eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
747 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
آنْ وقتی ابرها چشم‌وچارشان زیر پای‌شان را دیده، که پوش رفته بالای این سقف! تا دیشب همین پوشِ پارچه‌ایِ مثلِ جگر زلیخاْ سوراخ سوراخ، یله و تنها افتاده بود روی سقف و یک‌لایه نایلونْ قرار بود توی برنامه‌ی توسعه‌ی شب‌های آینده به‌ش اضافه شود، که نشد! ابرها این بار کـَــرَم کردند و بیشتر از چند تا پشفته حواله‌ی این شهرِ خشک کرده‌اند. امشب معلوم است بالای این پوشِ پارچه‌ای، چیزی جلوی خیسی‌اش را گرفته و هوای داخلِ خانه هم به لطف چند تا بخاری گرم است... حمید زیر همین سقف پارچه‌ای دارد کاسه‌ی ماست و موسیر با دیسِ پلاستیکی نان خشک می‌دهد دست دو‌سه تا پیرِ مو سفید... آمده‌ام توی اتاقی که هدایتْ پسر خانه از توی عکسِ روی طاقچه‌ْ حیاط را سِیر می‌کند... نشسته‌ام حمید یکی چایی بدهد دستم تا گرم شوم برای نوشتن روایت‌هایی بعدی، نوشتن روایت آدم‌های درگیر توی حواشیِ این شب‌ها...! ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#یک آنْ وقتی ابرها چشم‌وچارشان زیر پای‌شان را دیده، که پوش رفته بالای این سقف! تا دیشب همین پوشِ پ
به هر حال آب راه خودش را پیدا می‌کند؛ آب روشنی‌ست، چیزی شبیه نور که راه خودش را حتی از توی داربستِ کهنه‌ی بالای سقف هم پیدا می‌کند... و آب که ظاهراً نباید شعوری داشته باشد، رفته سمت «اللهِ» وسط پرچم مقدسِ سه‌رنگ... ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#دو به هر حال آب راه خودش را پیدا می‌کند؛ آب روشنی‌ست، چیزی شبیه نور که راه خودش را حتی از توی دارب
درشت‌ها و تُردها و دندان‌گیرها برای مهمان‌های سرشان به کلاه‌شان بی‌اَرزد، خرد و خاکشیرهاش برای خودی‌ها! حمید برداشته تهِ گونی را در آورده و گذاشته جلوی چند تا آدم گشنه! ما مثل مرغی که توی باغچه‌ی خشک و خالی را چنگ‌مال می‌کند تا چیزکی گیرش بیاید، نشسته‌ایم دنبالِ روزیِ دندان‌گیر... سرم درد می‌کند، خواب‌م می‌آید و هنوز چشمِ تنگِ چایی‌دوست‌م دنبال آن سماور کنار حیاط است! جمعیت دارد بیشتر از قبل می‌آید داخل خانه و جلوی چشم هدایت رد می‌شود که برسد به آن دمنده‌ی گرم‌کننده که وقتی جلوش ایستادم، نفهمیدم بادِ گرم‌ش را حواله‌ی کجا می‌کند! ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#سه درشت‌ها و تُردها و دندان‌گیرها برای مهمان‌های سرشان به کلاه‌شان بی‌اَرزد، خرد و خاکشیرهاش برای
لای انگشت‌هام نشتیِ لیوانِ بی‌کیفیت، چایی می‌چکاند. پیر و جوان دور هم جمع‌ند و انتخابات را تحلیل و کارشناسی می‌کنند. نقلِ قول و قرارهای انتخاباتی است و وعده وعیدهای آبکی بعضی تازه به قانون رسیده‌ها! دارم فکر می‌کنمْ مردم همیشه شاکی‌ند از کم‌کاری مسئولین، از وعده‌های عملی نشده! سرچشمه‌اش همین وقت‌های انتخابات است و هول و ولای رأی آوردن که بعضی می‌زنند به شعار مفت کردن ارزاق و کم کردن آلودگی و آسفالت کردنِ زمین‌های فوتبال و چه و چه...! فردای رأی آوردن است که با دنیای پیچیده‌ی قانون و قانون‌گذاری مواجه می‌شوند و می‌فهمند ای دل غافل! فقط می‌توانند بنشیند و چایی مجلس را بخورند... کاش بعضی‌ها را پیدا می‌کردم و همین لیوانِ سوراخِ چایی را می‌دادم دست‌شان تا بروند و خودشان را درگیر هزار تا حاشیه نکنند! ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#چهار لای انگشت‌هام نشتیِ لیوانِ بی‌کیفیت، چایی می‌چکاند. پیر و جوان دور هم جمع‌ند و انتخابات را تح
روایت پنجم را فرداشب می‌نویسم... تا فرصت کنید بخوانید قبلی‌ها را... همین‌جا... منتظرم باشید اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#پنج روایت پنجم را فرداشب می‌نویسم... تا فرصت کنید بخوانید قبلی‌ها را... همین‌جا... منتظرم باشید
صبح تا حالا گرفتار عکس‌ی هستم که دیشب گرفتم، آن قدر توی فکر که همین الان که خیس‌و‌خلی با ولیعهد رسیدم کنار بخاریِ خانه‌ی پدری، دارم باز هم به‌ش فکر می‌کنم! خیس‌وخلی به اشتباه‌تان نیندازد که میبد دوباره و شبی به برف و باران کشیده شده، نه؛ موتوریْ با ولیعهد رفتیم توی چاله‌ای که هم‌سطحیِ آب‌ش با آسفالت تاریک کوچه، کفشِ تازه‌واکس‌زده‌ام تا زانوی پاچه‌ی شلوارم را به آب و گِل کشید! تا خودِ خانه‌ی پدری همراه ولیعهد فحش‌های حزب‌اللهی دادیم که جگرِ سوخته‌مان کمی خنک شود... و دارم می‌روم خانه‌ی پدریِ هدایت که ببینم چه‌خبرست... ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#پنج صبح تا حالا گرفتار عکس‌ی هستم که دیشب گرفتم، آن قدر توی فکر که همین الان که خیس‌و‌خلی با ولیعه
آن عکس بالایی را فعلآ بگذارید باشد که بعدْ سرِ فرصت براتان بنویسم‌ش... الان نشسته‌ام پای بساط بحثِ چپ‌وراست‌ها که دارند حسابی هم را نقد می‌کنند! چرا اینجا و جلوی چشم‌های هدایت؟! باور کنید خودم چند شب است دارم پیش خودم که از شما چه پنهانْ باهاش رودربایستی هم ندارم، فکر می‌کنم که چطور این آدم‌ها که تا چند سال پیش روبروی هم بودند و نمی‌خواستند از پنج کیلومتری هم بگذرند، حالا کنار هم برای یک هدف نشسته‌اند و اتفاقاً دارند ماست و موسیرهای حمید را می‌زنند به بدن؟! باور کنید اگر این اتفاق را چند سال قبل پیش‌بینی می‌کردیم ازمان تست الکل و سلامت عقل می‌گرفتند! یعنی دیدن شیخ عباس در کنار یوسف و سید، آن هم توی خانه‌ی پدری هدایت ممکن بود؟! و باور می‌کنم که من زنده‌ام و دارم با چشم‌های آستیگمات‌م این روزهای جالب را می‌بینم...! ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#شش آن عکس بالایی را فعلآ بگذارید باشد که بعدْ سرِ فرصت براتان بنویسم‌ش... الان نشسته‌ام پای بساط
حالا که عکس‌ش را اینجا زده‌اند و مخالف و موافق متفق‌القول شهادت می‌دهند به سلامت این آدم که اتفاقاً بعد از ازدواج‌م، باهاش خویش‌وقوم هم شدم، بگذارید کمی در موردش بنویسم. هیچ کوره‌دهی توی تفت نبود که پا بگذاریم و این آدم آنجا نرفته باشد و کار نکرده باشد. هر جا رفتیم انگشت گرفتند طرف یک قناتی، جاده‌ای، پل‌ی یا چیزی ساخته و پرداخته شده و گفتند این را سید جلال پیگیری کرده! سید جلال هنوز برای آن پیرزن روستاییِ تنها توی یک ده کوره‌ی دورافتاده‌ی تفت، یک آدم مقدس است که نه تنها از طرف مردم که از طرف خدا هم انتخاب شده بود تا چند صباحی به آب و آتش بزند برای مردم، ایضاً فحش هم بخورد و باز توی صورتت نگاه کند و لبخندهای دلنشین بزند... خدایت رحمت کند سید جلال؛ یادم باشد حالا که کنار هدایت رفیق تازه‌ام نشسته‌ام و برایت تایپ می‌کنم، یک فاتحه‌ی با حضور قلب بخوانم تا روح‌ت شاد شود... ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هفت حالا که عکس‌ش را اینجا زده‌اند و مخالف و موافق متفق‌القول شهادت می‌دهند به سلامت این آدم که ات
