eitaa logo
اَمـانــہ .
506 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part274 +بهت‌میگم‌کمکم‌کننن‌..چرا‌گوش‌نمیدی و خودش رو ب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم به سمت اتاق دکتر که نزدیک تر می‌شدیم سبحان می‌گفت وقت نداره و نمیتونه و کلی بهونه دیگه ، ولی من باید می‌فهمیدم چه خبره در زدیم و وارد اتاق شدیم بعد از معرفی و سلام به دکتر گفتم: _میخوام‌از‌وضعیت‌خانومم‌بدونم.. دستاشو تو هم حلقه کرد و گفت: +من‌به‌اطرافیانتون‌گفتم‌ولی‌خب‌انگار‌خبر‌ندارین نگاه زیر چشمی به سبحان کردم که دکتر ادامه داد: +همسرتون‌به‌دلیل‌تیری‌که‌به‌سمت‌نخاع‌رها‌شده +احتمالات‌زیادی‌براشون‌وجود‌داره +یکی‌که‌تا‌همیشه‌با‌عصا‌راه‌برن +یکی‌هم‌فلج‌شدن! با کلمه ای که گفت انگاری یه سطل پر آب یخ روی سرم خالی شد .. یعنی ناز دردونه زندگیم قراره به راحتی فلج بشه ؟! خواستم چیزی بگم که دکتر گفت: +البته‌امکان‌داره‌این‌اتفاقات‌هم‌نیوفته +پس تا وقتی بهوش نیومده‌نمیشه‌چیزی‌گفت حالم واقعا خوب نبود و دیگه ادامه ندادم و با سبحان از اتاق بیرون رفتیم.. خیره شدن به زمین بیمارستان انگار ساعت ها برام طول کشید و متوجه نشدم کی به اتاق رسیدیم با کمک سبحان روی تخت دراز شدم.. دکتر گفته بود احتمالا زهرا فردا بهوش میاد ولی از نتیجه میترسم.. از اینکه قراره چه اتفاقی براش بیوفته.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part275 به سمت اتاق دکتر که نزدیک تر می‌شدیم سبحان می‌گ
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم شب بود و تقریبا ساعتای ۱۲.. سبحان روی صندلی کنار من خوابش برده بود تو این مدت درست و حسابی نه حرف زده بودیم نه همو دیده بودم.. و منم تو اون زمانی که خواب بود نگاش کردم.. شاید تنها کسی که از حال دلم خبر داشت اون بود:) جون ما دوتا بهم وصل بود و میدونستم تو مدتی که حالم خوب نبود و بیهوش بودم، سبحان چه حالِ پر استرسی داشته.. زهرا که پیشم نبود انگار یه چیزی تو وجودم کم بود یه چیزی کم داشتم که بتونم زندگی کنم.. به فکر این بودم که زهرا فردا بهوش میاد.. و وقتی بهوش بیاد میتونم حرفای این مدت که درگیر عملیات و دوری بودم بهش بگم.. تو این وسطا چشمام گرم شد و خوابم برد <سبحان> اصن نفهمیدم چطوری روی صندلی خوابم برده بود ولی وقتی بیدار شدم ساعت تقریبا ۱۰ و نیم صبح بود و مهدی همچنان غرق خواب بود.. تصمیم گرفتم برم برای صبحانه‌ش حلیم بگیرم بلند شدم و اول پیشونی مهدی رو بوسیدم و بعد از اتاقش بیرون زدم.. باید یه سر میرفتم خونه لباسامو عوض میکردم کلا این چند روز راهم خونه و بیمارستان بود سایت هم اگه وقت میکردم میرفتم.. اول رفتم خونه و یه دوش سرپایی گرفتم موهامو حالت دادم و لباسامو عوض کردم از همون سمت رفتم حلیم گرفتم یه چندتا بربری تازه و بعد سمت بیمارستان ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part276 شب بود و تقریبا ساعتای ۱۲.. سبحان روی صندلی کنا
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم مهدی تقریبا ضعیف شده بود اثرات داروهایی که این مدت تزریق کرده بود مشخص بود به بیمارستان که رسیدم سریع اتاق مهدی رفتم که دیدم داوود کنارشه و داره صحبت می‌کنه سلامی کردم و رفتم نزدیکشون.. حلیم و بربری ها رو روی میز گذاشتم که داوود گفت: ×آقا‌سبحان‌هم‌که‌تو‌این‌مدت‌هواتو‌خیلی‌داشت مهدی لبخندی بهم زد و گفت: +داداشمه‌دیگه... این حرفو که زد خیلی خوشم اومد گفتم: _حالا‌بیاین‌حلیم‌داغ‌بخورین.. _مخصوصا‌تو‌مهدی..‌خیلی‌ضعیف‌شدی ×بابا‌دمت‌گرم‌حواست‌به‌همه‌چی‌هست _ما‌اینیم‌دیگه.. داوود بیشتر برای روحیه دادن به مهدی اومده بود ولی همچنان اون غم تو چشماش بود.. <مهدی> داشتیم صبحانه مونو می‌خوردیم که زهره یهو اومد تو اتاق و گفت : ÷زهرا‌بهوش‌اومدهههه با این حرفش لقمه‌ای که تو دهنم بود گیر کرد و باعث شد سرفه های شدیدی بگیرم.. سبحان بهم آب داد و سریع ازش خواستم عصاهای کنار اتاق رو بهم بده.. درست بود کمی اذیت بودم و به عصا عادت نداشتم ولی به خاطر دیدن زهرا باید سریع خودمو به اونجا میرسوندم.. وقتی رسیدم همه در اتاق بودن و سلامی کردم دکتر داخل بود و فعلا کسی نمیتونست داخل بره.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ __🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part277 مهدی تقریبا ضعیف شده بود اثرات داروهایی که این
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دکتر بیرون اومد و همه به سمتش هجوم بردن دستش رو بالا گرفت و گفت برین عقب تر.. کمی فاصله گرفتن و گفت: +متاسفانه‌در‌حال‌حاضر‌نمیتونن‌راه‌برن! +وقتی‌مرخص‌شدن‌باید‌تمرین‌های‌فیزیو‌تراپی‌کنن انگار آواری از غم و درد روی سرم خالی شد.. یه لحظه تعادلم و از دست دادم که سبحان گرفتم و کمک کرد دوباره روی پاهام وایسم.. از همه خواستم که اول برم داخل و صحبت کنم به خاطر زخم پام سرعتم کم بود ولی تلاش می‌کردم زودتر به اتاق برسم.. وارد شدم و در رو بستم با صدای بسته شدن در زهرا صورتشو سمتم برگردوند همون صورت مهربون و دلگرمش.. همین که نگام کرد بغضی توی چشماش نشست و من خودم اشکی از کنار چشمم افتاد.. روی صندلی نشستم و نگاش کردم _دلم‌خیلی‌برات‌تنگ‌شده‌بود‌.. با صدای بغض آلودش گفت: +من‌بیشتر‌از‌تصورت.. میدونستم میخواد چیزی بگه ولی مکث کرد یهو بهم گفت: +مهدی‌چرا‌پاهام‌تکون‌نمیخوره.. چی بهش میگفتم.. چه جوابی داشتم که بهش بگم.. من منی کردم و گفتم: _خوب‌میشی‌قربونت‌برم.. _تو‌فقط‌کم‌نیار! بغضش شکست و گریه‌هاش شروع شد.. گریه هایی که دلمو میسوزوند.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ______🫀__________
00:00
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا