آنـقدرنجیبـۍومٺینـیوملیـح ،
پیدـآنشودشبیہتــــووجدانی ؛
آغازگـرجنگجھانـیبآشــد
یڪچـٰادرویڪروسـرےلبنـٰانۍ :)
#چادرانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part131 قبل از اینکه حرفی بزنم سریع گفت: +اگه میتونی..
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part132
قطع که کرد روی صندلی نشستیم
اول محمد بهش کمی توضیح داد و بعد
دیدیم از روی صندلیش با عصبانیتی بلند شد
ترسیدیم که داد زد و گفت:
+شمانبایدیههماهنگمیکردید!
+کارتونبسیارخطرناکبودهممکنبودگیربیوفتین
+بیاجازههمرفتینکهاونبهکنار
تا خواستم حرف بعدی رو بزنه محمد پا در
میونی کرد و گفت که ما فقط خواستیم یه
کمکی کنیم.. آروم که شد سبحان بلند شد و
سمت کامپیوتر آقای احمدی رفت و گوشی رو
بهش وصل کرد که عکس و فیلمها و
موقعیت های مکانی رو نشون بده
در اون تایم همه با دقت روی کامپیوتر زوم بودن
بعد از تموم شدن عکسا بلند شدم و گفتم:
_ماشینهایزیادیبهاونجارفتوآمدداره..
_احتمالامیتونهانباراصلیشونباشه!
محمد و آقای احمدی سری به معنای آره
تکون دادن و باز بهم نگاه کردن..
آقای احمدی اومد جلو گفت:
+درسته کهکارتونمیتونهبهمونکمککنهولی..
سریع گفتم:
_ولیچیآقا؟!!
+یکروزتوبیخیدارید ..تادیگهبیاجازهجایینرین
من و سبحان بهم نگاه کردیم و به عنوان
پشیمونی سرمونو پایین انداختم که یهو یادم
اومد با زهرا قراره برای خرید لباس بریم بیرون
برای همین زود گفتم :
_آقامنباخانوممخریددارممیشهتوبیخفرداباشه؟
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part132 قطع که کرد روی صندلی نشستیم اول محمد بهش کمی تو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part133
+وگرنهبایدامشببود
_چشمآقا..ممنونم
سبحان خندید و بعد از اینکه با هم از در
رفتیم بیرون که گفت:
+زنداداششدفرشتمونالان..
_اگهبتونیخواهرشوبگیریتوهمفرشتهدارمیشی
خندید و گفت :
+انشاءاللهداداش.. انشاءالله
رفتم سمت اتاقم و برگه های که رو میزم بود
کارایی بود که باید برای بچه ها انجام میدادم
و یک حساب هم بین اونا برای هـ..ک کرد بود
نگاهی متفکرانه انداختم و اول سمت اون
حساب رفتم..
یه حساب بانکی بود که باید یه سری
اطلاعات ازش دربیارم و برای رسول ببرم
حدودا یک ساعت درگیرش بودم که بلاخره
باز شد دستام بهم کوبیدم و وارد حساب شدم
یه حساب بود به اسم آرشیدا گلجانی..
تقریبا یک میلیاردی تو حسابش بودم و معلوم
یه آدم پولدار و البته احتمال دادم که حساب
یه حساب رد گم کنیه و صاحبش هویت
دیگه ای داره..
تا اونجایی که تونستم اطلاعات درآوردم
و بلند شدم سمت رسول رفتم
روی شونهش زدم که برگشت
_بلندشوکهبراتاطلاعاتتوآوردم
روی صندلی کنارش نشست و من جای
رسول نشستم.. عجب جایی داشت
کلی مانیتور جلوش بود و دسترسی خوبی
به همه چیز داشت
فایلی که از کامیپوتر خودم فرستاده بودم
براش رو باز کردم و داخلش رفتم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part133 +وگرنهبایدامشببود _چشمآقا..ممنونم سبحان خ
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part134
رمز عبور رو زدم و عکس آرشیدا گلجانی
روی مانیتور نمایان شد
رسول نگاهی کرد و گفت :
+عجبمغزی..عجبسرعتییی..
_حالکنرسول..رفیقبهاینخوبی..
+خوبهحالاااامنهمشکارماینهاینیکینشد
_ببینسریبعدکارتوانجامنمیدما
+عهعهداشتیم..؟!
_شایددد
توضیحات که روی برگه بهش دادم و گفتم
بخونم باهاش خداحافظی کردم و از سایت
زدم بیرون..
پشت ماشین که نشستم قشنگ خستگیمو
احساس کردم و تصمیم گرفتم هر چه زودتر
خودمو به خونه برسونم
چون سرعتم بالا بود سریع رسیدم خونه
سلامی به اهل خونه کردم و رفتم اتاقم که
لباسامو عوض کنم ..
لباسای راحتیمو که پوشیدم برگشتم سالن
منتظر بودیم که بابا برسه ناهار بخوریم
تا بابا بیاد با مامان و نرگس درمورد بله برون
حرف زدیم که یه سری کارا رو چطور انجام بدیم
بابا که اومد جلوش بلند شدیم و سلام کردیم
مامان و نرگس سفره رو سریع انداختن
که تا بابا آبی به دست و صورتش زد غذا آماده
بود رفتیم سمت میز ناهارخوری و نشستیم
ناهار قرمه سبزی بود و چه خوشمزه بوددد
سمت اتاقم رفتم که بخوابم
ساعت تقریبا 3 بعدازظهر بود منم خیلی
خوابم میومد و دیگه نمیتونستم بیدار بمونم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part134 رمز عبور رو زدم و عکس آرشیدا گلجانی روی مانیتو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part135
چشمامو بستم و با خیال خرید و کارام خوابم برد
...
باد خنکی وارد اتاق شد و به صورتم خورد و
باعث بیدار شدنم شد
چشمامو آروم باز کردم که با دیدن ساعت رو
به روم فهمیدم دیر شده
ساعت شیش و نیم بود و من قرار بود شیش
برم دنبال زهرا و حدودا نیم ساعتی دیر کرده
بودم
سریع بلند شدم و سمت کمدم رفت لباس
قرمز راهراهی رو برداشتم و شلوارمو از چوب
لباسی برداشتم اونا رو پوشیدم و موهامو
درست کردم عطری زدم و از اتاق بیرون رفتم
کلید ماشینو برداشتم و با مامان خداحافظی کردم
پشت رول نشستم و سمت خونهٔ زهرا اینا رفتم
تو راه بهش زنگ زدم که گفت آمادس و منتظرمه
منم بعد از قطع کردن سرعتمو بالا بردم که زودتر برسم نیم ساعته رسیدم و به زهرا پیام دادم که بیاد جلو در منتظرم
و اون منو منتظر نذاشت و سریع اومد
تو ماشین نشست که گفتم:
_سلامعزیزم..ببخشیددیرشد
+سلامآقااانهاشکالنداره
_زیادمنتظرموندی؟!
+نهبابامیدونستمشایدیکمدیرتربیایی
از کوچه دراومدم که گفتم :
_خبحالابگوکدوممرکزهایخریدبرم
+نمیدونمبرویهپاساژ
+کههملباسزنونهداشتهباشههممردونه
_چشم
+بی بلا..:)
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀____________
بہشوخےبہیڪےازدوستانمگفتم:
_من۲۲ساعتمتوالیخوابیدهام!!
+گفت:بدونغذاا؟!
وهمینسخنرابہدوستدیگرمگفتم:
+گفت:بدوننماز؟!💔
واینگونہخداےهرڪسراشناختم..!
#خدایمن
دَࢪایـنْدُنْیـــٰااَگَࢪغَــمهَسْــتْ؛
صَبــوࢪےکُــن،خُـداهَسْــتْ ツ!
#خدایمن ♥️