آنهایی که فحش می‌دهند به ابتدا و انتهای نظام و انقلاب و انتخابات را رها کنید فعلا؛ یعنی خب آدم یک وقت‌هایی می‌خواهد بر دارد فحش بکشد به سر تا پایی چیزی یا کسی یا جایی یا... این کفش‌های یخ کرده را بچسبید که پاهای صاحبانش الان بیشتر یخ کرده، اما نشسته‌اند دور هم و دارند در مورد مهمترین نمادهای دموکراتیک بودن نظام صحبت می‌کنند! آدم کنار این آدم‌ها یک وقت‌هایی حسِ رابینسون کروزوئه را داردْ آن وقتی که تازه افتاده بود توی جزیره‌ی دورافتاده! یک حس غربتی آمیخته با خوشحالی که توی جریانی زنده داری نفس می‌کشی! شب‌ها اگر مثل من بیکارید ننشینید برای هزارمین بارْ آن جومونگ کوفتی را ببینید! بیایید حرف‌های تازه بشنوید که آدم‌های دغدغه‌مند با هم در میان می‌گذارند... ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هشت آنهایی که فحش می‌دهند به ابتدا و انتهای نظام و انقلاب و انتخابات را رها کنید فعلا؛ یعنی خب آدم
دخترک کاپشن صورتی امشب آمده بود خانه‌ی پدری هدایت، دقیقاً روبروی اتاقی که او دارد از آن تو به حیاط نگاه می‌کند! من راست نگاه هدایت ایستاده‌ام تا جشنِ یک‌نفره‌ی دمپایی‌بَرانِ دخترک کاپشن صورتی را قاب کنم برای الف‌کاف؛ می‌دانم هدایتْ بیشتر از کاپشن صورتی‌ای که دم دست‌ش هست و مداوم می‌بیندش، من را دارد سِیر می‌کند! راستی... کاپشن‌صورتی زیادی خوشگل نیست؟! من اصلأ یک حالی می‌کنم با دیدن این طفل که شب‌م را ساخته! انصافاً می‌بینید؟! او هم همه‌ی آدم‌های این خانه را ول کرده، دارد ژست دلبرانه می‌گیرد برای عکسی که من می‌گیرم... یعنی بابایش نیامده بود، نصف دمپاییِ خاکی را خورده بود طفلک :) ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#نه دخترک کاپشن صورتی امشب آمده بود خانه‌ی پدری هدایت، دقیقاً روبروی اتاقی که او دارد از آن تو به ح
استقلال یکی جلو بود که از خانه‌ی پدری زدم بیرون. تا برسم خانه‌ی هدایت و بفهمم کجا هستم و دارم چه کار می‌کنم، صدا از خیابان بلند شد! همان کاروان‌های موتوری در مقیاس کوچکتر شعار می‌دادند و بوق‌بوق می‌کردند و من از همین جایی که عکس گرفتم، پشت این همه مانعِ دید دنبال کاروان موتوری استقلالی‌ها بودم! جالبی ماجرا این بود که کاروان نه مال استقلالی‌ها بود نه مال هیچ شادیِ پس از بُردی! کاروان موتوری مال یکی از کاندیداهای این دوره‌ی انتخابات مجلس است که انداخته‌اند توی خیابان و فریاد می‌زنند: «شیر شیران آمده... فلانی بهمانی آمده!» جالب بود، این مدل را هم نمردیم و دیدیم! ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#ده استقلال یکی جلو بود که از خانه‌ی پدری زدم بیرون. تا برسم خانه‌ی هدایت و بفهمم کجا هستم و دارم چ
قندی افتاده و یک عالمه مورچه دورش جمع شده‌اند! البته مثال زشتی نیست، اول کاری به کسی برنخورد، حکایت خانه‌ی هدایت است که این شب‌ها حسابی شلوغ شده و آدم‌ها با تیپ و فکرهای مختلف و متنوع دور هم جمع شده‌اند. یکی‌شان همین مسعود است که نشسته وسطِ وابسته پیوسته دلبسته ناگسسته‌هایِ نظام و متلک‌های از آب گذشته حواله‌شان می‌کند. سال‌هاست البته هم را می‌شناسیم. رک و راست نقدش را با چاشنی شوخی می‌گذارد وسط و حتی کسانی مثل من که برایمان مسعود و تفکرش عادی شده، شناخت فازش ممکن نشده! حرف‌هایش البته آن قدر منشوری هست که نشود اینجا نوشت و انتظار برخورد نداشت...! نقطه‌ی قوت ماجرا اما حالِ این روزهای خانه‌ی هدایت است که آدم‌ها با تفکرات مختلف در آن جمع شده‌اند... ... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT