اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
رانندهٔ آمبولانس را میشناختیم. مردِ پر اُبهَت ِدلرحم با آن عینک و سبیلِ رویهم جفت و جور شدهاش. ق
به ساعت نگاه میکنم. دارد دیر میشود. میروم سراغ پسرم. جلوی کامپیوتر نشسته و دکمههای کیبورد را با حرص فشار میدهد. تانکهای توی مانیتور دارند پیشروی میکنند و او با هول و ولا به طرفشان شلیک میکند و هر بار تانکی آتش میگیرد با غرور لبخند میزند.
لباسهای بیرونی را میدهم دستش و میگویم: «فقط دو دقیقه وقت داری آماده بشی!»
بیتفاوت میگوید: «فکر نکنم خوش بگذره، نمیام.»
قسمتِ والدِ مغزم میخواهد فاز نصیحت بردارد و شروع کند به سخنرانی در مدح شهید. ساکتش میکنم. نقطه ضعف پسر را میدانم. لبخند میزنم و میگویم: «یادت باشه موقع برگشت دو نفری بریم کافیشاپ و یه چیزی بخوریم.»
قسمت والد مغزم دو دستی میزند توی سرش و میگوید «داری باج میدهی!» بی اعتنایی میکنم...
چهل دقیقهای میشود که با پسر، ورودی جادهای شیبدار منتظریم که شهید را بیاورند. گاهی مینشینم روی جدول حاشیه میدان وگاهی میایستم.
کمکم دارم از این انتظار خسته میشوم. با خودم مرور میکنم؛ اگر مادر شهید زنده باشد، الآن نزدیک چهل سال است که منتظر این پسر شهید است. حتما او هم کلافه شده. خدا میداند که چند بار در خیال خودش صدای پاهای پسرش را شنیده و پا برهنه دویده توی حیاط، او را ببیند و قربانِ قد و بالای رعنایش برود. حتما دلش که به تنگ میآمده لباسهای پسرش را بغل میکرده و بوی آن را نفس میکشیده.
خودم را جای مادر شهید میگذارم و یک آن شبیه او دلم برای پسرِ خودم تنگ میشود. پسری که یک قدمی من ایستاده و دارد با نوک کفشش روی خاکهای نرم میدان را خطخطی میکند. دلم برایش تنگ میشود و دستش را محکم میگیرم. اخم میکند و میگوید: «مامان زشته! من کلاس پنجمما، بزرگ شدم...!» لبخندِ غمناکی تحویلش میدهم که معنایش را نمیفهمد...
از دور جمعیت را میبینم که دارد میآید جلو، همراه با تابوت یک پسر رعنا که پیچیده شده در پرچم سه رنگ. اگر مادرش اینجا بود اصلا به این فکر هم نمیکرد که از جسم پسرش چند تکه استخوان مانده؛ چند تکه استخوان پوشیده در پارچهای سپید. حتما به قد و بالای رعنایش افتخار میکرد و محکم میگرفتش توی بغل...
پشت تابوت شهید همراه جمعیت راه میافتیم و از پیچ و خم جادهای شیبدار رو به بالا حرکت میکنیم. به سمت پارک غدیر؛ بام میبد. خسته شدهام و نفس نفس میزنم؛ حالا پسرک است که دست مرا محکم گرفته و دنبال خودش میکشاند. توی مغزم چیزهای مختلفی قاتی شدهاند، مادر شهید، تابوتی با چند استخوان، پسری که دستگیری میکند، روضهی کوچه...!
و گاهی اینطوری میشود؛ گاهی پسری باید که از مادر دستگیری کند...
#روایت_گمنامی
✍️ روایت از #خانم_آبپیکر
#انجمن_ادبی_فکه
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
سر صبحی بالاخره جور شد هم را ببینیم! این دو سه روز خیال میکنم چند سالی پیرتر شده #غلامحسین. مخصوصا
حالا که #غلامحسین رفته مأموریت و توی استان یزد نیست، یک چیزی کم است! منظورم این نیست که جای فحشهای منشوریِ او کم باشدها! نه؛ اینکه آدم رفیقی داشته باشد که تکهای از وجودش باشد، از همهچیزش خبر داشته باشد، دردهاش را به او بگوید، چارهاش را از او بجوید و در یک کلام، بخشی از روحش باشد، کم است!
و غلامحسین از دنیا فارغ است، توی چارچوبهای خودساختهای که یکی مثل من درگیر است، گیر نیست. تا مدتی فکر میکردم فکر و ذکرش درگیر جنگ با این تروریست و آن تکفیری است اما تازگی فهمیدهام اولین دشمنی که دارد با آن مبارزه میکند، خودِ خودش است!
ذهنتان هم مشغول آن چیزهایی که درباره فحش دادنش گفتم نشود انصافاً! فحشهای غلامحسین را فقط من شنیدهام و اگر کسی ادعا کند او زبان هرزهای دارد که هر جا میرسد به کارش میگیرد اشتباه میکند. همین است که او برای شما کاملاً گمنام و ناشناس مانده! چون نه تنها با من مثل بقیه نیست، بلکه اسمش را هم عوض کردهام که لو نرود...! این را که گفتم اولین دشمنش خودش است برای این گفتم که یک عارفگونهای توی وجودش هست که به قیافهاش نمیخورد و این فحشها البته یک سوپاپ اطمینان شده برای خودش!
شاید وقتی از این دعاهای خاصِ بین خودمان در حقش مستجاب شد و توی تابوت سه رنگ رفت روی دست مردم، شناخته شود؛ شاید! کمی حواستان جمع باشد برای آن روز خاص! من قرار نیست غلامحسین را معرفی کنم؛ خودش که مثل چی از این کار بدش میآید...
پینوشت:
این مطلب را نوشتهام بیشتر برای دوستانی که از من این روزها زیاد از غلامحسین و نام و نشانش پرسیدهاند...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
شروع سلام و علیکِ من و او گفتن این جمله هاست؛ او میگوید: «مرگ بر جمهوری اسلامی» من میگویم: «مرگ
شاید اولین باری باشد که با «مرگ بر جمهوری اسلامی!» شروع نمیکند و من جواب نمیدهم «مرگ بر آمریکا!» فقط «سلام مهندس»ی میگوید و من هم. یک سال گذشته از اخرین باری که دیدمش. وقتی فهمیدم توی دستگاه چاپ دارد با جوهر و هِد و چیزمیزهای دستگاه ور میرود خوشحال شدم. دقیقاً مثل وقتی من را میبیند! و مشتاقم بپرسم «نظرت دربارهی حالای سوریه چیست؟!»
بعد از سلام و احوالپرسی خودش شروع میکند «سوریه رو دیدی چی شد؟!» و «مهندس» حتی شبیه #غلامحسین هم نیست! نه آقا را قبول دارد و نه هیچ کسی که توی این نظام مسئولیت دارد. فقط به شهید امیرعبداللهیان ارادت دارد و معتقد است آدم شبیه او توی جمهوری اسلامی نیامده، که آن هم شهید شده! هر چند همین تایید شهید امیرعبداللهیان را میگذارد کنارِ یک بد و بیراه به شهید سید ابراهیم رئیسی! گاردی نمیگیرم. سالهاست یاد گرفتهام سر این مسائل دعوا نکنم!
کاملاً دیدگاهش همراه شده با من! میگوید اسرائیل کثافتِ ... و ... که البته نقطهچینها برای اهل دل کاملاً مفهوم است، دارد سوریه را میبرد به عصر پارینهسنگی و معتقد است میخواهند بدتر از این را سر ایران بیاورند که سوریه جلوی ایران بشود بهشت!
«مهندس» باز هم تاکید میکند که با ایدئولوژی جمهوری اسلامی هیچ جوری کنار نمیآیم ولی منتظرم پای اینها برسد دم مرز که بروم پارهشان کنم! و این را با صدای پُر تر و پُر حجمتر میگوید، هر چند همینطوری برای خودش هرکولیست که توی مطلب آذرماه پارسالم نوشتهام! او میگوید جمهوری اسلامی و آخوندها را زشت میدارم ولی پای امنیت این کشور وسط باشد خودم نفر اولم که میروم توی سینه اسرائیل...
توی دلم به آزاد اندیشیِ این دوست همیشه مخالف احسنت میگویم. دم رفتنِ بعد از نیم ساعت دیدار و گفتگو که دارد میرود فاز نصیحت بر میدارد. میداند میروم مدارس و با بچهها در ارتباطم. میگوید برو اینها را به بچهها بگو که هشیار باشند و تاکیدش بیشتر روی مجازیست. میگوید من حالم از جمهوری اسلامی به هم میخورد ولی هر جا بتوانم بقیه را روشن میکنم که سفت و محکم پای کشور خودشان بایستند، این کار را میکنم...
«مهندس» بچهی شمال غرب کشور، تکنسین دستگاه چاپ، دوست عزیز و مخالفِ همیشگیام که خیلی همدیگر را دوست داریم، رفت که برود دنبال کار و زندگیاش، ولی همین که میبینم آدم بسته و بی انصاف و بی معرفتی نیست، حال میکنم. و چقدر خوب است آدم از این دوستهای جونجونی داشته باشد...!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
آقای پدر بزرگ و نوهی سه چهار ساله؛ و عشق پایان ناپذیر... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
خوشحالترین شهیدِ غزه تویی آقای پدربزرگ!
و من ماندهام این یک سال چطور زنده ماندی از دوری «ریمِ» سه چهار ساله. هر چند شرط عشق نبود، اما شرط صبر را خوب به جا آوردی...
دیشب که خبر شهادت تو را شنیدم و پیکرت را دیدم، برایت خوشحال شدم! و تو تنها کسی بودی که همراه با اشک، یک لبخند برای شهادتت روی لبم نشست...!
حالا برو و توی بهشت هر چه خواستی دخترکت را بغل کن، ببوس و با او بازی کن... با روحالروح...
و چه دنیای سیاهی شده خدایا؛ خرابش کردیم؛ یکی را بفرست جمعمان کند...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
این عکس همین یکی دو ساعت قبل گرفته شده، توی یک منطقه عملیاتی! سینه در سینهی تروریستهایی که میآیند برای به خاک سیاه نشاندن ایرانیها...
و دوستان من، شبیه همین #غلامحسین این روزها وسط یک ماجرای واقعی هستند برای تامین امنیت ما. البته عکس را غلامحسین نگرفته! به شما هم قبلاً عرض کردم از این گوشیهای نمیدانم چندچند دو صفر دارد که به باد هوا هم نمیارزد! عکس را یکی دیگر از دوستان گرفته، ان هم سفارشی...
همهی ما این چند روز دنبال آماده کردنِ شرایط برگزاری یک شب یلدای خوبیم با خانواده، کنار آنهایی که دوستشان داریم؛ اما هستند آدمهایی شبیه غلامحسین و دیگر رفقایمان که وسط یک ماجرای واقعی و خطرناک، به دور از عزیزانشان سینه سپر کردهاند جلوی تروریستها...
اینها خودشان را فدای لحظههای امن و امان ما میکنند در حالی که ذهن کمتر کسی از مردم به آنها معطوف میشود. دمشان گرم، تنشان سلامت، روزگارشان بدون حادثه؛ زنده و سلامت به خانه و پیش همسر و بچهشان برگردند انشاءالله...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
saffat 05132210000Golchin Asar (22).mp3
زمان:
حجم:
1.4M
حرم آرامشی داره که تو هیچ جای دنیا نیست...
#نریمانی
#حرم_نیازم_ناجور
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یلدات مبارک باشه عزیز دلم... ❤️
#شب_یلدا
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
قسمت سومِ «من ترامپ را نکُشتم!» «آقای جان کین...!» تکانی خوردم. سرم را از روی دستهایم برداشتم. در
قسمت چهارم «من ترامپ را نکُشتم!»
همان اول راهروی اصلی چشمم به نیروهای مسلحی افتاد که سرتاسر راهرو به دیوار تکیه داده بودند. تعدادی چرت میزدند و بعضی با هم صحبت میکردند. از پنجرههای راهرو به محوطه چمنکاری بیرون نگاهی انداختم. توی محوطه کاخ شرایط عادی بود.
سربازان ارتش و نیروهای پلیس توی راهرو و حتماً جاهای دیگر مستقر بودند. انتهای راهرو و از نگهبانی ورودی عمارت اصلی رد شدیم و به درمانگاه رسیدیم. شلوغ بود و جمعیتی در حال همهمه و گفتگو بیرون از انجا ایستاده بودند. جنیفر را در آن میان دیدم. نگران با یکی از کارمندان کاخ سفید صحبت می کرد. سری برایش تکان دادم و همراه ورونیکا به سمت اتاق سرویس مخفی رفتیم.
دستیار یهودی پرزیدنت ترامپ دو سه قدمی جلوتر از من میرفت که رسید به اتاق. دو سه بار استخوان بند انگشتش را روی قهوه ای سوخته در چوبی کوبید. منتظر اجازه نشد. در را باز کرد و زودتر رفت داخل. پشت سرش وارد شدم. از در دوم هم رد شدم و ورونیکا را منتظر خودم دیدم. کنار صندلی خالی، دور میز مستطیلی دراز ایستاده بود. میزی که تام ویک در عرض ان نشسته بود. وسط اتاقی که اطراف آن پنجره ای نداشت. اتاق سرویس مخفی با ظریب حفاظتی و امنیتی بالا برای رعایت امور مخفی.
اطراف اتاق همان پرده های چیندار نارنجی بود که به آن رنگ و رویی بدهد. کاغذ دیواریهای سادهی کِرِم رنگ که نقش و نگار ان نوارهای ده سانتیمتری خط دار بود. پرچم مخملی ایالات متحده گوشه اتاق نگران ایستاده بود و شاهد سردرگمی ما در کاخ سفید بود. دو نفر از نیروهای سرویس مخفی هم در طول میز نشسته بودند. به چشمهای جوزف هاوارد، ریچارد و ویک نگاهی کردم و به سمت صندلی خالی رفتم. ورونیکا خودش کنار من نشست.
دستیار جوان رئیس جمهور که در دوران تبلیغات انتخاباتی از ما جدا نمیشد آشکارا هراسان و ترسیده بود. دختری ایرانی از پدر و مادری یهودی که سالها قبل به امریکا مهاجرت کرده بودند. ورونیکا در آمریکا متولد شده بود. دختری 25 ساله که بیشتر از سن و سالش نشان میداد. ورونیکا قبل از همراهی رئیس جمهور با ایوانکا همکاری می کرد. در «سازمان ترامپ» به نوعی دست راست ایوانکا بود. با شروع کارزار انتخاباتی 2024 به پیشنهاد ترامپ و موافقت ایوانکا همراه او شد.
تام ویک رئیس سرویس مخفی صحبتش را بعد از نشستن من شروع کرد: «آقای جان کین، لطفاً در مورد اتفاق امشب یه توضیحی بدین...!»
ادامه دارد...
#من_ترامپ_را_نکشتم
انتشار لطفاً با ذکر منبع👇
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
دیشب که میرفتم جلسهای از این مسیر رفتم، مسیری که البته برای میبدیجماعت یک حسینیه هفتصد هشتصد متری
سید میداند زیستِ پیرمردانهای دارم و سر شب میخوابم؛ البته اگر ساعت دهِ شب سر شب حساب شود، که فکر نکنم اینطورها باشد. هر چند نسبت به نیمهشبخوابهای معروف شده به زیستنِ جُغدی، سر شب میخوابم! و وقتی تماس میگیرد اینها را میداند که عذرخواهی میکند برای به هم ریختنِ برنامهی خوابِ شبم.
ولی منِ حساس روی ساعتِ خواب شب، روی گفتگویِ موثر و به درد بخورِ با نسل نوجوان و جوان حساسیت بیشتری دارم یک جورهایی. به آدمهایی که توی این شرایط به هم وصل میشویم هم گفتهام. توی تشکیلاتِ فرهنگی بوده جلساتی که از دوازده شب تا چهار صبح برگزار کردهایم و پایان جلسهمان با نماز صبح و صبحانه همراه شده. و خواب و خوراکِ روی نظم تا یک جایی که به چیزهای مهمتر ضربه نزند، قابل اعتنا و قابل رعایت کردن است. و چه کاری مهمتر از گفتگو و شاید تبیین خیلی از مسائلی که هر جایی در مورد آنها به صراحت صحبت نمیشود؟!
دومین جلسه اما مثل جلسه اول روی ساعت ده شروع نشد که به یازده ختم شود و برویم دنبال زار و زندگیمان! جلسه ده شروع شد، از یازده و دوازده رد شد و با مخلفاتِ سوال و پرسشِ در حال بیرون رفتن از پایگاه بسیج، تا یک و نیمِ شب طول کشید! و باور کنید از مسائل عقیدتی و گاهی عرفانی تا مسائل اقتصادی و سیاسی، از هر موضوعی سوال و جواب شد. و من چقدر از بودنِ توی جمعی که دنبال پیدا کردنِ جواب مسائل مختلف باشد لذت میبرم، جوری که ساعت و وقت از دستم در میرود...
بچهها نوبت گشت شبانه داشتند که مجبور شدیم تمام کنیم. و باید میزدند به دل کوچه خیابانهای شهر؛ پیشنهاد کردند همراهشان بروم گشت! دوست داشتم به خاطرِ یادآوری گشتهای شبانه هم که شده، همراهشان بروم، اما یک پیرمردِ درون داشت سرکوفت میزد که «اصلاً چه معنی داره آدم تا این وقت شب بیدار باشه؟! اونم وقتی صبح بازم کلاس داره؟!»
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصل غافلگیری! توی فیلمهایی که میبینیم و یا داستانهایی که میخوانیم یا حتی روایتهایی که میخوانیم و تماشا میکنیم این را خیلی دوست دارم. نه اینکه من دوست داشته باشم، اصلاً نقطه قوت اینها توی غافلگیر کردن مخاطب است! چیزی شبیه کتاب «مغازه خودکشی» چیزی شبیه فیلمِ «پوست شیر» یا خیلی از کتابها، فیلمها و ...
یک جایی آدم توی این کتابها، فیلمها و یا چیزی شبیه همین گزارشی که از بیستوسی گذاشتهام میایستد و به احترامِ فکر و اندیشه و قلم و تصویری که ماجرا را نوشته و نشان داده دست میزند!
شبیه همین کاری که در بدون تعارفِ دیشب شکل گرفت. تا جایی از گزارش که مادرها داشتند غمهای قرض و بدهکاری به همراه دوری از بچههایشان را میگفتند دلم توی آتش و درد بود. به علی آقای رضوانی احسنت گفتم که نزدیک به روز مادر خوب جایی رفتی و دست گذاشتی روی خوب موضوعی! از آن هوشیاریهایی که سید ابراهیم توی ریاست جمهوری استفاده میکرد و چقدر دل بود که همراهش میشد. اما از آن جایی که مسئولین زندان به همراه چند نفر دعوت شدند و ناگهانی خبر آزادی این مادرها را دادند، به معنای تمامِ کلمه غالفگیر شدم!
اصل غافلگیری! یک حرکت فوقالعاده از مجموعهی آدمهای دستاندرکار، خیرین و بدون تعارفِ بیستوسی که نه تنها مخاطب را ریخت به هم، بلکه خانمهای آزاد شده را تا پای سکته پیش برد! و چه خیر و خوبی و ارزشی بهتر از آنکه مادری را به آغوش گرم خانوادهاش، پیش بچههایش و سر زندگیاش برگردانی؟!
رضایت خدا مبارکتان باد...
#روز_مادر_مبارک
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهشت زیر پای مادر است یعنی چه؟!
#روز_مادر_مبارک
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT