eitaa logo
اَمـانــہ .
512 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
این دیده نیست، لایق دیدارِ رویِ تو چشمی دگر بده، که تماشا کنم تو را …🥲
سلام بر آن کسی که زندگی مجبورمان کرد از او دور باشیم؛حال آنکه در قلب‌مان.. او نزدیک‌ترین است🫀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part129 +از‌کجا‌فهمیدی ؟. _طبق‌یه‌سری‌رفتارا..حالا‌کی‌ه
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دو تا ماشین سنگین بیرون اومد که خیلی مشکوک بودن و متاسفانه نتونستم بفهمیم داخلش چیه ولی بعدش یه فردی بیرون اومد با گوشیش زنگ زد به یه نفر و گفت قاچ.اق ها راهی شدن.. یعنی اونا همه جنسای قا.چ.اق بودن لحظه به لحظه اتفاقات رو سبحان فیلم گرفته بود و می‌تونستم به راحتی پیش محمد و آقای احمدی حرف مونو اثبات کنیم نگاهی به سبحان کردم و اشاره کردم بریم آروم برگشتم سمت ماشین و سریعا افتادم تو راه برگشت که کسی ما رو نبینه و با استرس تو جاده هی پشت سرمونو نگاه میکردیم که مبادا کسب دنبالمون باشه از اون جاده که دراومدیم و وارد اتوبان شدیم خیالم راحت شد و به سبحان گفتم: _تمام‌فیلما‌رو‌باید‌نشون‌آقای‌احمدی‌بدیم.. _ببین‌دسترسی‌میتونی‌پیدا‌کنی‌با‌رسول‌دوربین‌ ها‌رو‌هـ.ک‌کنید سبحان در حال نگاه کردن به فیلما بود که گفت: +باشه‌برسیم‌سایت‌دست‌به‌کار‌میشم لبخندی زدم و به جلوم نگاه کردم تقریبا نیم ساعت به سایت مونده بود که برسیم گوشیم زنگ خورد که دیدم زهراست سریع جواب دادم و گفتم: _سلام‌عزیزجان‌صبحت‌بخیر +سلام‌خوبی‌همچنین _جون‌دل.. کارم‌داشتی ؟ +آره‌میگم‌لباس‌بله‌برونتو‌گرفتی؟ _نه‌والا‌وقت‌نکردم‌هنوز‌..توچی +منم‌نه..میگم‌با‌هم‌بریم‌بخریم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part130 دو تا ماشین سنگین بیرون اومد که خیلی مشکوک بود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم قبل از اینکه حرفی بزنم سریع گفت: +اگه میتونی.. _چرا‌که‌نه _کی‌بیام‌دنبالت؟؛ +بعدازظهر‌میتونی‌بیا‌ _باشه‌حدودا‌شیش‌به‌بعد‌میام +منتظرتم پس.. _باشه‌عزیزم‌کاری‌نداری +نه‌خدا‌نگهدار _خداحافظت گوشیمو قطع کردم که سبحان داشت می‌خندید نگاهی کردم و گفتم : _مـ.رض‌چته‌ +چه‌لفظ‌قلم‌صحبت‌میکنی +کاش‌با‌منم‌اینطور‌بودی _مگه‌دختری‌اینطوری‌صحبت‌کنممم _خانوما‌حساسن‌باید‌اینطور‌صحبت‌کنی +عا‌بله‌بله‌..استاد‌شما‌کلاس‌خصوصی‌هم‌دارین؟ آروم زدم تو سرش و گفتم: _خودت‌مسخره‌ای‌ بلند خندید که منم خندم گرفت به سایت رسیدیم که سبحان رفت بالا و من رفتم ماشینو تو پارکینگ پارک کنم وقتی پاک کردم سریع با آسانسور به طبقه اصلی رفتم تا بریم پیش آقای احمدی و محمد وارد که شدم به همه سلام کردم و به سبحان اشاره کردیم که بریم تو اتاق محمد اول با محمد یه هماهنگ کوچیکی کردیم بعد سه تایی رفتیم اتاق آقای احمدی درحال تلفنی صحبت کردن بود .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوشه چادر مادرمو که بگیرم گم نمیشم...🤍