قول میدی
🌺
💚
🍂
اگه خوندی
🌺
💚
🍂
توهرشرایطی
🌺
💚
🍂
که هستی
🌺
💚
🍂
کپی کنی
🌺
💚
🍂
وتا اونجایی که
🌺
💚
🍂
میتونی منتشرکنی
🌺
💚
🍂
اللهم
🌺
💚
🍂
عجل
🌺
💚
🍂
لولیک
🌺
💚
🍂
الفرج و
🌺
💚
🍂
العافیه و
🌺
💚
🍂
النصر
🌺
💚
🍂
اگه سر قولت هستی این پیامو منتشر کن تا همه برای ظهور بابا مهدی دعا کنن🤲😍
و أما عِلاج القُلوبُ المُتعبة لِقائكُم..
علاجِ خستهدلان، دیدارِ شماست💛
#امامرضا
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناگهانِ هوسِ کردمِ .
انِ چایِ نباتِ حرم راِ :) 🫀
#امامرضا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part60 به همه شب بخیر گفتم و با زهره رفتیم سمت اتاقمو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part61
ساعت نزدیکای ۱۰ صبح بود که بیدار شدم اول رفتم سمت گوشی
کلی برام پیام تبریک اومده اما وسط اون پیاما پیام مهدی رو دیدم نوشته بود
سلام بانوی من صبحت بخیر..
ساعت ۸صبح این پیامو داده بود
جوابشو دادم و نوشتم
سلام عزیزم صبح شما هم بخیر
با یه استیکر قلب..
بعدش شروع کردم به جواب دادن تبریکا
بعد از ۵ دقیقه تموم شد
رفتم پایین دست و صورتمو شستم و نشستم صبحانه بخورم
زهره رو بیدار نکردم چون میدونستم خوابش میاد
مشغول صبحانه خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد
نرگس بود
-سلامممچطوری
+سلامزنداداشگلمممم
-اوهووو😂
+والا..ایناروولشمیاییبریمبیرون؟!
-کجامثلا
+بیرون..خرید،نمیدونم
-کیبریم
+بعدازظهرخوبه؟!
-آرهساعتای۵بریم
+پسدوبارهبهتزنگمیزنم
-باشه..فعلا
+فعلا
گوشیو گذاشتم کنار
که زهره از پله اومد پایین
-صبحتبخیر
+سلامهمچنین
ادامهدارد...
کپی: ممنوع.راضینیستم
____________🫀___________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part61 ساعت نزدیکای ۱۰ صبح بود که بیدار شدم اول رفتم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part62
‹مهدی›
ساعت ۸ صبح قرار بود با سبحان بریم به سایتی که بهمون گفتن
اول از همه به زهرا پیام دادم بعد آماده شدم
قرار بود با ماشین برم دنبال سبحان
رسیدم در خونشون بهش زنگ زدم که اومد
نشست تو ماشین
راه افتادم سمت سایت
-سلامچطوری
+سلام..ممنونتوخوبی
-خداروشکرمنمخوبم
+متاهلشدنتمبارک😂
-قربونت..فعلاصیغهایم
+همینمخوبه
-آره
+دوسشداری؟!
-آرهخیلی
زد سر شونم و گفت
+خوشبختبشینداداش
-قربونت داداش
رسیدیم سایت وارد شدیم
داوود رو دیدم تعجب کردم
سلام کردم و گفت
+اینجا رو چطوری پیدا کردی،چرااینجایی؟!
-تواینجاچیکارمیکنی
+ببخشیدااامحلکارمه
حالا دوهزاریم افتاد
اون سایتی که قرار بود بیاییم داخلش کار کنیم داوود هم بود
نکنه محمد هم اینجاست
بهش گفتم
-خبمنممیخوامبیاماینجاکارکنیم
+واقعااا؟
ادامه دارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_____________🫀_____________