اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part265 <مهدی> تقریبا یک روز کامل با دستی که تیر خورده
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part266
به مرگ خودم راضی بودم ولی اون نه!
میخواستم آمادش کنم ..
اگه چیزیم شد بهش فشار نیاد و اذیت نشه ..
—زهرانمیدونمسالمازاینجامیامبیرون یانه..
—ولیاگهنبودم.. یهوقتخودتونبازی!
+مهدی خواهش میکنم نگو..!
+میدونیکهطاقتندارم..
+یاباهممیریمبیرونیاهیچکس
صدای داد از محوطه بلند شد..
احتمالو دادم که بچه ها اومدن و عملیات شروع شده
یهو دو نفر ریختن تو اتاق و زهرا رو بیرون کشید
با تمام توان رفتم جلوشون بگیرم..
ولی نامردی نکردن و تیر دوم به سمت پام رها کردن
دیگه نمیتونستم راه برم و حتی نفس
کشیدن برام سخت بود چون دستمم زخم بود..
ولی با صدای تیر صدای جیغ های زهرا تو گوشم پیچید که التماس میکرد نبرنش
و منو بلند صدا میکرد..
صدای تیراندازی هر لحظه بیشتر میشد..
نه میتونستم از اتاق برم بیرون نه کاری کنم
به زور خودمو بالا کشیدم و پشت پنجره وایسادم
نه تماما ولی چشمام میتونست ببینه..
زهرا رو برای دفاع گرفته بودن جلوی خودشون
که بچه ها تیراندازی نکنن و برن عقب
ولی نمیدونم چیشد که یکی از سمت بچه های ما
به نزدیک زیبا تیراندازی کرد که زهرا رو نجات بدن
ولی دویدن زهرا همانا و تیراندازی همانا
جلوی چشمای خودم تیر خورد ..
اونم به سمت کمرش که مشخص نبود کجا خورد
یه لحظه فک کردم قلبم وایساد!
با تمام جونی که تو تنم بود اسمشو داد زدم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_______🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part266 به مرگ خودم راضی بودم ولی اون نه! میخواستم آماد
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part267
جسم زهرا روی زمین افتاد و منم شکستم..
تمام کسایی که پایین بودن برگشتن سمت من
یه لحظه سکوتی توی محوطه پیچید..
انگار پرواز قو ها اتفاق افتاده بود!
نفهمیدم چیشد ولی دیگه نتونستم وایسم
و روی زمین افتادم..
<سبحان>
ما برای نجات بچه ها مستقر بودیم ولی به محض تیراندازی کوچیک بچه ها متاسفانه
زهرا رو زدن و بعد صدای بلندی پیچید
از بالای ساختمون بود..
چهره بی جون و بی حال مهدی پشت پنجره بود
و بعد از صدا کردن زهرا افتاد ..
دیگه کاری به بچه ها نداشتم که چیکار میکنن
و فقط تا جایی که به مهدی برسم دویدم..
پله های ساختمون متروکه رو یکی دوتا بالا رفتم
به در اتاق رسیدم و تن خونی مهدی رو دیدم..
هم پاش تیر خورده و بود هم دستش!
تقریبا همه جا رو به خاطر وضعیتش خونی کرده بود
رفتم سمتش و زانو زدم..
سرشو تو بغلم گرفتم و صداش زدم..
جوابی نشنیدم و ترسیدم!
داداش تو رو خدا دووم بیار..
تکونش میدادم ولی حتی چشمش تکون نمیخورد
چون بچه ها پایین مشغول بودن کسی حواسش به ما نبود مجبور شدم مهدی رو بزارم
روی کمرم سریع ببرم پایین و سوار آمبولانس کنم
زیر لب فقط میگفتم که داداش دووم بیار
پله های ساختمون رو به زور پایین میرفتم
به پایین که رسیدم بچه ها اومدن کمکم و
مهدی رو چند نفره گرفتیم..
داوود و محمد کنار زهرا بودن و به آمبولانس
منتقلش کردن و وقتی داوود برگشت
و لباسای خونی من و وضعیت مهدی
رو دید اومد سمتمون
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part267 جسم زهرا روی زمین افتاد و منم شکستم.. تمام کسای
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part268
دست مهدی رو گرفت و گفت:
+نبضشضعیفههازودترببریدسمتاونآمبولانس
با گفتن این حرف داوود بیشتر ترسیدم
تا خود آمبولانس رفتم و سوار شدم
حتی یه لحظه هم ازش جدا نمیشدم..
مثل بچههایی بودم که خوردن زمین
و فقط باید گریه کنن تا آروم بشن!
چطوری این خبرو به خانوادش میدادم..
چطوری به زهره میگفتم زهرا تیر خورده..
مغزم بیش از اندازه درگیر بود
و اما فقط باز شدن چشمای مهدی بود
که تو این موقعیت بهم دلگرمی میداد..
ولی حتی اونم الان ازم دریغ شده بود..
پرستاری که توی آمبولانس بود گفت:
+وضعیتشخوبنیست..زخمدستشیهروزمونده
+همچنینخونریزیشدیدداره
اکسیژن روی دهنش بود که بتونه نفس بکشه
همه این اتفاقات تو چند روز افتاده بود..
توان نداشتم مهدی رو اینطور ببینم
چون اون بود که همیشه بهم امیدواری میداد
ولی الان چی ؟!
الان که خودش و زهرا حالشون خوب نیست..
و این میتونست روحیه یه تیم رو بگیره!
نمیدونستم چرا رسیدن به بیمارستان
دیر میگذشت ولی بلاخره رسیدیم..
پیاده شدیم و سریع تختش رو پایین آوردیم
ولی مستقیم بدون هیچ کاری بردنش سمت
اتاق عمل و دقیقا داوود اینا هم اونجا بودن
همه با دیدن لباسای خونی و چشمای اشکیم
متعجب و نگران نگام کردن..
محمد جلو اومد و گفت :
+یعنیخونریزیاینقدرهکهلباسایتوروخونیکرده
با تکون دادن سرم اشکم سرازیر شد..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___🫀____________
#پیامشما
داستان پرواز قو ها چیه
.
در افسانههای قدیمی آمده که قوی گنگ در طول عمر هیچ صدایی تولید نمیکند و تنها در نزدیکی لحظات مرگ، به گوشهای دنج پناه برده و آوازی زیبا به عنوان اختتامیه عمر عاشقانه خود میخواند که با اتمام آواز جانش را از دست میدهد. در اسطورههای قدیمی ذکر شده که قو در لحظات مرگ به محل اولین جفتگیری خود مراجعت کرده و آواز سر میدهد. اصطلاح "آواز قو” به معنی آخرین کار باشکوه یک فرد یا یک مجموعه برگرفته از همین افسانهها است.
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part268 دست مهدی رو گرفت و گفت: +نبضشضعیفههازودتربب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part269
طوری که مشخص بود به خانواده ها خبر داده بودن
و من بهتر بود برم خونه لباس عوض کنم..
چون اگه اینطوری منو میدیدن حتما میترسیدن
با موتوری که رسول آورده بود سریع سمت خونمون رفتیم و لباسامو عوض کردن
حتی مامانم اینا هم فهمیده بودن و قبل از
رسیدن من به خونه به سمت بیمارستان اومده بودن
لباسامو به سرعت عوض کردم و با رسول
به سمت بیمارستان برگشتیم..
وارد شدیم که پشت اتاق عمل همه وایساده بودن
مادرای مهدی و زهرا مثل ابر بهار گریه میکردن..
و باعث شده بود اشک همه دربیاد..
زهره تا منو دید به سمت من پناه آورد
و با چشمای اشکی اومد پیشم..
منم میدونستم که چه حالی داره و آروم
بـ..ـغلش کردم و آرومش کردم..
در گوشش گفتم:
+منم حالتورودارمولینگراننباش
+نبایدجلویخانوادههاکمبیاریم..
با گفتن این حرفم کمی تونستم آرومش کنم..
از من دور شد و رفت پیش مادرش..
چهار ساعت گذشت و خبری نشده بود..
که بلاخره در اتاق عمل باز شد و دکتر بیرون اومد
قبل از اینکه کسی بره جلو زودتر از همه
دویدم سمت دکتر و گفتم:
–دکترحالشونچطوره؟
+کدومبیمار؟!
—هردو..دوتا مردوخانمکهاورژانسیاوردن..
+نسبتتون؟!
–برادرشونهستم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part269 طوری که مشخص بود به خانواده ها خبر داده بودن و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part270
بعداز اینکه فهمید کیم و چیکاره گفت:
+اولکهبیمارآقاخونریزیشدیدداشتن..
+یعنیالانحتمابعدازصحبتمبرینخونبدین
+کهبهشونتزریقکنیم
+وبایدبهسیسییومنتقلبشنتابهوشبیاد
+چونوضعیتمناسبینداره..
و بعد ادامه داد و گفت:
+بیمارخانمتیربهسمتنخاعشونخورده
+ولیعملموفقیتآمیزبود
+اماشرایطشونفعلامشخصنیست
+ایشونهمبایدبهسیسییومنتقلبشن
طوری که دکتر توضیح داد چندان حال هردوتاشون خوب نبود و باز گفت:
+درهرصورتدعا کنید برایبهبودیشون
و آروم از کنارمون رد شد و رفت ..
منتظر بودیم از اتاق بیرون بیارنشون..
نگرانی و حال بدی تو چهره همه دیده میشد
در باز شد و آوردنشون ..
چهره های بی حال و رنگ زردشون توضیح دهنده
حال بدشون بود و من با دیدن وضعیت مهدی
عقب رفتم و به دیوار تکیه دادم و آروم سر خوردم
و شروع کردم به گریه کردن..
داوود اومد بغلم کرد و دوتایی اشک میریختیم
دردمون مشترک بود و همو درک میکردیم..
مهدی برادر من بود .. برادری عزیزتر از خودم..
حالا وقتی تن بی جون و حال بدشو میدیدم
میخواستم همونجا جون بدم ..:)
اگه به من بود میرفتم و خون زیبا رو میریختم
چون باعث تمام بدبختی های الان ما اون بود..
رسول اومد سمتمون و گفت خودمونو جمع کنیم
ولی هیچکس از درون من خبر نداشت..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_🫀__________