eitaa logo
اَمـانــہ .
506 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
قول میدی 🌺 💚 🍂 اگه خوندی 🌺 💚 🍂 توهرشرایطی 🌺 💚 🍂 که هستی 🌺 💚 🍂 کپی کنی 🌺 💚 🍂 وتا اونجایی که 🌺 💚 🍂 میتونی منتشرکنی 🌺 💚 🍂 اللهم 🌺 💚 🍂 عجل 🌺 💚 🍂 لولیک 🌺 💚 🍂 الفرج و 🌺 💚 🍂 العافیه و 🌺 💚 🍂 النصر 🌺 💚 🍂 اگه سر قولت هستی این پیامو منتشر کن تا همه برای ظهور بابا مهدی دعا کنن🤲😍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
إن‌اللّٰه‌مَعَ‌الصٰابرین ؛ وهمانا‌ خدا با صبوران است❤️:)"
و أما عِلاج القُلوبُ المُتعبة لِقائكُم.. علاجِ خسته‌دلان، دیدارِ شماست💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناگهانِ هوسِ کردمِ . انِ چایِ نباتِ حرم راِ :) 🫀
شماِ ؟! خود. خودِ بامعرفتی آقا جانمِ :) ) ♥
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part60 به همه شب بخیر گفتم و با زهره رفتیم سمت اتاقمو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ساعت نزدیکای ۱۰ صبح بود که بیدار شدم اول رفتم سمت گوشی کلی برام پیام تبریک اومده اما وسط اون پیاما پیام مهدی رو دیدم نوشته بود سلام بانوی من صبحت بخیر.. ساعت ۸صبح این پیامو داده بود جوابشو دادم و نوشتم سلام عزیزم صبح شما هم بخیر با یه استیکر قلب.. بعدش شروع کردم به جواب دادن تبریکا بعد از ۵ دقیقه تموم شد رفتم پایین دست و صورتمو شستم و نشستم صبحانه بخورم زهره رو بیدار نکردم چون میدونستم خوابش میاد مشغول صبحانه خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد نرگس بود -سلاممم‌چطوری +سلام‌زنداداش‌گلمممم -اوهووو😂 +والا..اینا‌رو‌ولش‌میایی‌بریم‌بیرون؟! -کجا‌مثلا +بیرون..خرید،نمیدونم -کی‌بریم‌ +بعدازظهر‌خوبه؟! -آره‌ساعتای‌۵‌بریم +پس‌دوباره‌بهت‌زنگ‌میزنم‌ -باشه‌..فعلا +فعلا گوشیو گذاشتم کنار که زهره از پله اومد پایین -صبحت‌بخیر +سلام‌همچنین ادامه‌دارد... کپی: ممنوع.راضی‌نیستم ____________🫀___________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part61 ساعت نزدیکای ۱۰ صبح بود که بیدار شدم اول رفتم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ‹مهدی› ساعت ۸ صبح قرار بود با سبحان بریم به سایتی که بهمون گفتن اول از همه به زهرا پیام دادم بعد آماده شدم قرار بود با ماشین برم دنبال سبحان رسیدم در خونشون بهش زنگ زدم که اومد نشست تو ماشین راه افتادم سمت سایت -سلام‌چطوری +سلام..ممنون‌تو‌خوبی -خداروشکر‌منم‌خوبم‌ +متاهل‌شدنت‌مبارک😂 -قربونت‌..فعلا‌صیغه‌ایم +همینم‌خوبه -آره +دوسش‌داری؟! -آره‌‌خیلی زد سر شونم و گفت +خوشبخت‌بشین‌داداش‌ -قربونت داداش رسیدیم سایت وارد شدیم داوود رو دیدم تعجب کردم سلام کردم و گفت +اینجا رو چطوری پیدا کردی‌‌،چرا‌اینجایی؟! -تو‌اینجا‌چیکار‌میکنی‌ +ببخشید‌ااامحل‌کارمه حالا دوهزاریم‌ افتاد‌ اون سایتی که قرار بود بیاییم داخلش کار کنیم داوود هم بود نکنه محمد هم اینجاست بهش گفتم -خب‌منم‌میخوام‌بیام‌اینجا‌کار‌کنیم +واقعااا؟ ادامه دارد... کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _____________🫀_____________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