eitaa logo
اَمـانــہ .
506 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part272 دستشو بلند کردم و بوسیدم.. تو همان موقع‌ها بود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد از چند دقیقه دکتر بیرون اومد و پرسیدم: –آقای‌دکتر‌چیشد؟! +خداروشکر‌برادرتون‌بهوش‌‌اومدن +فقط‌یکم‌بدن‌درد‌و‌کوفتگی‌دارن‌که‌مشکلی‌نیست تشکری کردم و سریع به مادرش اطلاع دادم که پشت تلفن کلی ازم تشکر کرد.. رفتم داخل که به سمت چپش نگاه میکرد وارد شدم نزدیکش شدم .. سرشو برگردوند و نگام کرد.. همون لحظه بغلش کردم:) از اینکه وجودش رو حس میکردم خوشحال بودم از بغلش بیرون اومدم و گفتم: –سلام‌داداش.. +سلام.. ناراحتی خاصی توی چشماش بود..! بدون اینکه چیزی بگم سریع گفت: +زهرا..زهرا‌سالمه؟! –آره‌خوبه +کجاست.. الان چی بگم بهش آخه..خودش هم تازه به هوش اومده بود و استرس براش خوب نبود! کمی مکث کردم و گفتم: –خوبه‌بعدا‌میبینیش کمی چهرش جمع شد به خاطر درد بدنش بود و بعد گفت: +سبحان..راستشو‌بگو‌نزار‌بلندشم.. –مهدی..فعلا تو CCU بستریه سرشو به طرف رو به رو گرفت و چیزی نگفت تصمیم گرفتم فعلا چیزی نگم! همون‌طور که به رو‌به‌رو نگاه میکرد گفت: +کمکم‌کن‌بریم‌اونجا –مهدی‌نمیشه‌فعلا کم‌کم سعی میکرد بلند بشه ولی چندان توان نداشت صداش کمی بالا رفت و گفت: ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part273 بعد از چند دقیقه دکتر بیرون اومد و پرسیدم: –آقا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +بهت‌میگم‌کمکم‌کننن‌..چرا‌گوش‌نمیدی و خودش رو به تخت کوبید.. جلوش و گرفتم و گفتم: –غلـ..ط‌کردم ..باشه –من‌برم‌ویلچر‌بیارم و به بهونه ویلچر رفتم پیش دکترش.. که ازش بپرسم ببینم می‌تونم ببرمش یا نه دکتر یه سری توضیح برای مراقبت ازش داد و گفت اشکال نداره میتونیم بریم.. ویلچری برداشتم و به سمت اتاق مهدی رفتم چون بدن درد داشت خودش نمی‌تونست کاری کنه و باید یه نفر کنارش بود و کمکش میکرد.. دستشو گرفتم و روی ویلچر نشوندشم از قبل به زهره پیام دادم که بدونه وقتی تقریبا نزدیک بودیم از دور داوود دیدمون اومد سمتمون خم شد و با مهدی صحبت کرد کنار رفت و ما به سمت اتاق حرکت کردیم.. مهدی رو داخل اتاق بردم و خودم بیرون اومدم! <مهدی> زهرا رو دیدم که حالمو بدتر کرد.. زخم دور لبش کبود بود پیشونیش باند‌پیچی.. دستشو تو دستم گرفتم مثل قبلنا.. همیشه می‌گفت این کارت حس خوبی بهم میده حس امنیت .. –زهرا دوباره دستاتو گرفتم چشماتو باز کن.. بعد از دو هفته بلاخره جاش امن بود.. دیگه ترسی نداشت که قراره چه اتفاقی بیوفته ولی دلم لک زده بود برای حرف زدناش.. خندیدناش..دیوونه گفتناش..:) میخواستم از وضعیتش بدونم و بهتر بود برم پیش دکترش ، اون راستشو بهم میگه سبحان پشت پنجره بود که اشاره کردم بیاد بریم ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __________🫀__________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
وَزخم‌هاى‌روح با‌ اسم‌‌حُـســين‌‌(ع) التيام‌مى‌يابد…❤️‍🩹
میگفت قشنگ ترین دردی که کشیدم ، درد ِ فراق ِ حرم ِ آقام بوده : ) فردای قیامت میتونم به خدا بگم روسیاهم که بودم ، دلم واسه رضا پر می‌کشید . . میتونم داد بزنم بگم شرمنده که بودم فقط جلو پایِ اون بود که زانو زدم خطا زیاد داشتما ، ولی آخه رضاتو دوست داشتم 🥲❤️‍🩹
_♥️📿' فرض‌ ڪن‌ خـدا در گوش‌ِ لحظہ هات‌ میگہ فأنی قریب؛ من‌ پیشتـم‌:)
ازدیࢪوزبی‌‍اموز‌بࢪای‌امࢪوز‌زندگے‌ڪن؛ و‌امید‌بہ‌فࢪدا‌داشتہ‌ب‌‍اش꧇)!☁️'🌱 |
"🙂♥️"
اَمـانــہ .
"🙂♥️"
؛عمریست‌لحظه‌ِلحظه‌ِ‌به‌‌شوقت‌‌نفس‌‌‌زدم ای‌حجت‌غریب‌،امامِ‌زمان‌من🌸... "اَللّهُمَّ‌عَجِّل‌لِوَلیِّکَ‌الفَرَج"