eitaa logo
اَمـانــہ .
506 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
_
اَمـانــہ .
_
باید قوی بود! برای خودت؛ برای اطرافیانت؛ برای خانوادت؛ برای اونایی که دوسشون داری؛ برای لحظه هایی که جنگیدی؛ واسه آرزوهایی که بهشون امید داری؛ اگه افتادی، بلند شدی من ازت ممنونم.. من به لبخندت نیاز دارم.🌿‌🌚!
چه قوتِ قلبی میده این آیه: «وَ لَن تَجِد مِن دُونِه مُلْتَحَدا‌» و هرگز جز خدا پناهی نخواهی یافت❤️‍🩹
-
اَمـانــہ .
-
- إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ - - خداوند اسرار درون سینه ها را به خوبی می‌داند - [ سوره مالک| آیه۱۳ ]
؛
اَمـانــہ .
؛
حرمےباشدومن‌باشم اشڪے‌ڪافیست سرمان‌گرم‌حسین‌است ھمین‌مارابس..(:💔
قَشنگیش‌بِہ‌هَمینہ‌‌خُدابِھت‌نمیگِہ یِہ‌دفعِــہ‌غـٰافلگیرِت‌میکنھ . . . !💗🌥
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part70 -داداش‌اومدن؟! +آره‌خیلی‌هم‌خسته‌بودن‌اومدن‌او
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ‹مهدی› قرار بود بریم ماموریت دستگیری یه باند تو خرابه‌ی دور افتاده . . داشتیم آماده میشدیم که راه بیفتیم من و داوود و محمد تو یه ماشین بودیم با هماهنگی همه رسیدیم به جایی که باید میرفتیم کم‌کم مستقر شدیم قبل از اینکه بریم محمد گفت: +نمیخوام‌آسیب‌ببینین‌پس‌مواظب‌خودتون‌باشین بعدشم‌ با‌ دو‌ نفر‌ از‌ بچه‌ها‌ رفتن‌ اون سمت خرابه من‌ و‌ سبحان رفتیم‌ اون‌ طرف‌ خرابه داوود و رسول هم با هم بودن پخش شده بودیم که بتونیم عملیاتو به خوبی پیش ببریم با سبحان وارد شدیم و خیلی یواش و با احتیاط راه میرفتیم که یهو چند نفر از پشت اومدن سمتون حسشون کردیم سریع دویدیم و رفتیم پشت دیوار تفنگمونو آماده کردیم که شروع کردن به شلیک کردن ‹داوود› خیلی آروم داشتیم حرکت میکردیم که یهو صدای تیراندازی بلند شد و تو منطقه پیچید فهمیدیم از اون طرف خرابه‌س ، وای . . مهدی و سبحان اونجا بودن سریع با رسول رفتیم سمتشون و خب باند اونا تیراندازی میکردن و ما نمیتونستیم نزدیک مهدی اینا بشیم ،به سختی خودمو رسوندیم بهشون -شما‌شلیک‌کردین؟! +نه‌اونا‌از‌پشت‌اومدن‌و‌شروع‌کردن‌به‌تیراندازی داشتم‌ با‌ مهدی صحبت میکردم که دیدم یکی از سمت راست میخواد شلیک کنه مهدی رو هدف گرفته بود مهدی و انداختم رو زمین که با سوزش دستم درد بدی به بدنم وارد شد چشامو از درد بهم فشار میدادم که مهدی و رسول و سبحان اومدن بالا سرم و مهدی کمکم کرد بشینم و با نگرانی گفت +حالت‌خوبه ؟! سرفه کردم و گفتم : ادامه‌‌دارد… کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ___________🫀___________