کاپشنصورتی، گوشوارهقلبی!
با تکمادهْ رهبری را نیمچهقبولکی دارد! همچین بگویم که از مجموعه نظام جمهوری اسلامی فقط رهبری را دوست دارد، آن هم انگار بر میگردد به دیدار دانشجوییِ چند سال قبل؛ توی مراسمی نیمهخصوصی با رهبری، بلند میشود و اعتراض میکند؛ اعتراضش البته به رهبری نبوده! به فرغونهای تولید ایران خودرو و سایپا بوده و شأن ایرانی جماعت، که باید مثلاً گاری بهتری سوار شویم!
آنجا مورد تایید رهبری هم قرار میگیرد! این دوستِ من یک چفیه از دست رهبری میگیرد که به قول خودش شش_هفت سال است نگذاشته رنگ آب ببیند و آن را همینطوری نگه داشته...
از همهی نظام فقط آقایش را آن هم با تکماده قبول دارد! اعتقاد دارد جایگزینی برای جمهوریاسلامی نیست! و باید آقا و جمهوری اسلامی خودشان را درست کنند! من با جواد البته بحث زیادی نمیکنم. پسرِ خوشمشربی که میشود با او در مورد مسائل مختلف دیگری، اعم از تخصصی که دارد بحث و گفتگو کرد و چیزْ یاد گرفت...
دیروز صحبت میکردیم در مورد چه چیزی را، نمیدانم؛ اما عکسی نشانش دادم که تازگی با هوش مصنوعی ساخته بودم؛ «دختری با لباس صورتی، گوشواره قلبی، خوابیده بر پرچم سهرنگِ مقدس.» همین که دید، سرش چرخید و نگاهش را دزدید! گفت که از این عکسها نشانش ندهم! به یک دقیقه هم نکشید که بلند شد و رفت. وسط گفوگفت! و در حال رفتن گفت که «حالم بد شد...!»
همیشه طی ساعات کاری چند باری به ما سر میزند، دیروز اما دیگر پیدایش نشد. نگفت اما میدانم! عکسی که نشانش دادم او را یاد دخترش انداخت. دختری دارد چهار پنج ساله که همهی زندگی اوست؛ همه زندگی که میگویم، واقعاً همهی زندگی هست، عشق عجیبغریب پدر دختری!
و از دیروز تا حالا این صحنه جلوی چشمم کنار نمیرود. سرخ شدن صورتش، بلند شدنش، در رفتنش، دیگر پیدا نشدنش...!
پینوشت:
1) بعضی اما خوشحالند از کشته شدنِ بیش از نود نفر انسان بیگناه، که فقط یکیشان دختری با کاپشن صورتی و گوشواره قلبیست...!
2) عکسی که با هوش مصنوعی ساختم را میگذارم ببینید...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
این عکس را صدای آمریکا گذاشته توی سایتش...
توی سایت و آن بالای خبر نوشتهاند که طرفداران و هوادارانِ اسرائیل در نیویورک دست به تجمع زدهاند؛ لابد برای حمایت از کشتار حدود سی هزار نفر «آدم!» لابد برای نابود کردن یک نسل در یک منطقهی جغرافیایی!
این عکس را صدای آمریکا گذاشته، برای اینکه نشان دهد مردم ایران در کنار اسرائیلند! آن دو تا دستی که قلب شده را میبینید؟! پرچمِ سرِ دستِ آن یاروی سمتِ راستی را میبینید؟! آن پرچمهای آبی سفیدِ توی جمعیت را میبینید؟! اینها خودش یک دنیا حرف دارد، برای انهایی که هنوز جبهه حق را پیدا نکردهاند!
#احمد_کریمی
@ALEF_KAF_NEVESHT
https://karimimeybody.blog.ir
یِس اُر نوو...؟!
سال 1610 میلادی بوده انگار. «گالیلئو دی وینچنزو بُونایوتی دِ گالیلِی» که اسمش را یک تریلی باید بکشد و من اینجا همان اسم کوچک و معروفش، یعنی «گالیله» را میآورم، مجبور شد این جملات را با لرز و ترس جلوی اربابان کلیسا بگوید:
«در هفتادمین سال زندگیام، در برابر شما اربابان دین و دنیا زانو زدهام و درحالیکه کتاب مقدس را در آغوش میفشارم اعلام میکنم که ادعایم از مستی بوده و سراسر اشتباه و دروغ است.»
حتماً علتش را حالا یا قدیمها توی کتاب تاریختان خواندهاید؟! اگر با دغدغهی نمره خواندید و الان یادتان نیست، بگذارید در مورد آن چند کلمه بگویم؛ گالیله چیزی را ثابت کرده بود که اربابان کلیسا به آن اعتقادی نداشتند! گفته بود زمین ثابت نیست و اتفاقاً برعکس آنچه همه فکر میکنند، خورشید هم به دور آن نمیچرخد، بلکه این زمین است که دارد گِرد خورشید میگردد!
گالیله را بردند دادگاه و تا زانو نزد و این حرفها را کلمه به کلمه نگفت، رهایش نکردند! البته آن روز بین سوختنِ در آتش و گفتنِ این حرفها باید یکی را انتخاب میکرد! این حرفها را زد و زنده ماند. گالیله چند سال بعدش مُرد؛ دادگاههای تفتیش عقاید هم ظاهراً برچیده شدند.
از آن روزی که رئیس دادگاه تفتیش عقاید از گالیله میخواست اعتراف کند تقریباً چهارصد سال گذشته است. آن روز رئیس دادگاه یحتمل اینطوری گفته: «آقای گالیله! زمین ثابت است و برعکس چیزی که گفتهای دور خورشید هم نمیچرخد!» و بعد برای اینکه اعتراف او را هم ثبت کند گفته: «یِس اُر نوو...؟!» و گالیلهْ برعکسِ سه رئیس بیچارهی دانشگاههای ترازِ اولِ آمریکا، صریح کلمهی «یِس!» را گفته و علمش را حلال و جانش را آزاد کرده!
غرض از توضیحات اینکه، دیشب همین شبکهی چهار خودمان را میدیدم؛ دادگاه تفتیش عقایدِ سه رئیس دانشگاههای آمریکا درباره اسرائیل! و آنجا نه سه رئیسِ قدرتمندِ دانشگاه که سه زنِ بیچاره در کنگره آمریکا جواب پس میدادند! به خاطر چه؟! به خاطر اینکه دانشجویانِ عصبیشان از حملهی اسرائیل به غزه، اعتراض کردهاند و شعارهایی دادهاند مبنی بر جنایتکار بودن اسرائیل!
باور میکنید که زیر بارانِ سوالهای خُرد کننده و چندش آور، هر سه رئیس دانشگاه را خار و خفیف کردند و بعدش از ریاست اخراج کردند؟! باور کنید! سه رئیسِ دانشگاههای هاروارد، پنسیلوانیا و امآیتی، مثل گالیله در دادگاه تفتیش عقاید محاکمه شدند، محاکمهای که به نظرم برای منِ ایرانی هم زجر آور بود!
و این آمریکاییست که ادعایِ آزادیِ بیانش، گوش فلک را پر کرده! و برای همه دنیا، از جمله ما، نسخهی دموکراسی میپیچاند! ای بر گورِ بزرگتان لعنت!
پینوشت:
کمی از فیلم این دادگاه را برایتان میگذارم...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
👆 صد و نهمین خبرنگار هم آسمانی شد... @ALEF_KAF_NEVESHT https://karimimeybody.blog.ir
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مصطفی ثریا خبرنگار فلسطینی در گفتگویی دوستانه با همکارانش لحظاتی قبل از شهادت:
«میریم بهشت بهشت .... وقت زیادی نداریم بریم.»
@ALEF_KAF_NEVESHT
قیمتِ یاسین۱۰۵، قیمتِ مــرکاوا!
الان حساب میکردم قیمت «مرکاوای اسرائیلی» را؛ باور میکنید این غول فولادین چیزی حدود 350 میلیارد تومان قیمتش باشد؟! با دلار 50 هزار تومانی البته!
و قیمتی که برای دوشپرتابِ «یاسینِ 105» به صورت رسمی اعلام شده، با دلار 50 هزار تومان، چیزی بالغ بر 10 میلیون تومان است...! همان کوچولوی دماغدرازی که نیروهای عزیزِ حماس میگذارند سر شانه و شلیک میکنند به غولها، بعد حلوا حلوا شدنشان را فیلم میکنند...!
ابهتِ ارتشِ رژیم صهیونستی به همین مرکاوای گُنده بود که در جنگ 33 روزه با لبنان در هم شکسته شد، اما ان چیزی که در غزهی امروز اتفاق میافتد، مافوق تصورِ هر تحلیلگر سیاسی، اقتصادی و نظامیست!
این قیمتهایی که در این مطلب اشاره کردم، مقایسهی فقط دو جنگافزارِ جبهه شّر است با جبهه خیر! به بقیه آنها کار نداریم، فقط میخواهم همین نتیجه را بگیرم که اسرائیل با این جنگ به خاک سیاه نشسته! و چنان توی خرج افتاده که هیچچیزش به هیچچیزش نمیخورد، این که بههم خوردنِ خرج و دخل است...!
تصویری که برایتان گذاشتهام را شاید توی هیچ سایت و رسانهای ندیده باشید! این تصویری از سهام شرکتهای صهیونیستی در جهان است و مختص کمپانیهای مرتبط با اسرائیل...؛ میبینید؟! رنگِ قرمزِ دلنشینی که اینجا میبینید، همان رنگِ خونِ صهیونیزم جهانیست که دارد بر زمین میریزد!
این فقط یک نشانهی هویداست که اسرائیل تمام خواهد شد... و ما آن روز را به زودی خواهیم دید انشاءالله...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
فرار دستهجمعی از خانه شهید!
پدرم گفت: «مگه امام نگفته رزمندهها تعطیلات نوروز بمونن توی جبهه، واسه چی برگشتی؟!»
قبل از اینکه به خودم بگویم «محمدعلی خاک توی سرت!» به پدرم گفتم: «ماموریت ما تمام شده بابا، اومدیم مرخصی و دوباره برمیگردیم منطقه!»
بعدش آمدم سراغ خودم که «محمدعلی خاک توی اون سرت! از صف شهدا جا موندی، قرار بود بیای بابات رو یه بار دیگه ببینی! این هم از بابات که میگه چرا اومدی!»
دوباره خودم را وسطِ عملیات خیبر دیدم! جایی که تیربارچی عراقی با آن دندانهای فشردهی سفیدش میان صورتی سیاه، مرا نشانه رفته بود! انگار حضرت عزرائیل دستش را گرفت طرفم که «بیا برویم آقای شهید!» و من یک لحظه یاد پدرم افتادم! عزرائیل را بیخیال شدم و از خدا خواستم فرصتی بدهد که دوباره پدرم را ببینم! حالا پدرم داشت این حرف را میزد و من توی ذهنم خاک میریختم به سرم. میتوانستم یکی از 120 اسیر نجفآبادی عملیات خیبر که نه، بلکه یکی از 330 شهید شهرمان در این عملیات باشم. اما جا ماندم. زنده و سرحال برگشته بودم به شهر چهل هزار نفری که سر هر کوچهاش به جای یکی، چند تا حجله گذاشته بودند.
آن شبها اما بعد از نماز با بچهها هم وعده میشدیمْ میرفتیم خانه شهدا. یک شب قرار گذاشتیم برویم خانه شادکام. هماهنگ نکرده بودیم. جواد شادکام بعداً شهید این خانواده شد و برادرش آن زمان از اسرا بود. پانزده نفر همراه شدیم و با موتور و دوچرخه ریختیم در خانه شادکام. درِ خانه را زدیم. صدایی آمد که «کی هستی؟!» گفتیم «باز کن حاج آقا...» و در باز شد.
پدر خانوادهْ جا خورد وقتی جمعیت پشت در را دید. با تتهپته پرسید «با کی کار دارید؟!» گفتیم «خانه شهید شادکام اینجاست؟! اومدیم دیدنی خانواده شهید!» گفت: «منزل شادکام اینجاست ولی کی گفته بچهی من شهید شده؟!» و شروع کرد به داد و بیداد که «بچهی من زندهس، بچهی من برمیگرده!»
وضعیت را که اینطوری دیدیم، دستهجمعی پا گذاشتیم به فرار؛ صدای اعتراض پدرِ شهید هنوز از پشت سرمان میآمد...!
پینوشت؛
این خاطره رو با اجازهی آقای نوریان از کانالشون برداشتم و بازنویسی کردم. میتونید با عضویت در کانال خوبِ ایشون از مطالبشون و نحوهی جالبِ ارائه خاطراتشون استفاده کنید👇
https://eitaa.com/nurian_khaterat
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
رُفتگرِ حالخوبکن!
شهرداریْ رفتگری دارد در محدودهی زندگی من که صبحهایِ تکراریِ بیحوصلگیم را رنگیرنگی میکند! دقیقاً آن زمانی که پا تند میکنم برسم به سرویس شرکتْ میبینمش. قبل از آمدنِ مینیبوسِ خستهی قرمزی که مثلِ من پیر شده و به زور خودش را روی زمین میکِشاند.
آن وقتِ صبحِ سردِ بیحوصله، همراه است با دیدن آقای لباس نارنجی. همان وقتی که میرسم، او دارد همان نقطه را جارو میکند که من باید منتظر بمانم. زودتر سلام میکنم. سرش گرم است به کشیدنِ جاروی درازْ روی آشغالهایی که شهروندهای محترم ریختهاند برای او! سلام من بی پاسخ نمیماند. جواب میدهد. متشخصانه، پر صلابت، مودبانه. و ادامه میدهد احوالپرسی را. مثلِ یک کاردارِ سفارت وقتی به همکارش میرسد. انگار لبهی کُتش را از روی عادت گرفته باشد و سیخسیخ راه برود که خط اتویِ لباسش هم نخورد؛ بعد دستش را بکشد و محکم دست بدهد؛ با لبخندِ شارپی که وسط هیاهویِ مبهمِ صبحِ شلوغِ کاری و مدرسهایْ خودش را نشان دهد!
سلامِ او، منِ بیحوصلهی اولِ صبح را میسازد! انگیزه میگیرمْ بیست و چهارساعت دیگر توی این دنیا زندگی کنم تا فردا هم ببینمش!
بعضی آدمهاْ حالخوبکنند! بزرگتر از توجه و اقبال دیگران زندگی میکنند، برخورد میکنند، رابطه میگیرند. اما بعضیها برعکسند. متخصصند که وقتِ رسیدنِ به تو، دقیقاً حالی را که از برخوردِ با رفتگرِ شهرداری نصیبت شدهْ بگیرند!
برایتان توفیق دیدارِ رفتگرهایِ حال خوب کن را از درگاه خداوند خواهانم، نه آدمهای با پرستیژی که همهی داشتهشانْ موقعیتِ اجتماعیِ خاصشان است که حقشان نیست!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
راهکاری برای تقویت هوشِ اجتماعیِ بچهها
علیرضا بالاخره دو روز پیش ایستاد به نماز. خجالت میکشید کنار بزرگترها قامت ببندد، آن هم وقتی بچههاْ دیوارهای خانهی خدا را پایین می آورند.
سه چهارتایی آتشپاره داریم توی مسجد. باباهاشان میآورند و رهاشان میکنند آنجا تا برای خودشان خوش باشند. امنیت بزرگترها به خطر افتاده! اما باز خدا را شکر، صدای نسلهای بعدی زودتر شنیده میشود توی مسجد.
بزرگترها راضی هستند! پیرمردی داد نزده سرشان که «نمازمان را نمیفهمیم!» متولی مسجد چشم و ابرو نیامده، حتی بعد از یک فصلْ آتشسوزاندنشان، تنقلاتشان هم داده! و کسی بایکوت نکرده بچهها را ...
علیرضا همهی مدتی که همراهم میآمد، میرفت با همین بچهها بازی میکرد. هشتسالهی آرام و قراری که انگار درونگراییش داد میزند یکی مثل خودم باشد. از دو روز پیش وضو گرفت و گفت که میخواهد «نماز بخواند.» نه اینکه نماز نخوانده باشد، نماز جماعتِ توی مسجدش هنوز شروع نشده بود.
سه رکعتِ مغربِ یک اولِشبِ خواستنی بود! از قضاْ سیدعباس تک افتاده بود توی مسجدی خالی از بچه؛ آمده بود و مدام دور علیرضا میچرخید! حتماً با خودش میگفت «این بچه چرا اینطوری ساکتمظلوم شده؟!» از رکعت دوم حوصلهی سیدِ پنجسالهی خوشنمک سر رفت! یقهی علیرضا را وسط نماز گرفته بود و میکشید سمت خودش؛ بعد رفت سراغ سر و کلهی بچه! دماغش را گرفت، لپش را همچنین...
نماز خواندن همیشگیمان چه بود که حالا توی این حال و روز هم باشیم! یکجای کار که داشت صف را به هم میزد دستم را آوردم بین دوتاشان و پس آوردم. سیدعباس دو قدم و بیستثانیه رفت عقب ولی دوباره برگشت! این بار حوصلهی پیرمردِ آنطرفِ علیرضا سر رفت. سیدعباس نیموجبی را آرام کشید که برود دنبال کارش؛ و کوچولو رفت!
کار به خندههای بعد از نماز علیرضا ندارم، که طفلک توی نماز با زور نگهشان داشته بود! کار دارم به معجزهی مسجد در تقویت هوشِ اجتماعیِ بچهها. واقعاً بینظیر استْ این جای دین اسلام! سفارشِ دین است که بچههاتان را ببرید مسجد. میدانید چرا؟! اینجا فقط بحث دیندار شدن بچهها مطرح نیست!
در جایی با محوریت خدا، برای انجام کاری با محوریت خدا، آدمهایی جمع میشوند که جایگاه اجتماعی، ثروت، منزلت، پست و مقامشانْ باعث رتبهبندیِ اشتباهشان نمیشود، بلکه همگی با هر رتبه و سلیقهای میایستند کنار هم برای عبادت خالق...
این تجمعِ پاک و همراهیِ سادهْ علتی میشود برای ارتقای هوش اجتماعی بچهها؛ در آینده، همین بچهها به هر مقام و منصب و پستی برسند و در هر موقعیت اجتماعی که قرار بگیرند، مردم را همنوعانی میبینند که باید به خاطر خدا برای آنها کاری انجام دهند؛ این را از مسجد آموختهاند...
نمرههای بیست و رتبههای بالای کلاسی به بچهها هوش اجتماعی نمیدهند، بچههایتان را باید ببرید مسجد...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
در حسرت کنار تو جــــــانم به لب رسید
زین ورطه لطف کن برهانم به بوســـهای
#غزه
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT