اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part129 +ازکجافهمیدی ؟. _طبقیهسریرفتارا..حالاکیه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part130
دو تا ماشین سنگین بیرون اومد که خیلی
مشکوک بودن و متاسفانه نتونستم بفهمیم
داخلش چیه ولی بعدش یه فردی بیرون اومد
با گوشیش زنگ زد به یه نفر و گفت قاچ.اق ها
راهی شدن.. یعنی اونا همه جنسای قا.چ.اق بودن
لحظه به لحظه اتفاقات رو سبحان فیلم گرفته
بود و میتونستم به راحتی پیش محمد و
آقای احمدی حرف مونو اثبات کنیم
نگاهی به سبحان کردم و اشاره کردم بریم
آروم برگشتم سمت ماشین و سریعا افتادم تو
راه برگشت که کسی ما رو نبینه
و با استرس تو جاده هی پشت سرمونو نگاه
میکردیم که مبادا کسب دنبالمون باشه
از اون جاده که دراومدیم و وارد اتوبان شدیم
خیالم راحت شد و به سبحان گفتم:
_تمامفیلماروبایدنشونآقایاحمدیبدیم..
_ببیندسترسیمیتونیپیداکنیبارسولدوربین
هاروهـ.ککنید
سبحان در حال نگاه کردن به فیلما بود که گفت:
+باشهبرسیمسایتدستبهکارمیشم
لبخندی زدم و به جلوم نگاه کردم تقریبا نیم
ساعت به سایت مونده بود که برسیم
گوشیم زنگ خورد که دیدم زهراست
سریع جواب دادم و گفتم:
_سلامعزیزجانصبحتبخیر
+سلامخوبیهمچنین
_جوندل.. کارمداشتی ؟
+آرهمیگملباسبلهبرونتوگرفتی؟
_نهوالاوقتنکردمهنوز..توچی
+منمنه..میگمباهمبریمبخریم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part130 دو تا ماشین سنگین بیرون اومد که خیلی مشکوک بود
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part131
قبل از اینکه حرفی بزنم سریع گفت:
+اگه میتونی..
_چراکهنه
_کیبیامدنبالت؟؛
+بعدازظهرمیتونیبیا
_باشهحدوداشیشبهبعدمیام
+منتظرتم پس..
_باشهعزیزمکارینداری
+نهخدانگهدار
_خداحافظت
گوشیمو قطع کردم که سبحان داشت میخندید
نگاهی کردم و گفتم :
_مـ.رضچته
+چهلفظقلمصحبتمیکنی
+کاشبامنماینطوربودی
_مگهدختریاینطوریصحبتکنممم
_خانوماحساسنبایداینطورصحبتکنی
+عابلهبله..استادشماکلاسخصوصیهمدارین؟
آروم زدم تو سرش و گفتم:
_خودتمسخرهای
بلند خندید که منم خندم گرفت
به سایت رسیدیم که سبحان رفت بالا و من
رفتم ماشینو تو پارکینگ پارک کنم
وقتی پاک کردم سریع با آسانسور به طبقه
اصلی رفتم تا بریم پیش آقای احمدی و محمد
وارد که شدم به همه سلام کردم و به سبحان
اشاره کردیم که بریم تو اتاق محمد
اول با محمد یه هماهنگ کوچیکی کردیم
بعد سه تایی رفتیم اتاق آقای احمدی
درحال تلفنی صحبت کردن بود ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوشه چادر مادرمو که بگیرم گم نمیشم...🤍
#چادرانه
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-خوشبہحالساکنانِکربلا
همسایہاند؛
آنبهشتیراکہماهرشب
تمنامیکنیم
#کربلا
آقای امام رضا . . .
به اندازهی تمام نبودنها
نشدنها و نرسیدنها؛
ما رو در آغوش بگیر
به اندازه تمام ابرها اشك داریم :)💔
#امامرضا
من گریخته ام؛
و در پی من صیادها؛
و فرا رویم دام ها؛
یا ضامن آهو؛
من یقین دارم دستان تو تنها سهم آهو نیست …
#امامرضا