اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part135 چشمامو بستم و با خیال خرید و کارام خوابم برد ..
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part136
یه پاساژ میشناختم که کلی لباس های
مجلسی و متفاوت داشت برای همین اونجا
رو انتخاب کردم و رفتیم
وقتی رسیدیماول رفتیم سمت قسمت های
زنانه که زهرا خرید بکنه چون معمولا خانما
طول میکشه اما آقایون سریع انتخاب میکنن
چندین مغازه رفتیم ولی زهرا چیزی برای
خودش انتخاب نکرد وارد یه مزون شدیم که
هر چند کوچیک بود ولی لباس های قشنگ و
ظریفی داشت و احساس کردم از این مغازه
احتمال زیاد پیرهن میخره
توی مزون که نگاهی کردیم یهو زهرا سمت
یه لباس رفت لباس نسکافه ای کرمی قشنگی بود
دور کمرش هم نگین دوزی بود
زهرا از فروشنده خواست که اونو آماده کنه که
زهرا به پرو کنه که اگه خوشش اومد بگیره
رفت پوشیدم و صدام کرد که برم ببینمش
واقعا بهش میومد و تو تنـ..ش نشسته بود
خودش هم چرخی زد و گفت:
+بگیرمشقشنگه
خندیدم و گفتم :
_توهرچیبپوشیقشنگه
لبخندی از روی ذوق زد ..
بیرون اومدم که لباساشو عوض کنه بخریمش
طول نکشید که لباسا رو عوض کرد و بیرون
اومد سمت فروشنده رفت و گفت براش
حساب کنه رفتم جلو که خودم پولشو بدم
نذاشت میگفت بعدا وقت زیاده
از حرفش خندم گرفت راست میگفت بعدا
از خجالتم درمیاد حسابی..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part136 یه پاساژ میشناختم که کلی لباس های مجلسی و متفا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part137
<زهرا>
لباسه یه جور خاصی به دلم نشست و واقعا
دوستش داشتم و انتخابش کردم توی همون
مزون به قسمتی مخصوص شال بود و
شال نسکافهای هم بین رنگا بود که از اونجا
خرید کردم و تقریبا خریدم کامل شد
کفشمم آماده بود و از قبل خریده بودم
حالا دیگه نوبت خرید مهدی بود
رفتیم قسمت مغازه های مردانه
یه مغازه چشم گیر بزرگی اونجا بود که واردش
شدیم کلی لباس و کت و شلوار های متفاوت
داشت و حتی همونجا کفش و کراوات هم بود
تقریبا میشد خریداش رو از اینجا کنیم
با مهدی که نگاهی به لباسا کردیم مهدی
دوست داشت که لباسامون با هم ست باشه
و یه لباس سفید رداشت
سمت جلیقه ها رفتیم و یه جلیقه قهوای
انتخاب کرد ..
خندیدم و گفتم :
_فکرکنمبتونیمبرایخریدعقدوعروسیهم
همینجابیایم
همونطور که مشغول نگاه کردن
به کفشا بود گفت :
+احتمالانه..حتما
و یه کفش رو برداشت و سمت پرو رفت
راست میگفت اینجا همه چیزای لازم رو
داشت و تنوع کاراشون خیلی بالا بود
پشت در اتاق پرو بودم که به در زد تا نگاهش
کنم خیلی بهش میومدن و قشنگ بودن
وقتی گفتم خوبن خودش هم تایید کرد و سریع لباسای خودشو پوشید تا حسابشون کنه
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part137 <زهرا> لباسه یه جور خاصی به دلم نشست و واقعا د
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part138
در حد نیم ساعت تمام خریدش رو کرد
در صورتی که من یک ساعتی طول کشید
دیگه خسته بودیم و سوار ماشین که شدیم
ساعت نزدیکای هشت شب بود
مهدی گفت:
+بریمیهکافهیهچیزیبخوریم
منم که گرسنه بودم گفتم:
_آرهیهکیکوقهوهخوبه
حرکت که کردیم به سمت کافه..
یهو مامانم زنگ زد
سریع جواب دادم و گفتم:
_سلاممامان..جونم
+سلامدخترمکجایی؟!
_هیچیتازهخریدمونتمومشدهداریممیریمکافه
+آهاخوشبگذره..
+زهرامندارمشامدرستمیکنمبهمهدیبگوبیادامشب
_قربونتبرممندستتدردنکنه..چشممیگم
+خوبهپسمنتظرم
_باشهکارینداری؟!
+نهخدابههمرات
_خداحافظ
تا گوشیمو قطع کردم مهدی گفت:
+مامانتبود؟!
_آرهگفتشامبیاییخونمون
+ایبابازحمتمیشه
_نهبابا..دامادشودعوتکرده
خندید و به راهش ادامه داد به کافه که
رسیدیم رفتیم همون جای همیشگی که
مینشستیم
همیشه هر وقت میومدیم اینجا میرفتیم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part138 در حد نیم ساعت تمام خریدش رو کرد در صورتی که من
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part139
گارسون که اومد من یه قهوه و کیک سفارش
دادم و مهدی هم فقط کیک خیس شکلاتی
سفارش داد ..
سفارشمونو سریع آوردن و مثل همیشه
خوشمزه بود بین خوردن کیک یه سوال به
ذهنم اومد که از مهدی پرسیدم
نگاهی بهش کردم که دیدم آروم آروم
درحال خوردن کیکشه و گفتم:
_مهدیراستینظرتچیهعقدمونمشهدباشه؟!
سریع سرشو بالا آورد و گفت:
+وایاگهبشهچیمیشه
_موافقی؟!
+همهدلشونمیخوادکهعقدشونمشهدباشه..
_پسبهترهبگیمبهخانوادههامون
+آرهامشببهخانوادهتومیگیم
+خودممبرمخونهبهمامانماینامیگم
خندیدم و گفتم :
+خوبه
بلند شدیم که بریم خونه مهدی من رو فرستاد
پیش ماشین و خودش موند که سفارشا رو
حساب کنه
سریع پنج دقیقه ای اومد که بریم
سر راه قبل رسیدنمون گفت نمیشه چیزی
نگیره و پیاده شد یه جعبه شیرینی گردویی گرفت..
به خونه که رسیدیم من زودتر پیاده شدم
مهدی هم ماشین رو پارک کنه
وارد خونه شدیم دوتایی بلند سلام کردیم
که مامان و زهره و بابا و مامان خونه بودن
داداش اینا خونه نبودن و معلوم بود سرکارن..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀____________
همیشه یادت باشه :
بارون بند میاد ،
شب تموم میشه ،
درد و رنج هم محو میشه ،
اما «امید» هیچوقت اونقدر گم نمیشه
که نشه دوباره پیداش کرد : )
#انگیزشے