیده باشند به من. بعد نماز هم شهید را از پلهها آوردند بالا و رساندند روی دستهای نمازگزاران مشتاق و منتظر.
و هنوز نرسیده گفتند وقت نداریم و باید برسیم به مسجد حافظ. یک دیدار فوریفوتی جور شده بود که اصلأ به دلم نمیچسبید. حتی دیدم مادری را که دیر آمده بود و همین فرصت کوتاه را داشت از دست میداد...
و شهید به اندازهی یک طوافِ توی مسجد و روی دستها مهمان بود و رفت بیرون که برود برای برنامهی بعدی. این میان یک اتفاق اما شد همان چیزی که میخواستیم! ماشین حمل تابوت شهید باتری خالی کرد، روشن نشد و دقایقی طول کشید تا به کمک باتری ماشین سمندی آن را راه بیاندازند. و این بهترین فرصت شد برای من و دیگر مردمی که طالب زمان بیشتری برای دیدار بودند...
جواد البته این طرف ماجرا را نگفت! حرصخوردنهای هادی برای رساندن شهید به برنامههای دیگر. و من آخر شب که با هادی میرفتیم دنبال زندگیمان گفتم شهید خودش هر جا بخواهد میرود و هر چه قدر بخواهد میماند. برگشت سمت من که «تو هم اعتقاد داری به این؟ کار دست ما نیست! خودشان... فقط خودشان...!» میگویم «من حالا دیگر یقین کردهام کار را فقط آنها مدیریت میکنند!»
#روایت_گمنامی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT