یادواره شهدای مدافع حرم
🎙️راوی: امیرحسین احمدی (راوی کتاب تحفه تدمر)
همراه با اهدای جوایز به شرکت کنندگان مسابقه حفظ زیارت عاشورا
⏰پنجشنبه ۱۴۰۳/۵/۱۸
بعد از نماز مغرب و عشا
⏺️حسینیه ابوالفضلی بارجین(حاجی قدرت)
🌷🌷🕊🌷🌷
┅═✼🍃🌺🍃✼═┅ # #کمیته_خادمین_شهدای_میبد
@Khademine_shohada_Meibod
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#سیُ_سه پای ناصر یکی دو هفته مانده به رفتنمان برای پیادهروی شکست! از چند جایش را نمیدانم ولی مح
#سیُ_چهار
در این چند سالِ گرمِ گذشته که میرویم مشّایه، یکچیزیش خیلی دلبری میکند! شربتهای رنگارنگ و متنوع و خوشمزهی عراقیها که نمیدانم فرمول ساختنش را از کجا آوردهاند...
حالا کار به عکس نداشته باشید که دستها سمت کتریِ موکبدار ایرانی دراز شده و من بالای بلندیِ رویِ سرش عکاسی کردهام؛ یکجورهایی این عکس را اصلأ تزیینی به حساب بیاورید؛ منظورم شربت دادن عراقیهاست با آن تنوع عجیب غریبش...
مثلاً من هلاک و شکارِ شربت لیمو عمانی هستم؛ حتی دو سه سال قبل که تجربهاش کردم، برگشتم ایران و رفتم تا خودم توی خانه درستش کنم؛ باور کنید وقتی قیمت یک کیلوی آن را مغازهدار گفت، بی خیال ماجرا شدم! چه میدانستم آن شربت عراقی که گونیگونی لیمو عمانی خرجش شده این قدر گران از آب درمیآید؟! ترجیح دادم همان سالی چند روزِ پیادهروی مشتری خود عراقیها باشم تا خودم بخواهم درستش کنم...
هر چند خودِ من که استاد پیدا کردنِ این نوشیدنی بهشتی شدهام و همین چشم آستیگماتم از چند صد متری آن را شکار میکند، گاهی به اشتباه رفتهام سمت شربتیْ شبیه لیمو عمانی که مزهی لواشک میدهد! که خدایی دوستش ندارم! نه البته شربت عراقی را که روی چشم جا دارد، بلکه اصلأ هیچ وقت لواشکخور نبودم...
#روایت_حسین
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
برشی از کتاب «تحفه تدمر» به مناسبت سالروز شهادت شهید محسن حججی
✂️ نیروها که از داوود آباد به سدالوعر منتقل شدند، به تدمر رفتم. همراه با سید علی، سید محمد، عباس و چند نفر از نیروهای خودمان.
در تدمر، خبر تلخی خیال ما را راحت کرد! شهادت نیروی ایرانی پایگاه سوم که در اسارت داعش بود. هیچوقت فکر نمیکردم از شهادت یکی از بچههای خودی خوشحال شوم! خوشحالیِ ناراحتکننده برای آزادی اسیرمان از دست زامبیهای داعشی.
بچهها فیلمی از لحظه درگیری دو روز قبل و اسارت محسن حججی داشتند که اشکم را درآورد. طلوع آفتاب، چادرهای آتشگرفته و همه آن چیزی که دقیقاً زمان دفاع ما از عباسآباد، در پایگاه سوم اتفاق میافتاد.
صحنهْ صحنهای بود که عصر همان روز و پس از درگیری از نزدیک دیدم. تفاوتش آرامشی غمانگیزی بود که بر پایگاه سوخته و تخریبشده حکومت میکرد...
📖 تحفه تِدمُر
✍🏻 به قلم: احمد کریمی
✅ مشاهده و تهیه کتاب
https://manvaketab.com/book/380547/
📌 انتشاراتشهیدکاظمی
🖇 شبکه بزرگ تولید و توزیع کتاب خوب درکشور
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
رزمایش داشتیم و قرار بود رهبری هم به صورت ویدئوکنفرانسی شاهد آن باشند. سال ۸۹ بود و هنوز ابتدای تشکی
من تازه امروز فهمیدم خون اهدا کردن چه پیچیدگیهای جالبتوجهی دارد!
