eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
747 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
654 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
ازش عکس گرفتم وقتی توی حال خودش بود. بعد رفتم سراغش و سلام کردم: «سلام بر سید العزیز» «السلام خبرکش!» و محکم دست می‌دهد، مثل همیشه. مثل یک جوانِ قوی‌بنیه. هیچ وقت هم زیر بار گفتن «خبرنگار» نرفته! نه آن وقتی که جلوی مسجدشان دفتر خبری داشتیم، نه بعدش که هر بار گفت، گفتم از خبرکشی دست برداشته‌ام. سید اجمالاً از آن پیرهای دوست‌داشتنی زندگی‌م است. متولی یک مسجد تو میبد. هر بار می‌بینمش هم یا توی نماز است یا یک قرآن یک‌منی دست گرفته دارد جزءخوانی می‌کند. و حتماً هر وقت مشهد باشد، گوهرشاد است... و میبدی‌یزدی‌ها اصولاً مشتریِ گوهرشادند، مثل اصفهانی‌ها. انگار وسط مرز یزد و اصفهان یک مسجد ساخته باشد گوهرشاد خانوم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
یادداشت قبلی نوشتم از خاطرخواهی یزدی‌اصفهانی به گوهرشاد. اینجا، که جرأت نکردم گوشی را بچرخانم سمتِ بغل‌دستی‌م، یک پیرمرد نشسته. قد کوتاه با قوسی از پسِ گردن کشیده شده به شانه‌ها، با کلاهِ بافتنیِ مشکی و پلیوری کاموایی در همین ظهر نیمه‌گرم. همه‌ی مدتی که آخوندِ بالای منبرِ گوهرشاد از کمیل و واژه‌های عاشقانه‌اش می‌گفت، شانه می‌لرزاند. یک دستمال گل‌گلی هم گرفته بود روی جوی اشک‌هاش که یقیناً بی‌بی از گوشه‌ی اضافه‌ای از پارچه‌ی چادرش گرفته برای حاجی! سخنرانی که تمام شد، هوی‌هوی گریه پیرمرد هم تمام شد. ایستادیم به نماز. پیرمردِ شق‌ورقِ جوان‌تری ایستاده بود صف جلو و روبروی پیرمردِ بغل‌دستم. یکی دو بار قبل از نماز ظهر برگشت با لحجه یزدی که «حاج آقا، مُهرِد بِذا عقب‌تر...!» و پیرمرد با اصفهانیِ دوبل‌ی گفت «جا ندارم... همین جا خوبس!» نماز ظهر را شکسته‌بسته و نصفه‌نیمه خواندیم و بلند شدیم برای دو رکعت قرضی. پیرمرد کنارم نماز کامل بود و یزدیِ جلویی مثل من؛ شکسته. قبل از بستن دو رکعت، مهر اصفهانی را برداشت که بگذارد عقب‌تر. پیرمرد اصفهانی توی نماز اشاره کرد به یزدی و وسط تسبیحات گفت «نکون...!» نماز عصر شروع نشده، یزدی برگشت سمت اصفهانی که «بیا جامونو عوض کنیم!» پیرمرد اصفهانی را فرستاد جای خودش، خودش ایستاد کنار من. و همچین که من هم بشنوم گفت «توی سجده سرش می‌خورد به پام، معذب بودم!» و من ثبت می‌کنم؛ احترام یک یزدیِ پیرمرد به یک اصفهانیِ پیرمردتر توی صف‌های فشرده‌ی گوهرشاد...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرسخت‌ترین دشمنان جمهوری اسلامی که رکورد توحش علیه رزمندگان رو جا به جا کردند و دشمنی بی‌پایان اونها تا همین فتنه‌ی زن زندگی آزادی، ظهور و بروز کاملاً آشکاری داشت، خلع‌سلاح شدند! اون هم با اعتراف سرکرده‌شون که صراحتا می‌گه قدرت جمهوری اسلامی ایران باعث این اتفاق شده... باز هم باید جمله ناب شهید سلیمانی رو یادآوری کرد که می‌گفت ولله هر کس به این نظام تیر انداخت، آواره شد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
«دیوید» کسی بود شبیه همین آقایِ «هرویه روپچیچِ» کتاب «در سرزمین مردمان نجیب» در برخورد با واژه‌ی نامأنوس «تعارف» از متخصص‌های اسپانیاییِ رنگ و طرح کاشی‌های دیجیتال که مدتی باهاش همکاری داشتیم. آمده بودند رنگِ شرکت‌شان را بریزند توی دستگاه دیجیتال شرکت‌مان و طرح‌های شرکت با رنگ قبلی را برسانند به رنگ‌های خودشان. بارهای اولی که همراهش می‌رفتم سالن تولید، متحیر بود! اینکه چرا وقتی جلوتر هستم، ناگهانی می‌کشم کنار تا ابتدا او از دری یا راهی رد شود، وارد شود یا خارج شود! همین را پرسید؛ و برایش توضیح دادم توی ایران به مهمان احترام می‌گذاریم و این مدل از احترام بین خودمان هم مرسوم است. دیوید حسابی کیف کرده بود از این ماجرا. از آن به بعد هر وقت تعارف می‌زدم که «بفرما» با حالت خاصی و شبیه نجیب‌زاده‌های کاخ‌های سلطنتی با عشوه جلوتر می‌رفت؛ بعد همان در را نگه می‌داشت و تعظیم می‌کرد و به آن یکی دستِ آزادش یک پیچ و تاب دلبرانه می‌داد که «حالا شما بفرما داخل!» این خاطره الان و وقتی سفرنامه‌ی هِروُیه را می‌خواندم یادم آمد. بله؛ برای ما ایرانی‌ها مهربانی کردن مهم است، برای همینْ چیزهایی داریم که توی قوطی عطاریِ هیچ بنی‌بشری پیدا نمی‌شود... به قول هِروُیه: مردم ایران، هیچ‌گاه خود را تغییر ندهید. بگذارید دیگران از شما بیاموزند که چگونه باید با مهمان رفتار کرد. اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
تفنگ ژ۳ بین نظامی‌ها معروف است به تفنگی نامرد! مثلاً اگر گلوله‌ی کلاشینکف به جایی از بدن بخورد و از طرف دیگر بیرون بیاید، یک سوراخِ لوله‌ی خودکار از خودش جا می‌گذارد! همین. جان آدم را هم البته می‌گیرد. به هر حال کلاشینکف است. اما ژ۳ یک تفنگ سنگین‌تر است که هنگام شلیک، لگدهای قنداقی بدی هم حواله‌ی شانه آدم می‌کند. هر چند شلیک این تفنگ برای سرباز ارتشیِ آماده و حاضر یراق سخت نیست! اما فشنگ ژ۳ به خاطر نحوه‌ی چرخش‌ش در خان‌های لوله‌ی تفنگ، قدرت تخریبی بیشتری از کلاش دارد. می‌گویند اندازه لوله‌ی خودکار هم اگر برود داخل، از پشت، تکه‌ای از بدن را می‌کَند و بیرون می‌رود. همین قدر وحشی و درنده... و این موضوع چه ربطی به عکس این دختر خانم دارد؟! میگویم. فاطمه ۱۲ سال سن داشته؛ وقتی سرباز ارتشی او را دنبال کرده و جایی که راه فرار نداشته گیر انداخته! سر فرصت تفنگ را بالا آورده، قنداقش را گذاشته روی شانه‌ی ورزیده‌اش، نشانه رفته و ماشه را چکانده. لگدِ ژسه‌ی نامرد، شانه‌ی ارتشی را زیاد تکان نداده اما پهلوی فاطمه را از هم دریده. و فاطمه نوروزیان یکی از هزاران شهیدِ روز ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ است که شکار ژسه‌ی ارتشی‌ها شدند. هزاران شهیدی که تعدادشان از سه تا پنج هزار نفر متغیر است؛ البته به اعتراف خبرنگاران خارجی حاضر در آن واقعه، چهار هزار نفر شهید شده‌اند؛ و شهید فاطمه نوروزیان فقط یکی از آنهاست...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
سفر هرویه روپچیچ به میبد و بازدی از نارین‌قلعه در ادامه‌ی سفرش به دور ایران... #کتاب_بخونید اَلِف
این مطلبی که در آخرین صفحات کتاب سفرنامه‌ی هرویه روپچیچ نوشته، اُنس مامایوآنیتا به روسری‌ست که یک اُنس و ارادت فطری‌ست به حجاب و پوشش... این را فکر کنم شهید مطهری در «فلسفه‌ی حجاب» یا «حقوق زن در اسلام»ش نوشته و به خوبی آن را تبیین کرده باشد... جنس زن بر اساس فطرتش، نیازِ به پوشیدگی را در خود احساس می‌کند و البته وقتی آن را رعایت می‌کند که به فطرت الهی خودش پایبند باشد. شاید همان حس عجیبی که مامایوآنیتا به آن اشاره می‌کند... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
۱۵ فروردین ۴۰۲ بود که رهبری درباره ماجرای کشف حجاب اینطوری گفت: «خیلی از کسانی که کشف حجاب می‌کنند نمی‌دانند این را؛ اگر بدانند که پشت این کاری که اینها دارند می‌کنند چه کسانی هستند، قطعاً نمی‌کنند؛ من میدانم. خیلی از اینها کسانی هستند که اهل دینند، اهل تضرّعند، اهل ماه رمضانند، اهل گریه و دعایند، [منتها] توجّه ندارند که چه کسی پشت این سیاستِ رفعِ حجاب و مبارزه‌ی با حجاب است. جاسوس‌های دشمن، دستگاه‌های جاسوسی دشمن، دنبال این قضیّه هستند. اگر بدانند، حتماً نمیکنند» این روزها دارم کتابی را می‌خوانم که به همین موضوع و دیگر موضوعات مرتبط با زنان پرداخته. یک کتاب فوق‌العاده خوب از اندیشکده راهبردی سعداء. به نظرم «ناگفته‌های صورتی» را حتماً بخوانید. اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
ادب یزدی جماعت را می‌بینید؟! چایی با نعلبکی توی سینیِ کوچکِ یک‌نفره همراه با تعداد زیادی قند. یک منویِ مودبانه‌ی دست‌و‌دل‌بازانه که مخصوص ماست... آوردن این سینی‌های یک‌نفره هم کار هر کسی نیست. اهلش که مسلط باشد باید بیاورد. روی یک دست حدود هفت هشت ده تای سینی‌ها را حمل می‌کنند و می‌گذارند جلویتان. این تازه یکی از آن گزاره‌های لایق شدن شهر ماست به اسمِ برازنده‌ی «حسینیه‌ی ایران.» یکی‌ش که آن هم فقط گوشه‌ای از حال و روز پذیرایی مراسم‌هاست... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
حالا که دو سه روزی گذشته می‌نویسم! از اینکه آدمیزاد خودش هم نمی‌فهمد کِی به چند سالگی می‌رسد، کِی بزرگ شده، دارد بزرگ‌تر می‌شود و اصلأ دارد می‌رود سمت پایان عمرش...! پنجشنبه که همراه شده بود با تمام کردنِ آخرین روزِ چهل‌سالگی‌م، خلدبرین بودم، مزار بزرگ شهر یزد. کنار آدم‌هایی که توی شلوغیِ ساکتی کنار هم خفته بودند. از پنج ساله‌هایی که حدود سی سال پیش مُرده بودند تا پیرمرد پیرزن‌های که بعد از عمری دویدن و خستگی و فرسودگی، راحت خسبیده بودند سینه‌کشِ خاک. راستش من توی قبرستان، مخصوصاً جایی مثل خلدبرین، زیاد به عکس‌ها، تاریخ‌ها و متن سنگ قبرها دقت می‌کنم! چقدر آدم‌هایی که سال‌ها پیش از مثل منی، در سن و سال من تمام کرده‌اند، شاید خیلی کوچکتر از سن من؛ حالا خوابیده‌اند گوشه‌ی سرد و سکوتِ شهر مردگان و شده‌اند آدم‌هایِ پسینِ پنجشنبه! یکی مثلِ منی در چند سالِ بعد از اینی که هستیم... پنجشنبه‌ای رکورد زدم! چهل را تمام کردم؛ الان دو سه روز است چهل و یک را شروع کرده‌ام و عمر همینطور می‌رود و می‌رود تا برسد به نقطه‌ی پایان... پی‌نوشت؛ از جشن تولد گرفتن خوشم نمی‌آید! روز پنجشنبه آمدم بنویسم، با خودم گفتم دیده می‌شود و می‌روند توی فکر تبریک و کادو و ...؛ ننوشتم که آسوده باشد فکر و ذهنم! ایضأ صورت و چشم و چارم :) باور کنید هنوز خامه‌های روز معلم لای شیارهای عینک‌م تمیز نشده‌اند ؛) اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
21.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استاد زکریا اخلاقی و با افتخار، همشهریِ عزیز ما... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT