eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
748 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
به ماکسی‌میلیان‌ها نخندید می‌گوید «همراه بانک دارید؟!» گیج‌وگول نگاه می‌کنم به خانم کارمندِ بانک که پشت شیشه‌ی باجه نشسته. صدایش رسیده اما مفهوم حرفش هنوز از آن شیشه‌ی قطورِ سوراخ‌سوراخ که آخرش نفهمیدم برای چه باید بین مشتری‌های بانک و کارمندهاش باشد، رد نشده! سکوت و حیرت‌م را می‌بیند و می‌رود سراغ ادامه کارش که تازه حواس‌م جمع می‌شود. دست می‌کنم توی کیفِ کارت‌هام و کارت بانک ملی را بیرون می‌کشم و می‌گذارم جلوش! لبخندی می‌زند و باز بی‌خیال می‌رود سراغ ادامه‌ی کارش. چند ثانیه‌ای می‌گذرد. مثلِ ماکسی‌میلیان که از غار درآمده و فهمیده 309 سال از زمان زندگیِ خودش گذشته، تازه منظور خانمِ کارمند را می‌گیرم! تکرار می‌کنم «همراه بانک!» و تندی می‌گویم «نه متاسفانه!» و می‌گویم که «آپ دارم!» باز هم لبخندی می‌زند که به قول بچه‌های محله‌ی ما از صد تا فحش بدتر است! تا کارت بانکی‌م را عوض کند، یاد همین چند دقیقه‌ی پیش می‌افتم که یکی مثل خودمْ از غار برگشته، موجبات لبخندِ کارمندِ اداره‌ی پست شده بود! کارمند پست به آن آقای عینک‌ته‌استکانی که قیافه‌ی بامزه و مناسبی برای خندیدن داشت، حالی کرد برود بیرون از اداره و دور بزند از در پشتی بیاید کنار او تا کارش را راه بیندازد. ماکسی‌میلیان‌طور آن قدر پس و پیش رفت و حیرت کرد، که آخرش سه نفری حالی‌ش کردیم از کدام طرف برود که برسد به کجای اداره تا بیاید آن‌جایی که کارمند خواسته! شما هم برخورد داشته‌اید؟! خیلی‌ها مثل من و آن آقای اداره‌ی پست وقتی بعد از سال‌ها می‌رویم در یک محیط ناآشنا همینطوری گیج می‌زنیم! انگار بعد از 309 سال از غار آمده‌ایم بیرون و داریم چیزهای جدیدی توی زندگی آدم‌های مثل خودمان می‌بینیم. مثل یکی از اقوام که می‌گفت برای بار اول سوار طیاره شدم، کفش‌م را همان اولِ ردیف صندلی‌های اتوبوسیِ هواپیما، در آوردم و زدم زیر بغل‌هام! چرا؟! چون مثل خانه‌ی خودشان فرش بود و طبیعتاً یک آدمِ با فرهنگ و با شعور، روی فرش با کفش راه نمی‌رود! شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که ماکسی‌میلیان‌های زیادی دیده باشید و یا حتی خودتان در این نقش موجباتِ لبخندِ دیگری شده باشید! و چه خوب که به ماکسی‌میلیان‌های دنیای پر آشوب و پیچیده نخندیم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
درختِ سمره را باید از ریشه درآورد! وقتی شکایت شد از او، فرستاد بیاورندش. «سمره» در جواب اعتراض آن مردِ صاحبِ خانه گفت: «درخت خودم است، اختیارش را دارم، می خواهم به‌ش سر بزنم و خرمایش را بچینم!» صاحب‌خانه در حضور پیامبر(ص) به‌ سمره گفت «تو بدون اجازه می‌آیی توی خانه من و باعث می‌شوی زن و فرزندانم احساس امنیت و راحتی نکنند!» سمره اما باز حرف خودش را زده «خانه‌ی تو هست که هست، درخت خودم است و به کسی ربطی ندارد!» یحتمل توی دلش داشته عشق می‌کرده که به یک بهانه می‌تواند برود توی خانه مردم و هیچ کسی هم نمی‌تواند جلویش را بگیرد! می‌گویند پیامبر(ص) چند بار و با پیشنهادهای مختلف خواسته سمره را سرِ عقل بیاورد، حتی گفته «بیا و درختت را در ازای درخت‌های بهشتی که من ضمانتش را می‌کنم، به من بفروش...» و سمره سرسختی و کله‌شقی کرده و درخت را نفروخته. داشته انگار پیش خودش فکر می‌کردهْ پیامبر رحمت‌للعالمین است و آخرش می‌گوید «... خب برو، هر کاری خواستی بکن!» اما توی تاریخ آمده که رسول خدا دستور داده درخت‌ش را از ریشه بِکنند و بیندازند بیرون، جلوی روی‌ش! لاتیِ قضیه این است که «داداش حالا برو هر چی خواستی به درختت سر بزن...!» و این را توی تاریخ نخوانده‌ام، اما انگار یکی مثل علی‌بن‌ابی‌طالب باید ریشه‌کنیِ درخت سمره را بر عهده گرفته باشد! همین قصه‌ی کوتاهِ تویِ تاریخ اسلام که سندیت هم دارد، شده یکی از ریشه‌های قوانین اسلامی که اسم‌ش را گذاشته‌اند «عمل قلع ماده فساد» یعنی چیزی که موجب فساد می‌شود را ریشه‌کن کن، یا چیزی توی این مایه‌ها. و موشک‌ها برای همین رفته‌اند عراق و سوریه و پاکستان...! برای کندن ریشه‌ی درخت‌های فساد! البته انگار به مذاق سمره‌های پاکستان و عراق و دیگر گردن‌کلفت‌های دنیا خوش نیامده. داد و بیدادشان بلند است که چرا حریم کشورهای ما را ایران نقض کرده و از دیروز تا حالا دارند آسمان را به زمین می‌دوزند! اشکال ندارد! از دیروز تا امروز به اذن خدا، دنیا دارد تجربه‌ی جدیدی پشت سر می‌گذارد از دیکته‌ی اقتدار به رذل‌های جهان. وقتی هزار و سیصد کیلومتر دورتر از مرز‌های کشورت دارند برای تو نقشه می‌کشند و نیرو آموزش می‌دهند، آن وقت با موشکِ خیبرشکن و فاتح می‌روی سراغ‌شان و دقیقاً توی مغزشان می‌زنی، باید سوزش‌ش توی آمریکا و اسرائیل و انگلیس و جاهای دیگرِ دنیا احساس شود! موشک‌ها زبانِ نرم ندارند! موشک‌ها زبان خودشان را دارند. با زبان خودشان با آنهایی که بایدْ صحبت می‌کنند؛ وقتی زن‌ها و بچه‌ها و سربازان حافظ نظم و امنیت کشورِ را سلاخی می‌کردند، به هیچ زبانیِ هم حالی‌شان نشد که حریم و جان‌های ما را محترم بشمارند، به خوبی نشان دادند که جز با زبان موشک نمی‌شود بعضی اینها را ادب کرد. موشک‌هایی که به محض دریافتِ دستورِ پرواز، به دو دقیقه نکشیده، درختِ سمره را از ریشه می‌کنند و می‌اندازند جلوی روی‌ش؛ گاهی یکی باید شبیه علی‌بن‌ابی‌طالب از این کارها بکند، مثل شیعه‌ها... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
کتاب‌ها کار خودشان را بلدند سرِ اکثرِ کلاس‌ها کار به دادن اسم کتاب می‌رسد. نمونه‌اش همین دو سه روز قبل بود که بچه‌ها اسمِ کتاب‌های خوب و خواندنی را می‌خواستند. این‌جاها کارم سخت می‌شود! از کدام کتابِ این همه سال مطالعه اسم ببرم که وقتی می‌خوانند خوششان بیاید، برایشان سنگین نباشد، گیجی بیشتری نصیب‌شان نکند یا ترغیب‌شان کند به مطالعه‌ی بیشتر؟! راستش بین این همه اسم می‌مانم. بیشترْ وقتی عجول بودن بچه‌ها برای رسیدن به یک سلسله اطلاعات و مفاهیم خاص را می‌بینم. ارائه‌ی بحث‌هایم که تمام می‌شود، ترغیب می‌شوند بیشتر بخوانند و بیشتر بدانند، اما گاهی یک بحثِ نیم ساعته از چند تا کتاب و حتی فیلمِ مستند برداشت شده و سخت می‌شود با نام بردن از یک کتاب، مخاطب را فرستاد دنبال چیزی که می‌خواهد! عادت دارم همیشه بین حرف زدن در مورد چیزهای مختلف اسم چند تا کتاب را بزنم تنگِ بحث تا اگر مخاطبم کتاب نمی‌خواند ترغیبِ به مطالعه شود، یا حداقل بداند که بیراه و از روی توهمات نمی‌گویم. و آن جای بحث‌های کلاسی را بیشتر دوست دارم که وقتِ گفتنِ اسم کتابها چند نفری روی برگه آخر دفترشان اسم‌ها را می‌نویسند. بیشترش جایی که جلسه بعدی می‌گویند «آقای کریمی، فلان کتابی که اون هفته گفتی رو خوندیم!» یا «در حال خوندنیم!» یا «دنبالش هستیم...!» و کار ما شاید این باشد که دنیای نوجوانان و جوانان را به دنیای کتاب‌ها وصل کنیم، کتاب‌ها کارِ خودشان را خوب بلدند...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چاییِ دبش کوفت‌تان نشود! شب وقتی می‌رویم خانه این و آن یا روز توی دانشگاه و مدرسه و محل کار، در گفتگو با آدمهای مختلف، با مباحثی برخورد می‌کنیم که ذهن ما را حسابی به چالش می‌کشند... یکی از این مباحث که این مدت گذشته حسابی روی اعصاب ملت راه رفته است، چاییِ شاید خوشمزه‌ای که این بار کوفتِ مردم شد! اما واقعیت ماجرای چایی دبش چه بود؟! دوست دارید حداقل خودتان آگاه شوید؟! به نظرم این کلیپ چهار دقیقه‌ای را ببینید تا دکتر کارگر، زوایای دیده‌نشده‌ی موضوع را برایتان روشن کند... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
چایی خانه مادر برکات است ولی... روضه تو آب حیات است اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
قلیانِ سرد! دو تا عراقی که اتفاقاً سرباز بودند، نزدیک‌های حرم حضرت امیرالمومنین(ع) نشسته بودند سرِ قابلمه‌ای بزرگ که توی آن یخ بود و قلیانی را گذاشته بودند وسط آن و یکی‌شان مدام با لیوان، آب سرد می‌ریخت روی بدنه‌ی قلیان. ما گشنه بودیم! تازه رسیده بودیم نزدیک حرم. شلوغی موج می‌زد و همین طور زائر بود که از در و دیوار و زمین می‌جوشید. ظرف‌های برنج و بادمجانِ چرب و چیلی را تازه از موکبی نزدیک به همان نقطه گرفته بودیم. نمازمان را خوانده بودیم و آماده، که غذا را بخوریم و برویم حرم. قرار بود با بچه‌ها همان شب راه بیفتیم سمت کربلا. دو تا سرباز و خنده‌هاشان نه تنها من را که بچه‌ها و حتی زائرهای ایرانی دیگر را متوجه خودش کرده بود. حکایتِ قلیان و آب سرد ریختنِ وسط یخ‌ها حالی‌م نمی‌شد که از محمدحسین یا یکی از بچه‌های این کاره پرسیدم! جوابش این بود که «قلیونِ سرد بیشتر می‌چسبه!» عجب! و چقدر جالب بود برام که نیم ساعت نشسته بودیم و کارِ آن سربازِ سرِ پست که توی دنیای بدون چالش و حاشیه، آن هم وسط یک شلوغیِ بی‌نظیر، در صلح و آرامش قلیانش را خنک می‌کرد تا دودش خنک‌تر شود و بیشتر به بدنش بچسبد، همین بود! نمی‌دانم برای‌تان اتفاق افتاده یا نه؟! قلیان را نمی‌گویم! آن چیزِ خنک و چسبیدنی زندگیِ هر کدام از شما را منظورم است؛ برای من دقیقاً از همان روزهایی شروع شد که می‌رفتیم روستا، کمک بابابزرگ و مادربزرگ که ما به‌شان بابایی و ننه می‌گوییم. همین قدر گرم و گیرا و خودمانی. بابای کارگرْ آخرهای هفته که تعطیل بود می‌آمد سراغ‌مان. سراغ ما که نه، می‌آمد سر بزند به بابا و مامان‌ش و در نهایت مایی که تابستان آمده بودیم کمک‌شان. خوبی روستای اجدادی ما این بود که حتی یک برق ساده هم نداشت! یعنی همان تلویزیون با دو تا شبکه پیزوریِ صبح تا ساعت یازده شبْ بابرنامه را هم نمی‌توانستیم داشته باشیم. بابا آن وقت‌های نوجوانیِ من کاری کرد که هنوز هم توی زندگی مبتلای خنکی و چسبندگیِ آن هستم؛ آوردنِ یک مجله که هنوز هم صفحاتِ مربوط به داوینچیِ آن توی خاطرم مانده. کنار اتاق کوچک روستا و آن وقت‌هایی که بیکار بودم دراز می‌شدم و صفحات خوش‌بوی کاغذی با عکس‌های جالب را ورق می‌زدم. وسط هوای خنک و پاک و سکوت محض روستا، این بو و این هجومِ نقش و تصویرِ مجله آن چنان می‌چسبید که هنوز هم یادم مانده! حالام که کتاب‌های خوش‌بوی کاغذی را باز می‌کنم برای خواندن، می‌شوم یکی مثل همان سربازی که قلیانْ سرد می‌زد به بدن! انگار من هم مثل آن سربازها حرفه‌ای شده‌ام، آن هم توی راسته‌ی سلیقه و علاقه‌ی خودم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
زجرهایِ تاریخ‌خوانی! این روزها «ایرانِ بینِ دو انقلاب» را می‌خوانم. جایی که شیخ فضل‌الله‌نوری توی تهران به اعتراض جلوی مشروطه‌خواهان در می‌آید. از موثرینِ انقلابِ مشروطه که حالا ایستاده جلوی آن! و شیخ منظورش این بودهْ مشروطه‌ای که خودمان راه انداختیم و آدم‌ش را اصلاً خودمان به خط کردیم، دارد می‌زند به بیراهه. دارد خطا می‌رود. مشروعیتش را دارد از دست می‌دهد. وسط میدانِ اعتراضْ ایستاده بوده وسط ده‌ها هزار نفر معترض و قبایش باد می‌خورده، که البته خیلی‌هاشان مثل او نبودند! تعدادِ زیادی از آدم‌های معترضِ پشتِ سر شیخ اصلاً خودِ مشروطه را قبول نداشتند. یک مشت سلطنت‌طلب بودند که محمدعلی‌شاه‌شان توی سفارت روسیه منزوی شده بود و جرأت بیرون آمدن هم نداشته! کشور همین طوری روی دورِ به هم ریختگی بوده، بیشتر به هم می‌ریزد. هر کجا عَلَم‌ی بلند می‌شود و حکومتی خود را از حکومت مرکزی جدا می‌کند. دو گروه اما به هم می‌رسند و سراغِ تهران می‌آیند. تهرانی که نشان می‌دهد جلوی مجلسِ مشروطه قد علم کرده و باید برای دفاع از قانون اساسی سراغ‌ش رفت. یپرم‌خان از شمال کشور و صمصام‌السلطنه از اصفهان با قشون‌شان می‌ریزند توی تهران، برای دفاع از مشروطیت. حاصل کارْ راه اندازی مجلس دوم بوده بعد از تعطیل شدن مجلس اول؛ محمدعلی‌شاه را عزل می‌کنند و پسرِ 12 ساله‌اش را می‌گذارند جای او و پنج نفر از مخالفان مشروطه را به چوبه‌ی دار می‌زنند؛ که یکی از اینها شیخ فضل‌الله نوری است! مبارزی که رفته بود مشروعیت مشروطه را اعاده کند، در زمره‌ی مخالفین مشروطه شناخته شده بود! تاریخ چه بازی‌هایی داشته انصافاً و جاهایی چقدر تلخ شده واقعاً؛ مخصوصاً تاریخِ زمان قاجار را که باید با زجر خواند! مطالعه‌ی «ایران بین دو انقلاب» را به همه دوستان پیشنهاد می‌کنم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚«شازده کوچولو در میبد» برگزیده جشنواره داستان کوتاه میبد نوشته: احمد کریمی میبدی خوانشِ: انسیه طاهره آقایی میبدی اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
1_9086587560.mp3
زمان: حجم: 6.8M
📚«شازده کوچولو در میبد» برگزیده جشنواره داستان کوتاه میبد نوشته: احمد کریمی میبدی خوانشِ: انسیه طاهره آقایی میبدی اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
ترسِ از دست دادن همکاری می‌گفت «دخترم روزی ده‌ها بار می‌آید، مرا بغل می‌کند، می‌بوسد و می‌گوید دوستم دارد و تا جمله‌ی دوستت دارم را از من نشنود، دنبال کارش نمی‌رود.» همکارم این را نشانه علاقه‌ی شدید بچه‌اش می‌دانست به خودش. سر صحبت اما باز شد که همکار دیگری درباره دخترکش حرف زد. می‌گفت «از روزی که روضه‌ی کوچه و آتش و دَر را شنیده، ترسیده شده و شب‌ها حتی گاهی از خواب می‌پَرد.» می‌گفت «توی خیال بچه اینطوری جا افتاده که شاید کسی در خانه را آتش بزند و بشکند و مادرش را از او بگیرد.» و من علت هر دو تای این اتفاقات را یک چیز می‌دانم؛ «ترسِ از دست دادن!» آنْ نشان دادنِ عشق و علاقه‌ای که از نظر آن همکارم عجیب و غریب بود، دلیل‌ش ترس از دست دادن است، آنْ ترس‌های حاصل از تبعاتِ خواندنِ روضه‌ی سنگین برای دختربچه‌ها هم حتی... و دنیا چه جای بدی شده برای بچه‌ها؛ نه فقط بچه‌های غزه و فلسطین که تا همین روزها، هزاران نفرشان به بدترین وضع به شهادت رسیده‌اند یا والدین خودشان را از دست داده‌اند؛ بلکه همه‌ی بچه‌هایی که این روزها، حاصل کار آدم‌های متحجر با سلاح‌های پیشرفته را از تلویزیونِ بی‌حواسی که بی‌هوا توی خانه اخبار می‌دهد یا از موبایلِ یک آدمِ تماشاگرِ این صحنه‌ها دیده‌اند، این‌ها هم بچه‌های معصومی هستند که از دنیای خشن امروز ترسیده‌اند. حماسه‌ی خون‌بارِ طوفان‌الاقصی، حادثه‌ی کرمان و انبوهی از تصاویرِ پر از خون و خشونت وقتی به راحتی جلوی چشم بچه‌ها قرار می‌گیرند، اتفاقی در شرف وقوع است که ما بزرگ‌ترهایِ بی‌خیالْ آن را درک نمی‌کنیم؛ بلکه بچه‌ای آن را می‌فهمد که مقایسه می‌کند، خودش را توی موقعیتِ ان بچه‌هایِ به خاک و خون نشسته می‌بیند و زجر می‌کشد از ان‌طوری شدن! امروز همه‌ی بچه‌های تحت‌الشعاع این تصاویر، انگار که در غزه زندگی می‌کنند، انگار که در حادثه کرمان یتیم شده‌اند، انگار که تحت همان ستمی هستند که کودک غزه‌ای هست! و ما آدم بزرگ‌های بی‌خیال چه کرده‌ایم با بچه‌ها؟! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
دیوانه‌طورِ محله‌ی دنیا بنده‌خدایی داشتیم توی کوچه‌ی خانه‌ی پدری که ظاهری دیوانه‌طور داشت و بچه‌ها مثل چی ازش می‌ترسیدند. پدر مادرهای عاصی شده از دست بچه‌ها هر وقت می‌خواستند پتیاره‌هایِ تخسِ بی‌تربیت را ادب کنند و افساری بزنند بر عصیان و سرکشیِ انها، حواله‌شان می‌کردند به ان بنده‌خدا که آزارش به مورچه هم‌ نمی‌رسید و از ژانرِ وحشتْ فقط قیافه‌اش را داشت. از طرفی بچه‌های محله و ایضاً محله‌های همجوار ما آن قدر از این بنده‌ی خدا حساب می‌بردند که حد نداشت؛ یعنی در معادلاتِ منطقه‌ایِ محله‌های ما خانه‌ی او یک موقعیتِ استراتژیک به حساب می‌آمد و نگاه ترسناکِ بچه‌ها ان گوشه از جغرافیای محله را با دقت بیشتری می‌پایید. یک روی دیگرِ سکه این بود که بچه‌ها وقتی جنونِ خون‌شان بالا می‌زد، می‌رفتند سراغ همین آدم و اذیت‌ش می‌کردند. سنگ می‌زدند به در خانه‌اش، هر چیزی که می‌شد پرت می‌کردند توی حیاط‌ش، هجوم می‌کردند و برای‌ش خط و نشان می‌کشیدند. فلانی هم نه گذاشته نه برداشته، می‌آمد بیرون از خانه و فحش‌های ناموسی حواله می‌کرد بر مادر و خواهر و اجدادِ بچه‌های مردم! هنوز البته آن بنده‌ی خدا زنده است. فرسوده‌تر از همیشه؛ اما دیگر بچه‌ها بزرگ شده‌اند؛ نه خودشان از این یارو می‌ترسند نه بچه‌های جدید آن قدر شرّ و آشوب هستند که کوچه‌محله را به هم بریزند! اصلاً شده‌اند گوشی‌به‌دست‌های بی رنگ و بوئی که باید چوب زیرشان کرد که از جای‌شان جُم بخورند، چه برسد به اینکه بروند بیرون از خانه، ان هم برای تخس‌بازی! و شده حکایتِ این روزهای دنیای ما! آن دیوانه‌طوری که جاهایی ازش می‌ترسند، جاهایی سر به سرش می‌گذارند و بعضی هم در نقش پدر مادرهای سوءاستفاده‌کن از آن مترسکْ استفاده‌ی بهینه می‌کنند، شده همین سازمان مللِ خودمان! دقیقاً مثل همان دیوانه‌طورِ همسایه‌ی خانه‌ی پدری کاری از دستش بر نمی‌آید، حتی همان دو تا فحشِ پدر مادر دارِ سلطانی هم نمی‌تواند حواله‌ی نحس‌های دنیا کند. برخی اما با همین یارو بقیه را می‌ترسانند و به خط می‌کنند و از اعتبارش سوءاستفاده می‌کنند... غافل از اینکه بعضی بزرگ شده‌اند؛ مثل همین یمنِ کوچکِ خودمان! مثل حماس، مثل جریان مقاومت و مثل همین بچه‌های فاطمیون، زینبیون، رضوییون و... و نمی‌شود با دیوانه‌طورِ محله ترساند‌شان... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT