eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
771 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
672 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر کتاب‌ها با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم
مشاهده در ایتا
دانلود
روایت هَنا 👇 @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
روایت هَنا 👇 @ALEF_KAF_NEVESHT
دخترک توی کوچه‌ی تاریک و روی دیوارِ سیمانیِ خانه یک عکس داشت وقتی رسیدیم جلوی خانه‌شان. خطوط چهره‌اش معلوم نبود اما می‌شد مثل همه‌ی شهدای مدرسه، زیبایی را در چهره‌اش حدس زد. خیسِ عرقِ شرجی هوا بودیم که مادر «هَنا» تعارف‌مان زد؛ و رفتیم داخل خانه‌ای که مَردش با پایی قطع شده نشسته بود روی مبل، با دو تا عصایِ فلزیِ حمایل شده به دیوار پشتش. می‌گفت همان اول کار رسیده به مدرسه، قبل از نیروهای امدادی. حکایت فیلم‌های هالیوودی و بالیوودی را که یادتان هست؟! از همین سوژه‌هایی که پدری می‌رود برای نجات بچه‌اش از دست افراد و چیزهای خطرناک! قصه‌ی زندگی مَردِ این خانه هم همینطور است. لحظه اول می‌رسد؛ دقیقاً وقتی موشک نشسته زیر گلوی مدرسه و دارد خون فواره می‌کند به آسمان! و صدای مرگ دارد از زیر آوار می‌پیچد توی گوش شهر! می‌گفت «نمی‌شد رفت طبقه دوم! ولی دو نفر را دیدم زیر آوار، کمک می‌خواستن» و طبقه دوم مال دخترها بوده، جایی که «هَنا» لابد نیاز داشته به کمک و باید پدری به موقع می‌آمده برای نجات. «با مکافاتی رفتم بالا... خیلی‌ها جلو نیامدن؛ آتیش توی بتن و آهن زبانه می‌زد.» یک بار می‌رود و برمی‌گردد. نگفت شاید یا نفهمیدم توانسته آن دو تا بچه را بیاورد بیرون یا نه، اما دوباره می‌خواسته برود بالا که بخشی از ساختمان آوار می‌شود و ...! سه روز بعدش پای او را می‌آورند! دیر شده بوده برای هر علاجی، شبیه پیوند یا ... خبر «هنا» را هم بعداً می‌دهند؛ که او یکی بوده مثل همه‌ی بچه‌هایی که شهید شده‌اند. وقتی دارد تعریف می‌کند اینها را، خیسیِ محسوسی گوشه چشمش برق می‌زند. تلویزیون روی شبکه هرمزگان است و دارد مدرسه را نشان می‌دهد. اتاق لحظه‌ای مکث کرد و نگاه‌ها رفت سمت تلویزیون. زیپِ کاورِ سیاهی را روی لباسِ مدرسه‌ایِ دخترانه‌ای می‌کِشند و برمی‌دارند از روی زمین. دیدن بقیه فیلم واقعه را بی خیال می‌شوم و نگاهم را می‌دوزم به مادر هنا. یک نیم‌نگاه می‌کند به تلویزیون، رو بر می‌گرداند، پلک و دهانش را دارد فشار می‌دهد روی هم، سرش پایین است و دارد به تأسف تکان می‌خورد. او نیازی به تلویزیون ندارد! بیشتر از پنج ماه است که دارد در این صحنه‌ها و با این تصاویر زندگی می‌کند... @ALEF_KAF_NEVESHT
قصه‌ی شهرِ فرشته‌ها👇 @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
شب رسیدیم گلزار شهدا. خانواده‌ها نشسته‌اند و دارند با شهدای‌شان زندگی می‌کنند. گروه گروه بقیه خانواده‌ها هم دارند می‌آیند. دست بعضی‌شان شام شب‌شان است. هوا خرماپزانِ ظهر نیست، هر چند عرق‌ریزانِ شب هست. روزی پای‌تان به اینجا رسید مطمئنم اولین چیزی که به چشم‌تان می‌آید خوشگلیِ تصاویر بالای قبرهاست. یک عالمه عکس بچه‌ی نوجوان که آدم فکر می‌کند روی زمین زندگی نکرده‌اند! اصلأ گشته‌اند توی بهشت از خوشگل‌ترین فرشته‌های خدا عکس گرفته‌اند گذاشته‌اند اینجا. و حال و روز نشسته‌گانِ کنار قبرها دیدنی‌ست انصافاً! مادر ریحانه موبایل گذاشته روی قبر، مداحی گذاشته و دارد اشک می‌ریزد. مردِ جوانی دارد با سلیقه پرچم ایرانِ بالای قبرِ همسرِ معلمش را راست و ریس می‌کند، با یک شوقِ عجیب توی چهره‌اش. مادری دورتر از من چند دقیقه یک‌بار سنگ قبر را می‌بوسد، با آن حرف می‌زند، انگار حرف‌های مادر دختریِ توی خانه و ...! حتی مادر ماکان نشسته کنار صورتِ قبر! او هم دارد اینجا با پسرش زندگی می‌کند. و هر کسی حال و روزی دارد با دنیای جدیدی که اینجا شکل گرفته. و من حرف‌های زیادی برای ننوشتن دارم که باور کنید زورم به نوشتن‌شان هم نمی‌رسد. توی شهر فرشتگان قدم می‌زنم، گاهی با بعضی‌شان گفتگویی می‌کنم. مثلِ آقای جوانی که می‌گفت دو جا خیلی سختی کشیدم! دقیقاً وسطِ دو تا قبر ایستاده بودیم و به آنها اشاره کرد «وقتی وسط تابوتِ همسر و دخترم نشسته بودم، خیلی سخت بود! ولی سخت‌تر از اون شادیِ بعضی‌ها از حمله آمریکا به ایران و زدن مدرسه بود!» و خودش مدام در تعریف ماجرا از اصطلاح «اهل شام» برای‌شان استفاده می‌کرد! می‌گفت هنوز برنج خیس‌کرده‌ی ناهار روزِ واقعه توی یخچال خانه‌ست! می‌گفت پنج شش ماه است که پایم را توی آن خانه نگذاشته‌ام! و اینجا آن‌قدر روایت دارد که یک دنیا نویسنده برای نوشتنش کافی نیست؛ و فقط خداست که از دل غمگینِ این آدم‌ها خبر دارد... @ALEF_KAF_NEVESHT
☑️شانزده سال باهم کار کردند... بیشتر از آن باهم رفاقت. این ریش ها را باهم کنار موشک ها سفید کردند. دو روز که همدیگر را نمی دیدند، دلشان برای هم تنگ می شد. خانه هایشان کنار هم بود. تازه از سرکار که برمی گشتند یک دور هم توی کوچه باهم قدم می زدند و حرف می زدند! چه رفاقتی بود بینشان که تا بهشت هم ادامه دار شد؟ حالا هم حتما دوتایی کنار آقای شهید فرماندهی می کنند و جنگ را اداره می کنند. حاجی دستور شلیک می دهد و حاج محمود می زند و صدای مردم توی خیابان در عرش هم پخش می شود: بزن که خوب می زنی! قطعا فاتحه های ما هم خوشحالشان می کند. نوشته: فائضه غفار حدادی کانال رسمی سردار سرلشکر شهید محمود باقری @sardar_shahid_mahmood_bagheri
هدایت شده از موکب شهید دانش
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اطلاعیه شماره‌ی یک 🔥توجه توجه: 🎥 اطلاع‌رسانی مهم در مورد مسابقه‌ی بزرگ کتابخوانی استاد عابدینی مسئول طرح مطالعاتی موکب @Aboutorab110110 ⏳خبری در راه است.... 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2070742535C79b8006344