جالب است بدانید وقتی خون میدهید روی تک به تک کیسههای خون آزمایشهای ویژهای انجام میشود و وقتی طی زمانی محدود این خونها آزمایش شد، میافتد توی مسیر انتقال و تحویل به آدمهای نیازمندش؛ جالبتر اینکه حتی آدمی که خون شما به بدنش تزریق شده هم مشخص است، اسم و نشان و آدرس و علتش حتی!
حالا یک قضیه جالب بشنوید که امروز صبح توی دورهمیِ دوستانهای از زبان دکتر آقایی عزیز، رییس انتقال خون استان شنیدم؛
دکتر میگفت شهید حسین انتظاریان از مشتریهای ثابت ما بوده و مدام خون اهدا میکرده؛ بعد از شهادتش به خاطر اینکه یزد معینِ سیستان و بلوچستان است به این فکر میکنند که پیگیری کنند خون شهید حسین به چه کسانی منتقل شده.
جالب اینکه آخرین دفعات انتقال خون حسین به سیستان بوده و شاید به بیماری محتاج در اتاق عمل یا بچهای دچار تالاسمی یا هر محتاج به خون دیگری تزریق شده، همان جایی که آخرین قطرههای خونش برای دفاع از مردم سیستان و ایران روی زمین ریخته...
این یکی از دفعات اهدای خون بوده لابد که جزئی از وجود حسین در شهروندی سیستانبلوچستانی به جریان افتاده، ممکن است دفعات دیگری هم این اتفاق افتاده باشد...
بعضیها خوشروزی هستند، خوشگل زندگی میکنند، خوشگل هم میمیرند، خوش به حال و روزگارشان...
پینوشت؛
برای خواندن بقیه خاطرات حسین، هشتک زیر را لمس کنید 👇
#شهید_حسین_انتظاریان
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
پرس زیرسینه میزدم با دمبل که کتفم خالی کرد و دمبل آمد روی سینهام! یک آن اتفاق افتاد، سریعتر از آن چیزی که فکرش را میکردم.
درد آن قدر شدید بود که توی حالتی از غش و اغما خودم را از میز پرس پایین کشیدم و رفتم گوشهای افتادم؛ و این درد همیشه هست، حتی بعد از جا افتادن و حتی بعد از گذشت سالها از آن ماجرا؛ الان هم که دستم را خیلی بالا بیاورم، درد کهنه خودش را از میان خاطرات دور میآورد جلوی چشمم...
امشب و بعد از مسابقهی حسن یزدانی و وقتی پزشک تیم ملی از در رفتن کتف او، آن هم پنج بار در طول مسابقه گفت، آن درد مزخرف دوباره یادم آمد. و من فکر میکنم همینکه حسن یزدانی تا آخر روی پای خودش ایستاد و مبارزه را تمام کرد، حق مردم و کشورش را ادا کرده...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
همزمان با جنایت فوقالعادهای که مجدداً صهیونیستها در زدن مدرسهای و شهادت صد نفر زن و بچه مرتکب شدهاند، دارم «از کشمیر تا کاراکاس» را میخوانم...
این کتاب روایتِ کاروانیست که مسلمان و مسیحی و یهودی و حتی کمونیست را در خود جا داده و میرود حصر غزه را در پنجمین سالِ محاصره کامل غزه، بشکند.
البته یک صفحهی طنز آن را برای نمونه گذاشتهام، وگرنه امروزه همه دنیا به خاطر نسلکشی فلسطینیها داغدار هستند...
#کتاب_بخونید
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
به ساعتِ صفر حمله به اسرائیل نزدیک میشویم انشاءالله...!
امشب
یا فرداشب
یا...
فقط میدانم هر چه زودتر، بهتر و هر چه زودتر، خونریزی صهیونیستها در فلسطین کمتر...
یا حیدر
#شهید_اسماعیل_هنیه
#مدرسه_التابعین
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#سیُ_چهار در این چند سالِ گرمِ گذشته که میرویم مشّایه، یکچیزیش خیلی دلبری میکند! شربتهای رنگار
#سیُ_پنج
خادمکوچولوهای مشّایه...
#روایت_حسین
پینوشت
عکسها مال سالهای مختلف است
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT