هدایت شده از noori
سفره را مثل همیشه کنار ورودی شبستان انداختیم. مامان شوید باقلا درست کرده بود. کنارش هم قیمه با مرغ. ما ناهار میخوردیم و صدام موشک میزد. هر قاشق ما یک موشک.
- یک
- دو
- سه
- چهار
- پنج
این روزها بازی ما بچهها همین شده بود. شمردن موشکها. نوبتی میشمردیم؛ هپ هم نداشت.
- پنجاه و شش
- پنجاه و هفت
پنجاه و هفتمی را که شمردم، یکهو یک دسته سرباز ریختند توی خانه.
- پناهگاه کجاست؟ پناهگاه کجاست؟
فرماندهشان مدام سوالشان را تکرار میکردند و ما هم فقط خیره نگاه میکردیم. هول شده بودیم. وقتی از ما ناامید شدند، خودشان چشم چرخاندند و شبستان را پیدا کردند. به سمت پلهها دویدند. ما هم با چشم دنبالشان کردیم تا بالاخره تمام شدند!
از بهت که در آمدیم بجثمان شروع شد، که کداممان برود و از آنها خبری بگیرد.
شبستان پناهگاه ما بود؛ هم در جنگ، هم از سرما و گرما. در زمستان نقش بخاری و در تابستان نقش کولر را بازی میکرد. ۴۲ پله میخورد و میرفت زیرزمین.
ما دیگر اما خسته شده بودیم از فرار. تا وقتی صدای موشکها را دور تشخیص میدادیم همین بالا میماندیم. همیشه مقنعه بر سر داشتیم. چادرهایمان هم کنار دستمان بود، تا اگر اتفاقی افتاد آماده باشیم. امروز شبستان ما میزبان یک گروهان شده بود.
هر چه به برادرها گفتیم با یک پارچ و لیوان استیل پایین بروند و برای سربازها آب ببرند، فایده نداشت. از ما اصرار، از آنها انکار. مهرداد کلاس پنجم بود و علی اول راهنمایی.
مذاکرات ما بی نتیجه ماند. آمار موشکها هم از دستمان در رفت. سروصداها که خوابید، فرمانده بالا آمد. رو کرد به مامان و گفت:
- خواهرم چرا اینجا نشستید؟ خطرناکه. چرا نرفتید پناهگاه. شما دوتا دختر داری. اگر دست و پاشون قطع بشه میخوای چیکار کنی؟
این حرفها را همیشه عموهایم به بابا میزدند. البته آنها به جای پناهگاه، نسخه دیگری داشتند؛ ترک شهر. بابا همیشه میگفت من اینجا کار دارم. نمیتوانم شهر را ترک کنم. اگر بچهها دوست دارند،بروند. مامان هم میگفت من شوهرم را تنها نمیگذارم،بروم. از وقتی جنگ شروع شده بود، ما خیلی کم بابا را میدیدیم. دنبال رسیدگی به کارهای شهدا و خانوادههایشان بود. هر از گاهی میآمد و از سالم بودن ما خیالش راحت میشد و میرفت؛ در حد چند ثانیه.
مامان در جواب توبیخ فرمانده گفت:
- ما همیشه همینجاییم. هر روز همینجوریه...
- حاج خانوم فکر نکنی ما هم از ترس اومدیم رفتیم اون پایین؛ نه. خدا میدونه زورمون میاد تو خط مقدم جبهه تو جنگ رو در رو شهید نشیم، این عقب زیر بمبارون موشک بمیریم...
#روزمقاومت
#روزدزفول
#الف_دزفول
#خاطره
هدایت شده از noori
پیچ رادیو را باز کردم. باز هم صدای نکره گوینده عراقی در خانه پیچید. فارسی را با لحن عربی میگفت و تمام حروفش را غلیظ تلفظ میکرد.
- ارتش غیور عراق، امروز، شهرهای نامبرده زیر را توسط جنگندههای نظامی خود و نیروی موشکی زمینی، مورد اصابت قرار خواهد داد. در ادامه همین گزارش، از مردم این شهرها خواسته شده تا محل زندگی خود را ترک و به مکانهای امن پناه برده تا از این حملات، آسیبی به آنها نرسد؛ که قبلا هشدار دهنده معذور است.
الف: دزفول...
بقیهاش دیگر مهم نبود. شهرهای دیگر گاهی توی لیست بودند و گاهی نبودند. گاهی هم جای هم را میگرفتند؛ اما سرِ لیست گ، سند شیش دانگش به نام ما بود و هیچکس جای ما را نمیگرفت.
- چَقْزَ پُرّریَه؛ موشک ریزَه سَرْمون اوسو بِگُوَ «برید مکان امن تا آسیب نبینید» تو. شَرَ هِلِیْم رُوِیْم شُمو آیِ صاحابِش بُووِ!
کور خوندِیَ. پِ خینمون شَرِمونَ حفظِ کنیم.
مامان همیشه بعد از این هشدار، همین را میگفت. یکی از ما بچهها هم میگفت: «تکبیر» و بعد همه با هم میزدیم زیر خنده.
پ.ن
ترجمه دیالوگ: چقدر پرروعه. موشک می.ریزه روی سرمون بعد میگه: «برید مکان امن تا آسیب نبینید» (تو: زبان فارسی قادر به ترجمه این کلمه نمیباشد) شهر را بذاریم بریم، شما بیاید حاصبش بشید؛ کور خوندید. با خونمون شهرمون رو حفظ میکنیم.
پ.ن۲
به لهجه دزفولی دیالوگ نوشتن خیلی کار سختی بود. نشد حق مطلب رو ادا کنم.
#روزمقاومت
#روزدزفول
#الف_دزفول
#موشک
#خاطره
هدایت شده از noori
مسئولین بنیاد شهید برای بازرسی آمده بودندشهید آباد. برای دیدن آمار شهدای امروز و شرایط غسل و کفن و دفنشان. از کار که فارغ شدند، مسئول غسالخانه برایشان هندوانه آورد.
- بفرمایید بخورید، نوش جان
همه، قاچهای هندوانه را با لذت میخوردند.
- دستت درد نکنه مش کاظم.چقدر هم خنکه
- نوش جان. پیش شهدا بودن. همین الان از سردخونه آوردم...
#روزمقاومت
#روزدزفول
#الف_دزفول
#خاطره
⭕️یکی از آشناها ایران که بود زندگی خوبی داشت
پسر بزرگش اونموقع١٣سالش بود ميگفتن ايندهى خوبى توى شطرنج ايران داره چون جزو تيزهوشان هم بود ميگفتن براحتى ميتونه بره بهترين دانشگاهاى ايران
١٢سال پيش گفت نميخوام پسرام ايران بزرگ بشن و رفت اندونزى تا از اونجا برن استرالیا،بعد از چند سال اندونزی میخواست
دیپورتشون کنه ایران
چند ماه توی زندان پناهندهها نگهشون داشتن؛ تعریف میکرد چند نفر همونجا جلوی بچهها خودکشی کردن، شیر اب رو باز میکردن کِرم از اب میریخت بیرون و کلی مشکلات بهداشتی و روانی دیگه ...
فرار كردن!
یبار با کشتی رفتن سمت استرالیا اما
کشتیشون غرق شدو اینا با شنا و امداد برگشتن اندونزی
بار دوم با کشتی قاچاق رفتن استرالیا و رسیدن اما استرالیا برای مدتی فرستادشون به جزیره "نارو" که حتی اب اشامیدنی هم نداشتن
میگفت دو برابر مشكلاتى كه تو زندان اندونزى داشتن اونجا واسشون پيش اومد، خانومش افسردگى گرفت و بخاطر نبودن بهداشت دچار بيماريهاى زنانه شد
و باید عمل می کرد ولی هيچ رسيدگى بهش نمیشد تا جایی که داشت میمرد
همه بهش ميگفتن برگرد ايران اما غرورش اجازه
نميداد
بعد از چند سال استرالیا پذیرفتشون که از نارو برن اونجا اما اقامت بهشون نداد
یکی از پسراش رفت دانشگاه و داروسازى خوند
و يكسال از دانشگاهش مونده
الان بهشون گفتن ما ديگه شمارو نميپذيريم بايد بريد آمريكا
گفتن برسه امريكا بايد دوباره دوره بگذرونه!
پسراش میگن انقدر نگيد بخاطر ما مهاجرت كرديد، شما گند زديد تو بچگى و نوجوونى ما
زنگ زده ميگه چیکار کنم،هيچكدوم از افراد خانوادم ديگه شاد نيستن
خودم پير شدم و بايد برم آمريكا دوباره از صفر شروع كنم
كاش برميگشتم مملكت خودم
میگه بخدا اینا اسمشون اینه که حقوق بشر رو رعایت میکنن، دروغه محضه
بلایی که اینا سر مهاجرا میارن تو جنگ سر اسرا نمیارن
میگه به خانوادم میگم امریکا هم
که ناامنه!
اما پسرم میگه ما داشتیم زندگیمون رو میکردیم؛ شما زندگیمون رو ناامن کردید
👤 •دُختَرحآجى•
نور
به هر کس که میخواهد مهاجرت کند نشانی باغ انار را بدهید. اینجا پناهنده شود. اینجا در بهشت زندگی میکنیم. اینجا قلباً و دروناً دیش دیری دیدین و گیش گیری گیدینِ آرامی در قلبمان مدام تکرار میشود.
اینجا کمپین هایمان تمیز است. آب داریم. نهال داریم. درخت داریم. مولاتی های خوشگل داریم. بچه هایمان متن های خوشجل و موشجل مینویسند. چت میکنند و زیرش مینویسند کاریکلماتور و داستانک و مونولوگ، فکر میکنند ما خر هستیم. اینجا مدام نور میخوریم. حتی آروغهای نورانی ما از همه آنچه در جهان مادی است خوشبوتر است. اینجا دلها زاویه دار نیست. اینجا دستگاه های لجن خوار قلبها را روزانه پاک میکنند.
ما به هر مسافر بی پناهی کنار درخت کهن جا می دهیم. اینجا نهال ها سرهاشان به روی نور است...اینجا تمام عروس ها با خواهرشوهرها گل میگویند و گل میشنوند. اینجا عروس و مادرشوهر مثل عسل و روغن هستند نه کارد و پنیر.
مادر همه ما بچه شیعه ها هزاران سال پیش این زمین را برایمان خریده...به هرکداممان یک تکه زمین به وسعت چند هزار میلیارد کهکشان میرسد. ما نور میخوریم، ما نور هستیم. درختهای نورانی که باید نور تولید کند.
اگر دلت گرفته و میخواهی مهاجرت کنی به کهکشان باغ انار بیا...همین گوشهها یک اقیانوس نور تحویل بگیر و میلیاردها عروس دریایی تربیت کن...البته قول شوهر نمیدهیم. چند بار دیگه هم گفتم. شوهر کلا کم شده. بله...در حد چند تا وسیله اصلی میتونم جهیزیه عروسهای دریایی رو بدم. بله دیگه. ما باید برای فتح جهان واقعا باید پاک و تمیز و رویایی بشویم. مثل عروس. البته بعضی وقتا عروس تعریفی میشویم.
زنهار... بانگ الرحیل بر آورده اند. اهل مهاجرت به سرزمین نور هستی؟
#واقفی
#مهاجرت
#باغ_انار
#نور
#عروس_دریایی
﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه میزنیم و برگ میدهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس.
نشانی باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
نمایشگاه باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
نور به هر کس که میخواهد مهاجرت کند نشانی باغ انار را بدهید. اینجا پناهنده شود. اینجا در بهشت زندگی
از اتاق فرمان اشاره میکنند که شوهر مثل چی ریخته...منظور شوهر خوب است. همو که با اسب سفید در هاله ای از مه خرامان خرامان نزدیک میآید.
🟠 مفهوم بینیازی و فقر در اسلام
🔺فقیر کسی است که در سطحی از معیشت قرار ندارد که بتواند نیازهای ضروری و کمالی خود را در سطح متناسب با حجم ثروت در سرزمینش برآورده سازد. به دیگر سخن، فقیر کسی است که در سطحی از معیشت زندگی میکند که میان سطح زندگی او با توانگران جامعۀ اسلامی فاصلهای عمیق وجود دارد.
🔺بینیاز نیز کسی است که چنین فاصلۀ عمیقی بین سطح معیشت او و توانگران نیست و در برآوردن نیازهای ضروری و کمالی خود به مقدار متناسب با ثروت سرزمینش و میزان رشد مادی آن، دچار مشقت و سختی نمیشود؛ فرقی نمیکند که [این فرد] ثروت فراوانی داشته باشد یا نه.
🔺بر پایه آنچه گفته شد درمییابیم که اسلام برای فقر مفهومی مطلق و معنایی ثابت در همۀ اوضاع و احوال در نظر نگرفته و مثلاً نگفته: فقر یعنی ناتوانی در تأمین ساده [و حداقلی] نیازهای اساسی؛ بلکه همانطور که در احادیث آمده، اسلام فقر را بهمعنای قرار نداشتن [فرد] در سطح معیشت [عمومی] مردم شمرده است؛ بنابراین، هر اندازه که سطح معیشت [در جامعه] بالا برود، مضمون واقعی فقر نیز گسترش مییابد.
📚 کتاب بارقهها، صفحه ۱۷۶
🆔 @shahidsadr