eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
742 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
654 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
چند بار پشت تلفن تاکید کردم «بچه‌های هیفده هیژده تا بیست بیست و یک سال رو جدا کنید برای من، با اونا حرف می‌زنم!» هر چند توی دلم امیدی نداشتم به این سادگی بتوانم برای مخاطبِ یک‌دست و ساخته‌پرداخته صحبت کنم اما باز هم از رو نرفتم و قبل از رفتن به اعتکاف این را تاکید کردم... پام به مسجد باز نشده هزار تا بچه‌ی پنجم ششمی دیدم که داشتند دانه‌دانه کاشی‌های مسجد را با ناخن می‌خراشیدند! و سینه‌کشِ در و دیوار می‌لولیدند! تک و توک آدم‌های سن بالا هم نشسته بودند کناری. و سه چهار تا جوان با هم صحبت می‌کردند که یک چشم‌شان به هم و یک چشم‌شان به جمعیتِ بچه‌های معتکف بود. توی جمعیت دنبالِ یک تعداد مخاطبِ متوسطه دومی بودم که جایی نشسته باشند تا بروم سراغ‌شان. یک نفر هم وسط جمعیت پیدا نکردم که سن و سال مورد نظرم را داشته باشد. دوستی که دعوت کرده بود دقایقی زحمت کشید تا بچه‌ها بنشینند نزدیک منبر! تا آمد مرا ببرد پیش بچه‌ها خواستم یک جایی دور از بزرگان باشیم تا راحت حرف‌هامان را بزنیم و مزاحم بقیه نباشیم! به سبک فیلم‌های هندی که تصویر سیاه می‌شود و مدتی بعد را نشان می‌دهد، دقایقی بعد وسط یک فوجِ بچه پنجم ششمی بودم و بزرگترهایی که آمده بودند جلو و منی که به اجبار میکروفن دستم گرفته بودم! ذهنِ سیالم مدام به این فکر می‌کرد چطوری بلند می‌شوم و چطوری فرار می‌کنم و اتفاقی هم نمی‌افتد! اما چاره‌ای نبود! نشسته بودیم و باید به حرف می‌آمدم؛ زجرآورترین کار ممکن! سخت‌تر از کار توی معدنِ ذغال‌سنگ! خطرناک‌تر از راه رفتن وسط میدان مین! حداقلش شبیه به آدمی که زبان انگلیسی بلد نیست و مجبور است توی لندن با جمعیتی گفتگو کند! و هر چه از نچسب بودنِ افتادنِ توی این شرایط بگویم باز هم کم گفته‌ام. دروغ چرا؟ آن قدر التماس امام زمان کردم که یک‌جوری نجاتم بدهد! و قول دادم به خودم برای بارهای بعد تلاش کنم به راحتی دُم به تله ندهم! از آقا هم ممنون و متشکرم که انصافاً جمع و جورمان کرد و ماجرای صحبت بین این بچه‌ها زیاد هم بد نشد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
بخشی از خطبه‌ی حضرت زینب کبری، بعد از حادثه‌ی کربلا و در مجلس یزید؛ ... ای یزید! هر کید و مکر که داری بکن، هر کوشش که خواهی بنمای، هر جهد که داری به کار گیر، به خدا سوگند هرگز نتوانی نام و یاد ما را محو کنی، وحی ما را نتوانی از بین ببری، به نهایت ما نتوانی رسید، هرگز ننگ این ستم را از خود نتوانی زدود. رای تو، سست و روزهای قدرت تو اندک و جمعیت تو رو به پراکندگی است، در روزی که منادی حق ندا کند که لعنت خدا بر ستمکاران باد. سپاس خدای را که اول ما را به سعادت و مغفرت ثبت کرد و آخر ما را به شهادت و رحمت فائز گرداند، از خدا می‌خواهیم که ثواب آنها را کامل کند و بر ثوابشان بیفزاید و برای ما نیکو خلف و جانشین باشد، که اوست خداوند رحیم و پروردگار ودود و ما را کافی در هر امری و نیکو وکیل است... پی‌نوشت؛ روز رحلت بانوی صبر و هم‌زمانی آن با پیروزی عملیات طوفان‌الاقصی بر صهیونیسم با خواندن این سطرهای جاودانه معنای دیگری پیدا می‌کند! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
62.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز اربعینِ شهدای گمنام میبده، دو تا عزیزی که منت گذاشتن و همسایه‌ی دیوار به دیوار ما شدن توی شهر... این کار ناقص اما نتیجه کار خیلی از بچه‌هاست که توی شلوغیِ کارها به اون چیزی که باید تبدیل میشد، نشد. و بابت این نقص باید شرمنده اونها و شهدا باشم... ولی عرض ارادت چندین نفره‌ست به مقام این دو شهید عزیز و امید که مورد قبولشان قرار بگیره... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
امروز اربعینِ شهدای گمنام میبده، دو تا عزیزی که منت گذاشتن و همسایه‌ی دیوار به دیوار ما شدن توی شهر.
«تدوین» همیشه با اعصاب آدم بازی می‌کند، هر چند دیدنِ نتیجه‌ی کار می‌تواند خستگی و کوفتگیِ کار را پس بزند... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#بیستُ_تمام رسیدن به مصلای میبد آخرین ایستگاه سفر راهیان نور دانش‌آموزی بود، دیشب حدود ساعت دوازده‌
دوشنبه را اگر خدا بخواهد و نظر لطف کند راهیِ سفر جنوبم؛ این بار با پسرهای دانش‌آموز. و کمی متفاوت نسبت به دفعات قبلی. این بار فقط راوی نیستم! بچه‌های مدرسه خودمان می‌آیند و یک جورهایی نماینده مدرسه توی ماشین هم هستم... پسرها را بر عکس دخترها با التماس آورده‌اند پای کار راهیان. توی جمعیتِ دخترها سرِ آمدن و حتی بار دوم آمدن دعواست؛ اشک می‌ریزند، شاکی‌اند و سوال دارند چرا نباید همگی اجازه آمدن داشته باشند. توی پسرها اما فرق دارد. من حس می‌کنم از علت‌های اصلیِ آن، نرفتنِ چندین ساله‌ی پسرها باشد به راهیان نور. سه سال است دخترها بعد از ماجرای کرونا می‌روند مناطق جنگی اما پسرها محروم بوده‌اند. خودش می‌شود کم‌اطلاعی بیشتر و طبیعتاً استقبال کمتر. و خدا بخواهد باز هم راهی این سفرم و قرار است اگر فرصتی شد باز روایت کنم. اگر دوست داشتید، همراه ما بیایید به سفر راهیان نور؛ به دهلاویه، هویزه، معراج‌الشهدا، علقمه، شلمچه و جاهای دیگری از این سرزمین مقدس که رنگ خاک آن به سرخی می‌زند؛ و ان‌شاءالله من نائب‌الزیاره شما هستم در این سفر. پس نیتِ زیارت کنید... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
امروز اربعینِ شهدای گمنام میبده، دو تا عزیزی که منت گذاشتن و همسایه‌ی دیوار به دیوار ما شدن توی شهر.
👆 ان‌شاءالله امروز حدودای ساعت 17:20 از شبکه استانی یزد بازم این کلیپ رو ببینید... ممنونم از عزیزانِ صدا و سیمای استان یزد 🌹
در این رفتن رسیدنی‌ست که من خیلی باهاش حال می‌کنم... بسم‌الله الرحمن الرحیم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#بیستُ_یکِ_آغاز دوشنبه را اگر خدا بخواهد و نظر لطف کند راهیِ سفر جنوبم؛ این بار با پسرهای دانش‌آموز
ده بار بیشتر حاضر غیاب کردیم و شمردیم تا فهمیدیم چهل و چهار نفریم، بدون دو تا راننده؛ و فهمیدیم یک نفر بدون لیست اضافه شده و ... به هر حال از پلیس راه تفت گذشتیم. پسرهای نسل جدید طبیعتاً توی اردو باید شلوغ‌تر باشند اما آزاد بودن گوشیِ همراه کار خودش را کرده و ضرب‌شان را گرفته! هر چند به رفقا گفته بودم آزاد بودن گوشی به نفع مدیریتِ کاروان است ولی بچه‌ها آنطور که باید از فضای معنوی مسافرت استفاده نمی‌کنند...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#بیستُ_دو ده بار بیشتر حاضر غیاب کردیم و شمردیم تا فهمیدیم چهل و چهار نفریم، بدون دو تا راننده؛ و ف
راننده‌ی دوم که جوان است و پر حوصله، شباهت عجیبی دارد به کمدین آمریکایی. مدام چشمم توی آینه به اوست. و «جیم کری» دارد رانندگی می‌کند وقتی پسرها از دو دمه خواندنِ ترانه‌های این‌طرف و آن‌طرفِ آبی خسته شده‌اند... به محمدحسن می‌گویم یادش بخیر راهیان نور دخترانه که خیال می‌کردیم بلاخره خسته می‌شوند و آرام می‌شوند ولی تا برسیم اهواز یک‌لحظه آرام نشدند! حالا پسرها یا خوابند، یا توی گوشی یا آخرین نمودهایی از بیداری قبل از خواب‌شان را دارد ارسال می‌کنند. اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
راننده‌ی دوم که جوان است و پر حوصله، شباهت عجیبی دارد به کمدین آمریکایی. مدام چشمم توی آینه به اوست.
تا برسیم دو و نیم شد. البته خواب بی خواب! پسرها تا ساعت چهار و نیم به نتیجه نرسیدند که شب برای خوابیدن خلق شده. تا بخوابند هم صدای بلندگو بلند شد. بچه‌ها را بالاخره بیدار کردیم. نمازخانه اردوگاه شهید عاصی زاده اما یک تفاوت کرده با چهل پنجاه روز پیش. یک شهید گمنام آمده آنجا و شده ساکن نمازخانه‌ی اردوگاه. سفره بعد از نماز صبح پهن شد. به یکی از پسرها که نشسته روبروم و چشم‌هاش دارد راه می‌رود می‌گویم «تا حالا توی عمرت صبح نماز جماعت خوندی، بعدش کره مربا با نون لواش بخوری؟!» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT