چایی خانه مادر برکات است ولی...
#چایی روضه تو آب حیات است #حسین
#بضاعت_شعری_یک_نویسنده
#شب_جمعه
#لیلة_الرغائب
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
قلیانِ سرد!
دو تا عراقی که اتفاقاً سرباز بودند، نزدیکهای حرم حضرت امیرالمومنین(ع) نشسته بودند سرِ قابلمهای بزرگ که توی آن یخ بود و قلیانی را گذاشته بودند وسط آن و یکیشان مدام با لیوان، آب سرد میریخت روی بدنهی قلیان. ما گشنه بودیم! تازه رسیده بودیم نزدیک حرم. شلوغی موج میزد و همین طور زائر بود که از در و دیوار و زمین میجوشید. ظرفهای برنج و بادمجانِ چرب و چیلی را تازه از موکبی نزدیک به همان نقطه گرفته بودیم. نمازمان را خوانده بودیم و آماده، که غذا را بخوریم و برویم حرم. قرار بود با بچهها همان شب راه بیفتیم سمت کربلا.
دو تا سرباز و خندههاشان نه تنها من را که بچهها و حتی زائرهای ایرانی دیگر را متوجه خودش کرده بود. حکایتِ قلیان و آب سرد ریختنِ وسط یخها حالیم نمیشد که از محمدحسین یا یکی از بچههای این کاره پرسیدم! جوابش این بود که «قلیونِ سرد بیشتر میچسبه!»
عجب! و چقدر جالب بود برام که نیم ساعت نشسته بودیم و کارِ آن سربازِ سرِ پست که توی دنیای بدون چالش و حاشیه، آن هم وسط یک شلوغیِ بینظیر، در صلح و آرامش قلیانش را خنک میکرد تا دودش خنکتر شود و بیشتر به بدنش بچسبد، همین بود!
نمیدانم برایتان اتفاق افتاده یا نه؟! قلیان را نمیگویم! آن چیزِ خنک و چسبیدنی زندگیِ هر کدام از شما را منظورم است؛ برای من دقیقاً از همان روزهایی شروع شد که میرفتیم روستا، کمک بابابزرگ و مادربزرگ که ما بهشان بابایی و ننه میگوییم. همین قدر گرم و گیرا و خودمانی.
بابای کارگرْ آخرهای هفته که تعطیل بود میآمد سراغمان. سراغ ما که نه، میآمد سر بزند به بابا و مامانش و در نهایت مایی که تابستان آمده بودیم کمکشان. خوبی روستای اجدادی ما این بود که حتی یک برق ساده هم نداشت! یعنی همان تلویزیون با دو تا شبکه پیزوریِ صبح تا ساعت یازده شبْ بابرنامه را هم نمیتوانستیم داشته باشیم.
بابا آن وقتهای نوجوانیِ من کاری کرد که هنوز هم توی زندگی مبتلای خنکی و چسبندگیِ آن هستم؛ آوردنِ یک مجله که هنوز هم صفحاتِ مربوط به داوینچیِ آن توی خاطرم مانده. کنار اتاق کوچک روستا و آن وقتهایی که بیکار بودم دراز میشدم و صفحات خوشبوی کاغذی با عکسهای جالب را ورق میزدم. وسط هوای خنک و پاک و سکوت محض روستا، این بو و این هجومِ نقش و تصویرِ مجله آن چنان میچسبید که هنوز هم یادم مانده!
حالام که کتابهای خوشبوی کاغذی را باز میکنم برای خواندن، میشوم یکی مثل همان سربازی که قلیانْ سرد میزد به بدن! انگار من هم مثل آن سربازها حرفهای شدهام، آن هم توی راستهی سلیقه و علاقهی خودم...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
زجرهایِ تاریخخوانی!
این روزها «ایرانِ بینِ دو انقلاب» را میخوانم. جایی که شیخ فضلاللهنوری توی تهران به اعتراض جلوی مشروطهخواهان در میآید. از موثرینِ انقلابِ مشروطه که حالا ایستاده جلوی آن!
و شیخ منظورش این بودهْ مشروطهای که خودمان راه انداختیم و آدمش را اصلاً خودمان به خط کردیم، دارد میزند به بیراهه. دارد خطا میرود. مشروعیتش را دارد از دست میدهد. وسط میدانِ اعتراضْ ایستاده بوده وسط دهها هزار نفر معترض و قبایش باد میخورده، که البته خیلیهاشان مثل او نبودند!
تعدادِ زیادی از آدمهای معترضِ پشتِ سر شیخ اصلاً خودِ مشروطه را قبول نداشتند. یک مشت سلطنتطلب بودند که محمدعلیشاهشان توی سفارت روسیه منزوی شده بود و جرأت بیرون آمدن هم نداشته!
کشور همین طوری روی دورِ به هم ریختگی بوده، بیشتر به هم میریزد. هر کجا عَلَمی بلند میشود و حکومتی خود را از حکومت مرکزی جدا میکند. دو گروه اما به هم میرسند و سراغِ تهران میآیند. تهرانی که نشان میدهد جلوی مجلسِ مشروطه قد علم کرده و باید برای دفاع از قانون اساسی سراغش رفت.
یپرمخان از شمال کشور و صمصامالسلطنه از اصفهان با قشونشان میریزند توی تهران، برای دفاع از مشروطیت. حاصل کارْ راه اندازی مجلس دوم بوده بعد از تعطیل شدن مجلس اول؛ محمدعلیشاه را عزل میکنند و پسرِ 12 سالهاش را میگذارند جای او و پنج نفر از مخالفان مشروطه را به چوبهی دار میزنند؛ که یکی از اینها شیخ فضلالله نوری است! مبارزی که رفته بود مشروعیت مشروطه را اعاده کند، در زمرهی مخالفین مشروطه شناخته شده بود!
تاریخ چه بازیهایی داشته انصافاً و جاهایی چقدر تلخ شده واقعاً؛ مخصوصاً تاریخِ زمان قاجار را که باید با زجر خواند!
مطالعهی «ایران بین دو انقلاب» را به همه دوستان پیشنهاد میکنم...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#صوتی
📚«شازده کوچولو در میبد»
برگزیده جشنواره داستان کوتاه میبد
نوشته: احمد کریمی میبدی
خوانشِ:
انسیه طاهره آقایی میبدی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
1_9086587560.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
#صوتی
📚«شازده کوچولو در میبد»
برگزیده جشنواره داستان کوتاه میبد
نوشته: احمد کریمی میبدی
خوانشِ:
انسیه طاهره آقایی میبدی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
ترسِ از دست دادن
همکاری میگفت «دخترم روزی دهها بار میآید، مرا بغل میکند، میبوسد و میگوید دوستم دارد و تا جملهی دوستت دارم را از من نشنود، دنبال کارش نمیرود.» همکارم این را نشانه علاقهی شدید بچهاش میدانست به خودش. سر صحبت اما باز شد که همکار دیگری درباره دخترکش حرف زد. میگفت «از روزی که روضهی کوچه و آتش و دَر را شنیده، ترسیده شده و شبها حتی گاهی از خواب میپَرد.» میگفت «توی خیال بچه اینطوری جا افتاده که شاید کسی در خانه را آتش بزند و بشکند و مادرش را از او بگیرد.» و من علت هر دو تای این اتفاقات را یک چیز میدانم؛ «ترسِ از دست دادن!»
آنْ نشان دادنِ عشق و علاقهای که از نظر آن همکارم عجیب و غریب بود، دلیلش ترس از دست دادن است، آنْ ترسهای حاصل از تبعاتِ خواندنِ روضهی سنگین برای دختربچهها هم حتی...
و دنیا چه جای بدی شده برای بچهها؛ نه فقط بچههای غزه و فلسطین که تا همین روزها، هزاران نفرشان به بدترین وضع به شهادت رسیدهاند یا والدین خودشان را از دست دادهاند؛ بلکه همهی بچههایی که این روزها، حاصل کار آدمهای متحجر با سلاحهای پیشرفته را از تلویزیونِ بیحواسی که بیهوا توی خانه اخبار میدهد یا از موبایلِ یک آدمِ تماشاگرِ این صحنهها دیدهاند، اینها هم بچههای معصومی هستند که از دنیای خشن امروز ترسیدهاند.
حماسهی خونبارِ طوفانالاقصی، حادثهی کرمان و انبوهی از تصاویرِ پر از خون و خشونت وقتی به راحتی جلوی چشم بچهها قرار میگیرند، اتفاقی در شرف وقوع است که ما بزرگترهایِ بیخیالْ آن را درک نمیکنیم؛ بلکه بچهای آن را میفهمد که مقایسه میکند، خودش را توی موقعیتِ ان بچههایِ به خاک و خون نشسته میبیند و زجر میکشد از انطوری شدن!
امروز همهی بچههای تحتالشعاع این تصاویر، انگار که در غزه زندگی میکنند، انگار که در حادثه کرمان یتیم شدهاند، انگار که تحت همان ستمی هستند که کودک غزهای هست! و ما آدم بزرگهای بیخیال چه کردهایم با بچهها؟!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
دیوانهطورِ محلهی دنیا
بندهخدایی داشتیم توی کوچهی خانهی پدری که ظاهری دیوانهطور داشت و بچهها مثل چی ازش میترسیدند. پدر مادرهای عاصی شده از دست بچهها هر وقت میخواستند پتیارههایِ تخسِ بیتربیت را ادب کنند و افساری بزنند بر عصیان و سرکشیِ انها، حوالهشان میکردند به ان بندهخدا که آزارش به مورچه هم نمیرسید و از ژانرِ وحشتْ فقط قیافهاش را داشت.
از طرفی بچههای محله و ایضاً محلههای همجوار ما آن قدر از این بندهی خدا حساب میبردند که حد نداشت؛ یعنی در معادلاتِ منطقهایِ محلههای ما خانهی او یک موقعیتِ استراتژیک به حساب میآمد و نگاه ترسناکِ بچهها ان گوشه از جغرافیای محله را با دقت بیشتری میپایید.
یک روی دیگرِ سکه این بود که بچهها وقتی جنونِ خونشان بالا میزد، میرفتند سراغ همین آدم و اذیتش میکردند. سنگ میزدند به در خانهاش، هر چیزی که میشد پرت میکردند توی حیاطش، هجوم میکردند و برایش خط و نشان میکشیدند. فلانی هم نه گذاشته نه برداشته، میآمد بیرون از خانه و فحشهای ناموسی حواله میکرد بر مادر و خواهر و اجدادِ بچههای مردم!
هنوز البته آن بندهی خدا زنده است. فرسودهتر از همیشه؛ اما دیگر بچهها بزرگ شدهاند؛ نه خودشان از این یارو میترسند نه بچههای جدید آن قدر شرّ و آشوب هستند که کوچهمحله را به هم بریزند! اصلاً شدهاند گوشیبهدستهای بی رنگ و بوئی که باید چوب زیرشان کرد که از جایشان جُم بخورند، چه برسد به اینکه بروند بیرون از خانه، ان هم برای تخسبازی!
و شده حکایتِ این روزهای دنیای ما!
آن دیوانهطوری که جاهایی ازش میترسند، جاهایی سر به سرش میگذارند و بعضی هم در نقش پدر مادرهای سوءاستفادهکن از آن مترسکْ استفادهی بهینه میکنند، شده همین سازمان مللِ خودمان! دقیقاً مثل همان دیوانهطورِ همسایهی خانهی پدری کاری از دستش بر نمیآید، حتی همان دو تا فحشِ پدر مادر دارِ سلطانی هم نمیتواند حوالهی نحسهای دنیا کند. برخی اما با همین یارو بقیه را میترسانند و به خط میکنند و از اعتبارش سوءاستفاده میکنند...
غافل از اینکه بعضی بزرگ شدهاند؛ مثل همین یمنِ کوچکِ خودمان! مثل حماس، مثل جریان مقاومت و مثل همین بچههای فاطمیون، زینبیون، رضوییون و...
و نمیشود با دیوانهطورِ محله ترساندشان...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
شالهای لیز...
کلاس نهمی بود. شاکی از اینکه شالم لیز خورده و افتاده و اتفاقاً یکی از همین خانمهای چادریْ درشت بارم کرده و تند شده و...
مثالِ لیز خوردن شال را آخر همین مطلب یادم باشد برایتان بنویسم! اما آن چیزی که وسط بحثهای زنزندگیآزادی و حجاب گفته شد، یکیش همین بود. دختری که شاکی بود از برخورد یک آدمِ مذهبی. از همین بچههایی که توی خیابان انگار لولو هستند و آدم باید اسلام را از دستشان نجات دهد. بعضیمان هم از شما چه پنهان، هر چهقدر بهتر حال این وروجکهای تازه به دوران رسیده را بگیریم، بیشتر خوشحالیم، بیشتر عشق میکنیم و شاید ترغیب میشویم برای تجربههایی از این قبیل.
اما واقعاً اینطوری نیست! این بچهها آدمهای خوشقلبی هستند که اتفاقاً بچههای خودِ خودِ این نظام و انقلابند، هر چند زیر بار هجوم شبهه، به خطای برداشتی دچار شدهاند و ظاهرشان شده شبیه آنهایی که دوستشان نداریم.
توی کلاس به دخترک گفتمْ کار آن خانم حتماً اشتباه بوده اما اصل کار که تذکر برای رعایت یک دستورِ شرعی و قانونیست و حتی من هم با شیوهای بهتر و مناسب توی جامعه انجامش میدهم، درست است. و توضیحات دیگری دادم که فعلاً به آنها کاری ندارم.
طبیعتاً از دور بچهها را دیدن و آنها را قضاوت کردن، میتواند به برخوردهای نامناسب دامن بزند و من بیشتر از این نوع دینداری میترسم تا آن طور بیاعتقادی یا شُلاعتقادی!
مثال لیز خوردن شال را بنویسم اما!
قدیمها یک ردیفْ آخر کلاسها مینشستند که برای خودشان حکومتی داشتند توی کلاس! اتفاقاً همهی آنها دکمهی بالای پیراهنشان افتاده بود و ندوخته بودند و یادشان رفته بود و مادرشان همراهی نکرده بود و دکمهی شبیهش را پیدا نکرده بودند و...
اینها هر وقت مورد سوال و بازخواست معلم و مدیر قرار میگرفتند با همین بهانهها باز هم از زیر بارِ دوختن و بستن آن دکمه در میرفتند. لیز خوردن شالهای دخترهای امروز، شده شبیه دکمههای افتادهی بچههای ردیفِ آخر کلاس که احتمالاً به جنس پارچهها مربوط میشود، نه نحوهی شُل بستنش! شما تذکر بدهید، اما آهسته پیوسته...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
یک کارِ سخت!
اولین جلسات همیشه شوق و ذوق هست برای زود به نتیجه رسیدن! داشتهام دوستی که آمد سر یکی از همین کلاسهای نویسندگی و گفت «به من وحی شده – یا همچین چیزی- که نویسنده شوم!» وقتی گفتم برای نویسنده شدن باید کارهایی بکنی که یکی از آن کارها مطالعهی زیاد است! یکیش نوشتنِ هر روزه و مداوم است، آن هم وقتی سوژه نداری و وقتی وقتْ نداری و وقتی حوصله نداری و وقتی انگیزهات پنچر شده و دورت را تا کیلومترهاْ چیزهای حالخرابکن گرفتهاند! آن رفیقْ از جلسه سوم دیگر نیامد! چون نیامده بود با تلاش و تمرین بنویسد و به قول «فاکنر» عرقریزانِ روح داشته باشد، آمده بود دو تا تکنیک یاد بگیرد برای نوشتن یک کتابِ شاهکار تا روی بقیه نویسندههای داخلی و خارجی را کم کند!
نوشتن همین است! یک کار سخت ولی دوستداشتنی! آن وقتی که مینشینی پای «ورقه» یا به قولِ امیدِجلوداریانْ «رایانه» و مجبوری مغزت را به کار بیندازی تا خلق کند، تا بنویسد...!
سر جلساتی که درباره نوشتن حرف میزنیم، این چیزها گفته میشوند؛ اینکه نویسندگی ارائه دو تا تکنیک از نویسنده به نوآموز نیست که برود مثل دارو بزند به بدن و نویسنده شود. نوآموز یاد میگیرد چطور بخواند، چه بخواند، چطور بنویسد و چه بنویسد تا کمکم و اگر از دور خارج نشد، برسد به یک جایی! برای همین هم از جلسات بیست سی نفرهی آموزشِ نویسندگی، فقط یکی دو نفر زنده بیرون میآیند! بقیه رها میکنند و میروند سراغ زندگیِ خودشان!
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
#پست_موقت
اولین و قشنگترین جورابِ روز مرد رو امروز از دوستان گرفتم...!
ذوق خرج دادن انصافاً ☺️
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
دومین هدیهی خاص روز پدر...
شدهام قهرمانِ پسری هشت ساله، حس خوبی دارد، هر چند این قهرمان باید در ازای تحویل گرفتنِ این هدیهی خاص، جمعه چیسب (چیپس) بخرد...!
این را روی در یخچال اعلام کرده... ☺️
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT