eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
747 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
654 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هفتادُ_چهار دو سه تا نوجوان عراقی دارند با دو سه تا از بچه‌های همان خانواده‌ی روایت قبلی گفتمان می
رفتم توی موکبی و خنکیِ جلوی کولر گازی‌اش پسندم شد. کوله را گذاشتم و دراز شدم جلوی باد خنکِ حال‌خوب‌کن... جاگیر نشدهْ دست کوچکی بازوم را فشار داد. وسط نوشتنِ توی ایتا بودم که برگشتم سمت نوجوانی عراقی. به هم سلام کردیم. نرفت. طبیعتاً قصدش فقط سلام و علیک نبود. گفتم «إشلونک» گفت «الحمدلله...» تاکید کردم «زٖیِن الحمدلله...» تایید کرد «إی... زین الحمدلله» پیرمردی کنارش نشسته بود. سلام کردم. اشاره کرد پدرم است. دوباره سلام کردم. و به امیرمحمد گفتم که یکی از چفیه‌هایِ متبرک حرم امام رضا را بدهد. گفت «برای چی؟!» حق داشت چون چفیه‌ها را برای صاحب موکب‌ها آماده کرده بودیم. گفتم «ازش خوشم اومده... می‌خوام بهش بدم» یکی بیرون کشید و داد. برگشتم سمت پسرک عراقی. و جلوی چشم پدرش به‌ش حالی کردم این چفیه متبرک به حرم امام رضاست. چشم‌های پیرمرد اشکی شد. این وقت‌ها همه‌ی زورم را می‌زنم زمخت و بی‌خیال بروم دنبال کار خودم. برگشتم توی گوشی و با هدیه‌ی خواستنی، تنهاشان گذاشتم. دو دقیقه نشده پسر تکانم داد. و اشاره کرد به دست پدرش که چفیه را دور آن بسته بود. چیزهایی گفت. منظورش را می‌فهمیدم که دست پیرمرد درد می‌کند و برای شفا بسته. سری تکان دادم و بلند شدم. جای ماندنم نبود. تا کوله را بردارم و بیندازم پشتم پیرمرد دراز شده بود به استراحت. پسرک یک‌سرِ هندزفری را گذاشته بود توی گوش پدرش و یک‌سرش را توی گوش خودش. و سرش را گذاشته بود روی بازوی او. با هم چیزی را از موبایل گوش می‌کردند. خیال شیرینی برم‌داشت که شاید صلوات خاصه امام رئوف باشد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هفتادُ_پنج رفتم توی موکبی و خنکیِ جلوی کولر گازی‌اش پسندم شد. کوله را گذاشتم و دراز شدم جلوی باد خ
بعد از ده دوازده ساعت استراحتِ توی گرمای روز، زدیم به دل جاده. مشّایه راه نبود. شلوغ و رونق. هنوز راه زیادی نیامده به بچه‌ها گفتم اگر به خانه‌ای دعوت شدیم می‌رویم! حالا حکایت دعوت و خانه چیست، می‌نویسم. عراقی‌های نزدیک به مشّایه عادت دارند بیایند توی جاده و جاهای خاصی بایستند و زائرین را دعوت کنند به خانه‌شان. بعضی‌ها خوراکشان لبیک گفتن به اکثر دعوت‌هاست ولی خودم تمام این سال‌ها به هیچ خانه‌ای نرفته بودم. این بار راه نیفتاده و توی موقعیتی که نیازی هم به استراحت نداشتیم، به دعوت یکی از عراقی‌ها بله را گفتیم. دستمان را گرفت و ده بیست متری آورد توی خیابان فرعی و ریموت ماشین را زد. اسم ماشین مدل بالای دعوت‌کننده‌ی عراقی را نمی‌دانستم ولی نشستن توی ماشین و دور شدن از جاده، حال خوبی داشت. آدم را یاد شخصیت‌های مهمی می‌انداخت که راننده‌ی اختصاصی و بادیگارد دارند! و دعوت‌کننده‌ی عراقی، چهارنفری ما را از وسط نخلستان‌های خوشگل و خواستنی عراق رد کرد تا رسید به خانه‌ای وسط نخل‌های بلند بالا؛ با عزت و احترامی که آدم را خیالات برمی‌داشت که برای خودش کسی‌ست! ادامه دارد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
دیدن چند تا آدم حسابی با آن جدّیت و منزلت و با آن ماشینی که ما را آوردند خانه، خجالت‌زده‌ام می‌کرد. سال‌های قبل از مهمان‌نوازی خانگیِ عراقی‌ها چیزهایی شنیده بودم اما این بار صرفاً برای نوشتن از عمق ماجرا آمده بودم. که ببینم و در موردش بنویسم... میزبانِ عراقی قبل از ما دو تا پیرمرد ایرانی آورده بود. داخل که شدیم سلام و علیک کردیم. یکی از ایرانی‌ها یک‌ْ رگه‌ی عراقی از طرف پدر داشت که «چلنگرِ» ما شد و حرفمان را ترجمه می‌کرد... میزبان عراقی خوشحال بود از تور کردن زائر ایرانی. می‌گفت اصلأ توی جاده دنبال زائر ایرانی می‌گردند. چایی عراقیِ خوش‌مزه‌ی صاحبخانه را خوردیم و منتظر ماندیم که طبق قراری که وقتِ سوار شدن با هم گذاشتیم، دوش بگیریم، شام بخوریم و ما را برگرداند به جاده برای ادامه پیاده‌روی... ادامه دارد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هفتادُ_ششِ_دو دیدن چند تا آدم حسابی با آن جدّیت و منزلت و با آن ماشینی که ما را آوردند خانه، خجالت
قسمتِ عرق‌ریزان ماجرای مهمان شدن در منزل عراقی‌ها، وقت سفره چیدن است. ایضاً دست به سفره بردن! باید مثل آقا بنشینید آن بالا، دست به سیاه و سفید نزنید تا صاحب منزل و بزرگ خانه و مثلاً برادرها و پسرهای بزرگ، سفره را بچینند. و چیدن سفره تا پر شدنش تا خرتناق ادامه دارد. و باید پُرِ پُر شود که دست بکشند. شما هم باید به عنوان مهمان شروع به خوردن کنید تا بزرگانِ خانه شروع کنند. و شروع کردن زاجراتی دارد برای مثل منی که نمی‌داند چی را باید با چی و چی را باید روی چی بریزد و شروع کند به خوردن! و سوالی داشت مغزم را می‌خورد؛ «این همه غذا برای هشت نه نفر آدم؟!» ادامه دارد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هفتادُ_ششِ_سه قسمتِ عرق‌ریزان ماجرای مهمان شدن در منزل عراقی‌ها، وقت سفره چیدن است. ایضاً دست به س
دستمان که به جمع‌کردنِ ظرف‌های سفره رفت تذکر گرفتیم! خواستند برویم و در قسمت دیگری از اتاق بنشینیم. طبیعتاً همین کار را کردیم. و جمعیتی از پسرهای خانواده پشت سرمان ریختند داخل اتاق. اول فکر کردم آمده‌اند سریع طومار سفره را در هم بپیچند و والسلام. اشتباه می‌کردم! نشستند دور سفره. و عرب‌طور و بدون قاشق، سه انگشتی افتادند به جان باقیمانده غذاها! و مای حیرت‌زده در طرف دیگر اتاق داشتیم با چاییِ عراقی پذیرایی می‌شدیم... تازه دو ریالی‌م افتاد البته. باقی‌مانده‌ی غذای زائر متبرک است! و بچه‌ها برای تبرکیْ باقیمانده غذای زائر را می‌خورند. همان مرغِ پخته‌ی نصفه‌نیمه و خورشتِ قاشق‌خورده و سالاد و میوه و نانِ دست‌خورده! غذاهای باقیمانده ته‌ش در آمد! سفره‌ی خالی را بچه‌ها جمع کردند و مای خجالت‌کشیده توی فکر فرار بودیم! حرف حمام را نزده بودم که زودتر در می‌رفتیم. آمار حمام را گرفتم و رفتم دوشِ مشتی گرفتم و زود بیرون زدم. زائر اهوازی‌عراقی ترجمه کرد که باید به رفیق‌هامان برسیم و ما بالاخره بیرون آمدیم. هر چند سه تا چفیه‌ی متبرک حرم امام رضا علیه السلام هم به رسم تشکر تقدیم کردیم که خیلی پسندشان شد... همان ماشین مدل بالا که راننده توی آن منتظرمان بود را سوار شدیم و برگشتیم همان نقطه‌ای که سوار شده بودیم؛ و البته مدل ماشین را هم پرسیدم؛ یک شورلت آمریکاییِ مدل بالا...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT