عاشقانه های حلال C᭄🇮🇷
•𓆩⚜𓆪• . . •• #عشقینه •• #یکسالونیمباتو #قسمت_چهارصدوبیستودوم آقاجان با خوشحالی گفت: خدا
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوبیستوسوم
محمد امین از جا برخاست. دستم را کشید و گفت:
پاشو بریم اتاق ابن جا سرده بچه سرما می خوره
دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
شما برو من برای علیرضا شیشه درست کنم میام
_من برم که باز بشینی گریه کنی غصه بخوری؟
با بغض سر بالا انداختم و گفتم:
نه دیگه گریه نمی کنم
محمد امین به سمت اجاق رفت. در کتری را روی اجاق گذاشت و گفت:
صبر می کنم شیر که درست شد با هم برگردیم اتاق
حاج علی به خاطر تو و دیدن این بچه برای آروم گرفتن دلش میاد این خونه
خوب نیست این طوری پاشی از اتاق بری
اون بنده خدا الان دلش به تو و همین بچه خوشه
به سمتم چرخید و گفت:
اصلا تو برو اتاق پیش حاج علی من خودم براش شیشه درست می کنم میارم اتاق
علیرضا را زیر چادر رنگی ام بردم و پرسیدم:
مگه بلدی شیشه شیر درست کنی؟
محمد امین لبخندی زد و گفت:
تا دلت بخواد برای محمد حسین درست کردم و بلدم
تو برو اتاق من آب که جوش اومد درست می کنم میارم
به ناچار سر تکان دادم از مطبخ بیرون آمدم و به اتاق برگشتم.
سلام آرامی گفتم و کنار حاج علی رفتم و علیرضا را به بغلش دادم.
حاج علی علیرضا را محکم بغل گرفت، بویید و بوسید و قربان صدقه اش رفت.
محمد امین که شیشه شیر به دست به اتاق آمد همه با تعجب بین من و او نگاه چرخاندند و آقاجان پرسید:
مگه این بچه شیرش رو نخورده بود؟ چرا باز شیر درست کردی براش؟
محمد امین شیشه را به دستم داد و گفت:
حالا باز شیر بخوره قوت بگیره رستم دستان بشه مگه بده؟
این بچه این چند وقت پوست و استخون شده
یکم زیاد بخوره جون بگیره گوشتاش بزنه بیرون.
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید سید مهدی سید الحسینی صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوبیستوچهارم
شیشه را در دهان علیرضا گذاشتم که حاج علی از جا برخاست و گفت:
باباجان من دیگه میرم.
فردا صبح اون خانم میاد اگه دوست داشتی بیا
همه به احترام حاج علی از جا برخاستیم. حاج علی پیشانی ام را بوسید و گفت:
به ما زیاد سر بزن .... زینب و حمید خیلی دلشون برات تنگه
خجالت زده سر به زیر انداختم و گفتم:
چشم فردا حتما میام.
*****************
صبح زود همراه مادر و خانباجی به روضه رفتیم و بعد از آن به خانه حاج علی رفتیم.
در اتاقی کنار حمید و زینب نشسته بودم که زیور خانم دنبالم آمد و گفت انسی آمده است.
علیرضا را در بغل زینب گذاشتم و خودم از اتاق بیرون آمدم.
انسی همراه دو دخترش به عمارت حاج علی آمدهدبود.
جلو رفتم هم دیگر را در آغوش گرفتیم و بعد از احوالپرسی گفت:
تو یک دفعه کجا غیبت زد رفت؟
چرا یهویی این قدر بی خبر رفتی؟
صورت بچه هایش را بوسیدم و گفتم:
شرایط این طوری بود.
شما چرا این قدر دیر اومدی سراغ آدرسی که دادم؟
خونه پیدا کردی؟
حاج علی گفت:
حالا چرا سر پا ایستادین بفرمابید بشینید
روی زمین نشستیم که انسی خانم گفت:
حقیقتش تو که کاغذ رو دادی بچه ها اینا فراموش کردن به من بگن
منم چند روز بعد رفتن شما جمع کردم از اون خونه رفتم
_به سلامتی اتاق یا خونه پیدا کردی؟
انسی خانم با خجالت بین حاج علی، مادرم و خانباجی و زیور خانم نگاه چرخاند و سر به زیر گفت:
رفتیم مسافرخونه
ده دوازده روز پیش این کاغذ رو از لای اسباب بازیا و وسایل بچه ها پیدا کردم.
کاغذی را که من برایش نوشته بودم را نشانم داد و گفت:
من که سواد خوندن نوشتن ندارم که بخونم چی نوشتی
بردم دادم صاحبکارم خوند و بعد از کلی پرس و جو پیدات کردم .
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید سید علی اکبر سید الحسینی صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوبیستوپنجم
با انسی خانم کمی دیگر صحبت کردیم و وقتی خواست برود حاج علی خودش او را برد و رساند.
یکی دو روز بعد آقاجان خبر داد که حاج علی خانه ای را در محله خودمان برای انسی خریده است و به صورت اجاره به شرط تملیک در اختیارش گذاشته است.
بعد از گذشت یک هفته محمد علی آزاد شد و به خانه برگشت.
حوالی غروب بود که آمد.
در اتاق در حال و هوای خودمان نشسته بودیم که با صدای جیغ خانباجی به حیاط دویدیم.
محمد علی را بغل گرفته بود و از خوشحالی فقط جیغ می زد و گریه می کرد.
محمد علی بسیار لاغر و تکیده شده بود.
همه با خوشحالی او را دوره کردیم و اشک می ریختیم.
به اتاق که رفتیم مادر با گریه پرسبد:
الهی مادر قربونت بره
نبودی داشتم دق می کردم.
کجا برده بودنت؟ به چه جرمی گرفته بودنت؟
محمد علی گفت:
با احمد آقا توی تظاهرات بودیم.
شب شده بود درگیری بود.
یهو احمد دید یه جا چند تا خانم با مامورا درگیرن
گفتم بی خیال بیا بریم شر میشه
ولی احمد رفت و منم پشت سرش
کاری ازمون بر نیومد فقط کتک خوردیم و به جرم این که برای خلع سلاح مامورا اقدام کردیم دستگیر شدیم
خانباجی با تعجب گفت:
خلع سلاح چرا؟
_اون خانما انگار عضو سازمان بودن و واقعا اون قصد رو داشتن ما رو هم به جرم همکاری با اونا گرفتن
بی مقدمه پرسیدم:
احمد هم با تو دستگیر شد؟ تو زندان با هم بودین؟
محمد علی در جوابم سکوت کرد و سر به زیر انداخت.
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید مدافع حرم رضا حاجی زاده صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوبیستوششم
از سکوت محمد علی احساس کردم قلبم از حرکت ایستاد.
توان هیچ حرف و حرکت دیگری را نداشتم.
مادر با گریه گفت:
محمد علی جواب بده دلمون هزار راه رفت ...
محمد علی نیم نگاهی به من کرد و دوباره سر به زیر شد و گفت:
چی بگم آخه ...
خانباجی گفت:
یه چیزی بگو قلب مون اومد تو دهان مون
تمام دست و پا و وجودم یخ زده بود و نگاهم روی دهان محمد علی ثابت مانده بود.
محمد علی آهی کشید و گفت:
وقتی بازداشت شدیم با هم بودیم.
ولی از وقتی رسیدیم به اداره ساواک و برای بازجویی از هم جدامون کردن دیگه احمد رو ندیدم ....
مادر با تته پته گفت:
یع ... یع ... یعنی ... چی؟
محمد علی سر به زیر گفت:
نمی دونم ....
به صورت بدون ریشش دست کشید و گفت:
واقعا نمی دونم ... من از هر کی تونستم تو بند پرس و جو کردم کسی نه احمد رو دیده بود نه می دونست کجاست ....
انگار نفس کشیدن برایم سخت شده بود.
با حرف محمد علی داشت همه امیدم نا امید می شد که گفت:
فقط یه نفر گفت یه نفر رو با مشخصات احمد دیده که ....
مادر که انگار امید جدیدی پیدا کرده بود از جا پرید و گفت:
کجا دیده احمد آقا رو؟ کی دیده بودش؟
محمد علی در صورت همه مان نگاه چرخاند و گفت:
مطمئن نیستم اونی که دیده باشه احمد باشه
خانباجی گفت:
چرا مطمئن نباشی مادر؟
با صدای گریه علیرضا محمد علی هر دو دستش را روی صورتش گذاشت. چشم هایش را فشرد. آه کشید.
از جا برخاست و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت:
احمد قوی تر و محکم تر از این حرفاست ...
ته دلم مطمئنم هنوز زنده است ...
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید شاهرخ ضرغام صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•
عاشقانه های حلال C᭄🇮🇷
•𓆩⚜𓆪• . . •• #عشقینه •• #یکسالونیمباتو #قسمت_چهارصدوبیستوششم از سکوت محمد علی احساس کردم
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوبیستوهفتم
از حرف محمد علی خشکم زد.
برای چند لحظه ای همه بهت زده سکوت کرده بودیم و تنها صدایی که شنیده می شد گریه علیرضا بود.
چند ثانیه ای که گذشت محمد حسین پرسید:
مادر یعنی احمد آقا شهید شده؟
نگاه بی رمقم را بین محمد حسین و مادر کشاندم و چشم به دهان مادر دوختم.
مادر با صدا زیر گریه زد که محمد حسن از جا برخاست. در حالی که علیرضا را بغل می گرفت به محمد حسین گفت:
خدا نکنه این چه حرفیه می زنی؟
محمد حسن کنارم آمد و گفت:
آبجی این بچه هلاک شد از بس گریه کرد.
نگاه به صورت محمد حسن دوختم ولی توان هیچ حرکتی را نداشتم.
محمد حسن دوباره گفت:
آبجی پاشو این بچه از گریه کبود شد
نیم نگاهی به صورت علیرضا کردم که فقط جیغ می کشید ولی انگار توان نداشتم دستم را تکان دهم و او را در بغل بگیرم.
با نگاه اشکبارم در اتاق چشم چرخاندم.
مادر با صدا گریه می کرد و نوحه سرایی می کرد، خانباجی دست بر سرش گذاشته بود و بی صدا اشک می ریخت.
محمد حسن این بار با تشر گفت:
آبجی پاشو دیگه
با تشرش ترسیدم و انگار همین ترس باعث شد توانم برگردد و بتوانم حرکت کنم.
علیرضا را بغل گرفتم که محمد حسن رو به مادر کرد و گفت:
مادر جان بس کنید برای چی گریه می کنید؟
هنوز که چیزی معلوم نیست
هر وقت جنازه احمد آقا رو با چشم خودتون دیدید بعد گریه و زاری راه بندازین تا قبل از اون هیچ کس حق نداره فکر کنه احمد آقا شهید شده و گریه کنه
محمد حسن عصبانی از اتاق بیرون رفت و در اتاق را محکم به هم کوبید.
آن قدر محکم که همه از صدایش به خودمان لرزیدیم.
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید امنیت مهدی هادی صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوبیستوهشتم
تا نیمه شب در اتاق تاریک نشسته بودم و فقط اشک می ریختم.
مادر و خانباجی خواب شان برده بود و فقط من بودم که از شدت غم و اندوه خوابم نمی برد.
به بهانه درست کردن شیشه شیر برای علیرضا ژاکتم را پوشیدم و پاورچین پاورچین به سمت مطبخ رسیدم.
دو قدمی مطبخ بودم که صدای صحبت کردن آقاجان و محمد علی را از زیر زمین شنیدم.
آرام از پله های زیر زمین پایین رفتم تا بهتر صدای شان را بشنوم.
محمد علی داشت صحبت می کرد:
هر چی جرم سنگین تر شکنجه ها بیشتر
روزای اول چون فکر کردن من احمدم به قصد کشت منو می زدن
هنوز که هنوزه تمام استخونام و بدنم درد می کنه
آقاجان گفت:
چرا فکر کردن تو احمدی؟
_اون شب آخری که با احمد آقا رفتم اتاق شون و باهاش بودم وصیت نامه اش رو داد دستم گفتم برسونم به حاج علی
گفت اون وصیت نامه قبلیش که داده بوده رقیه اون از اعتبار ساقطه و اینی که میده به من وصیت نامه شه
گفت زیر وصیت نامه اش رو حاج آقا موسویان و چند نفر دیگه از علما به عنوان شاهد امضا کردن
منم وسایل شون رو که آوردم بس که خوابم میومد فراموش کردم ببرم بدم حاج علی و وصیت نامه تو جیبم بود و موقع تفتیش بدنی پیداش کردن و همین باعث شد فکر کنن من احمدم و برای گرفتن اعتراف به هر جنایتی دست بزنن
_تو گفتی که احمد نیستی؟
_مگه عقلم کم بود بگم
گفتم جهنم بذار فکر کنن من احمدم با خود احمد کاری نداشته باشن ولی بعد یکی دو روز فهمیدن من احمد نیستم و اون وقت بابت این که چرا نگفتم من احمد نیستم باز شکنجه ام کردن
پشتم رو ببین ...
آقاجان با وحشت گفت:
یا قمر بنی هاشم چرا پشتت این طوریه ...
سرک کشیدم تا ببینم ولی از جایی که من ایستاده بودم به محمد علی و آقاجان دید نداشت. محمد علی گفت:
شده بودم جا سیگاری هر کی می خواست سیگارش رو خاموش کنه می چسبوند روی پشتم.
رسیدگی هم که نمی کردن عفونت کرده بود پر چرک و خون بود پشتم
تازه یک هفته است پشتم بهتر شده
آقاجان با تاسف گفت:
خدا لعنت شون کنه
_اینا تازه شکنجه های دست گرمی شونه
یک بلاهایی سر بعضی هم بندیا آورده بودن که آدم شرم می کنه به زبون بیاره
از وقتی فهمیدم احمد شناسایی شده فقط می گفتم خدا بهش رحم کنه.
🇮🇷هدیه به روح مطهر نوجوان شهید علی عرب صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•
عاشقانه های حلال C᭄🇮🇷
•𓆩⚜𓆪• . . •• #عشقینه •• #یکسالونیمباتو #قسمت_چهارصدوبیستوهشتم تا نیمه شب در اتاق تاریک ن
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوبیستونهم
آقاجان پرسید:
اون جا همه توی یک بند بودین یا جدا جدا بودین؟
_تا وقتی بازجویی بود تو انفرادی بودیم
یک اتاقای کوچیک و کثیف و تاریک که به زور میشد توش دراز کشید و فرق شب و روز رو فهمید
وقتی بازجویی و گرفتن اعترافا تموم میشد میفرستادن مون توی بند
_یعنی اصلا دیگه احمد رو ندیدی؟
_نه ... اصلا ندیدمش
بعضیا که خیلی حال شون وخیم بود بهداری میرفتن بقیه بدحالا رو میدیدن
جنازه شهدا رو هم بعضا میدیدن
محمد علی آه کشید و گفت:
نمی دونی آقاجان چی کشیدم و تو اداره ساواک چه خبره
فقط بگم روی یزید و یزیدیا رو سفید کردن
یک بلاهایی سر مون میاوردن که گاهی می گفتم کاش به حرف احمد گوش نمی دادم سیانورام رو دور بریزم
کاش همون جا که دستگیر شدیم مثل اون خانما سیانور مینداختیم بالا و تموم میشد گیر این وحشیای از خدا بی خبر نمی افتادیم
_خودکشی کفره پسر
_باور کن آقاجان خودکشی جایزه وقتی ....
نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
بی خیالش آقاجان .... خدا رو شکر گذشت و تموم شد.
_وصیتنامه احمد چی شد؟ همراهته؟
_نه دیگه پیداش کردن پس ندادن
_نمی دونی توش چی نوشته بود؟
_یه چیزایی یادمه
خونه اش رو به عنوان مهریه رقیه بخشیده بود. مغازه اش رو هم به علیرضا
یک سری توصیه ها و سفارشاتم کرده بود
_کاش دست اون نامردا نمی افتاد
_احمد گفت یه نسخه دیگه از وصیتنامه اش دست حاج آقا موسویانه
امیدوارم زنده باشه و نخواد وصیت نامه اش رو بخونیم وگرنه رقیه دق می کنه
_چرا مگه توش چی نوشته بود؟
_چرت و پرت
_میگم چی نوشته بود؟
_همون شب سر چیزایی که نوشته بود کلی باهاش دعوا کردم ولی اون گفت لازمه که نوشته
آقاجان عصبانی گفت:
بالاخره میگی چی نوشته بود یا نه؟
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید حسن آبشناسان صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوسی
محمد علی نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
برداشته نوشته بعد مرگش کسی مانع ازدواج دوباره و خوشبختی رقیه نشه
از حرفی که محمد علی زد قلبم به درد آمد.
_نوشته اگه یک آدم خوبی اومد رقیه رو تشویق کنید ازدواج کنه و به خاطر یاد من یا نگهداری از علیرضا آینده اش رو خراب نکنه و خودش رو از داشتن همسر خوب محروم نکنه
حتی نوشته اگه همسرش به نگهداری علیرضا علاقه مند نبود حاج علی یا برادرش محمد یا شما سرپرستی علیرضا رو بر عهده بگیرید تا رقیه با خیال راحت زندگی کنه
دیگر نمی توانستم در برابر آن چه می شنیدم سکوت کنم.
شنیدن آن چه احمد نوشته بود برایم سخت بود.
از پله آخری پایین آمدم و با عصبانیت در حالی که صدایم از خشم و بغض می لرزید گفتم:
احمد خیلی بیجا کرده این چرت و پرتا رو توی وصیت نامه اش نوشته
آقاجان و محمد علی از دیدنم جا خوردند و آقاجان با تعجب پرسید:
تو این جا چه کار می کنی؟ مگه خواب نبودی؟
با گریه رو به محمد علی گفتم:
اینا رو دیدی و خوندی و اون وقت اون کاغذ رو پاره نکردی؟
محمد علی سر به زیر انداخت که گفتم:
به چه حقی احمد به خودش اجازه داده این چیزا رو بنویسه؟
آقاجان گفت:
بابا احمد آقا هر چی نوشته به خاطر خودت و خوشبختیت نوشته
عصبانی بودم. آن قدر عصبانی که ادب را فراموش کردم و رو به آقاجان گفتم:
بیجا کرده که این طوری به فکر من بوده
یعنی من این قدر پستم که وقتی اونو دارم به فکر دیگری باشم و به خاطر غیر اون بچه مو ول کنم؟
منو این طوری شناخته؟
محمد علی گفت:
آبجی اینا رو برای زمانی نوشته که خودش نبود نه الان
با گریه گفتم:
حق نداره تو زندگیم نباشه ... حق نداره تنهام بذاره ... احمد باید باشه ... باید همیشه باشه ....
آقاجان جلو آمد مرا بغل گرفت و گفت:
باباجان آروم باش ....
تقلا کردم از بغل آقاجان بیرون بیایم و گفتم:
چه جوری آروم باشم؟ آقاجان جیگرم آتیش گرفته از چیزایی که شنیدم
آقاجان دوباره مرا محکم بغل گرفت و سرم را به سینه اش چسباند و گفت:
آروم باش بابا ... به خدا توکل کن
سرم را به سینه آقاجان چسباندم و به جای تمام حرف هایی که نمی توانستم بر زبان بیاورم هق هق کردم.
دلم احمد را می خواست.
دلم برای نگاهش، صدایش، آغوش مردانه اش، محبت ها و حمایت هایش تنگ شده بود.
من زن او بودم، عزیز دل او، مونس و همدم او بودم
همه وجودم او را تمنا می کرد و هرگز نمی خواستم بدون او نفس بکشم حالا او بی رحمانه برای بعد از خودش نوشته بود که ازدواج کنم و در کنار دیگری در کنار غیر او زندگی کنم.
مگر می توانستم؟!
مگر می شد؟!
مگر امکان داشت؟!
منی که همه دلم، جسمم، روحم، احساسم متعلق به او بود مگر می شد این دل را این احساس را خرج دیگری بکنم؟
حتی نمی توانستم تصور کنم بعد احمد و بدون احمد زنده بمانم چه برسد که بخواهم زندگی هم بکنم.
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید داوود میناب صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوسیویکم
هق هقم که آرام گرفت آقاجان در حالی که هم چنان در بغلش بودم و مرا نوازش می کرد گفت:
تو باید هم قوی باشی هم صبور باشی ...
درسته احمد رو خیلی دوست داری ولی هر چی که شد نباید بی تابی کنی ...
همه مون از ته دل دعا می کنیم و از خدا میخوایم احمد سالم باشه و برگرده
ولی هیچ کدوم نمی دونیم صلاح و حکمت خدا چیه
هیچ کدوم نمی دونیم تو تقدیر ما چی نوشته شده
بابا یاد بگیر هر چی که شد در برابر امر خدا و حکمتش تسلیم باشی
با چشم های خیس اشکم نگاه به صورت آقاجان دوختم و گفتم:
نمی تونم آقاجان ... این تقدیر خیلی سخته ....
آقاجان در حالی که نگاه به نگاهم دوخته بود گفت:
خدا سختی ها رو به بنده های خوبش میده تا خوبتر و بزرگتر بشن تا رشد کنن.
با بغض گفتم:
آقاجان من همه اش چهارده سالمه .... تحمل خیلی چیزا در توانم نیست
آقاجان سرم را دوباره به سینه اش چسباند تا اشکی که در چشمش جوشید را نبینم.
نفسش را آه مانند بیرون داد و گفت:
از خدا بخواه توانت رو زیاد کنه ...
خدا صبرت بده بابا
شانه های ستبر و مردانه آقاجان لرزید. سخت بود بپذیرم آقاجان با آن همه صبر و توکلی که داشت به گریه افتاده بود.
مرا در بغل خود می فشرد و می گریست.
محمد علی جلو آمد و گفت:
آقاجان شما دیگه چرا؟ جای این که رقیه رو آروم کنید خودتونم دارید گریه می کنید؟
هنوز که چیزی معلوم نیست ... نباید نا امید شد
با صدای مادر که مرا صدا می زد آقاجان مرا رها کرد و صورت خیس اشکش را پاک کرد و گفت:
برو ببین مادرت چه کارت داره
انگار که به هر پایم وزنه ای سنگین بسته باشند به سختی پاهایم را حرکت دادم و قدم برداشتم.
مادر صدا می زد:
رقیه مادر کجایی؟
رقیه؟
از زیر زمین که بیرون آمدم مادر را می دیدم که بالای ایوان ایستاده بود ولی چون تاریک بود او مرا نمی دید.
از پله ها پایین آمد و صدا زد:
رقیه ... حاجی ... محمد علی؟
شماها کجایین؟
با صدای خش دارم گفتم:
بله مادر من این جام
مادر با قدم های بلند به سمتم آمد و گفت:
کجا رفتی مادر؟ بیا برو تو اتاق بچه ات بیدار شده
سر به زیر از کنارش رد شدم که پرسید:
آقات و محمد علی کجان؟
در حالی که به سمت ایوان می رفتم گفتم:
تو زیر زمینن.
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید محمد رضا طیبی صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوسیودوم
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم.
خانباجی در حالی که علیرضا را تکان تکان می داد تا آرام شود رو به من گفت:
مادر شیشه اش رو پیدا نمی کنم بگرد ببین کجاست براش شیر درست کنیم
دوباره از راهی که آمدم برگشتم.
شیشه علیرضا را از کنار پله های زیر زمین برداشتم و بی توجه به صدای آقاجان و مادر که از زیر زمین به گوش می رسید به مطبخ رفتم.
کتری را کمی آب کردم و روی اجاق گذاشتم و تا جوش بیاید آرام آرام اشک ریختم.
شیشه شیر که آماده شد به اتاق برگشتم.
علیرضا را بغل گرفتم و شیشه را در دهانش گذاشتم.
خانباجی پرسید:
بقیه کجان؟
بدون این که نگاه از صورت علیرضا بگیرم گفتم:
تو زیرزمینن
خانباجی در حالی که به سمت در می رفت پرسید:
تو زیر زمین چه کار می کنن؟
جوابی ندادم و خانباجی از اتاق بیرون رفت تا خودش بفهمد در زیر زمین چه خبر است.
نگاه به صورت علیرضا دوخته بودم و با تصور شهادت احمد برای آینده نامعلوم و بیچارگی خودم و علیرضا اشک می ریختم
داشتم آروغ علیرضا را می گرفتم که محمد علی وارد اتاق شد.
چند ثانیه ای به صورت خیس اشکم چشم دوخت و بعد به سمت رختخوابش رفت.
به شکم روی تشک دراز کشید و پتو را روی خودش انداخت و نگاه به صورتم دوخت
از نگاه خیره اش خجالت کشیدم و صورتم را پاک کردم که گفت:
از وقتی یادم میاد همیشه دردونه و نور چشم آقاجان و مادر و اهالی این خونه بودی
دردونه بودی اما هیچ وقت لوس و ضعیف نبودی
چون قوی بودی، چون عاقل و فهمیده بودی دردونه و عزیز بودی
به یاد ندارم هیچ وقت مثل بچه ها رفتار کرده باشی
همیشه پخته و عاقلانه و بزرگ تر از سنّت رفتار کردی
اون قدر پخته و عاقل بودی که هیچ کدوم مون یادمون نبود 14 سالته و از همه مون کوچیک تری
خیره نگاهش کردم و منتظر ادامه حرفش بودم که گفت:
با یادآوری سنّت بدجور آقاجان رو پریشون کردی.
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید حمیدرضا اسداللهی صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•
عاشقانه های حلال C᭄🇮🇷
•𓆩⚜𓆪• . . •• #عشقینه •• #یکسالونیمباتو #قسمت_چهارصدوسیودوم از پله ها بالا رفتم و وارد اتا
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوسیوسوم
کمی به شانه چرخید که صورتش از درد جمع شد و دوباره به شکم خوابید و گفت:
آقاجان همین طوری دلش آتیش بود تو چرا روی آتیش دلش دمیدی؟
شش ماه نبودی ازت بی خبر بودن نه مادر نه آقاجان هیچ کدوم از غصه تو خواب و خوراک نداشتن
تمام موهای سرشون سفید شد تا برگشتی
کاری نکن با دیدن بی قراری هات و از غصه برای تو بلایی سرشون بیاد
میگن خدا به هر کی هر درد و مصیبتی میده توان اون درد و مصیبت رو توش دیده
اگه توانش رو نداشت خدا اون دردو بهش نمی داد
پرسیدم:
چی میخوای بگی؟
_میخوام بگم چون بزرگ و عاقل بودی خدا به درد بزرگ دچارت کرده
این که چهارده سالته و طاقتش رو نداری تقصیر آقاجان نیست
طوری حرف نزن به خاطر تو عذاب وجدان بگیرن و خودشون رو مقصر بلاهایی که سرت اومده بدونن
دردت بزرگه در توانت نیست به کسی که این درد رو بهت داده غر بزن
_من غر نزدم
_غر هم نزده باشی صبوری هم نکردی
به اون بچه تو بغلت نگاه کن
تو دیگه دختر بچه نیستی مادر اون بچه ای
چه احمد باشه چه نباشه مسئولیت اون بچه با توئه
باید قوی باشی که از پس تربیت اون بچه بر بیای
اگه قبول داری احمد به راه حق رفته و به راهش و هدفش ایمان داری نباید ضعف نشون بدی
چه احمد باشه چه نباشه تو باید هم خودت راهش رو ادامه بدی هم بچه ات رو ادامه دهنده مسیرش بار بیاری
_سخته محمد علی
_کسی نگفت آسونه تو سختی هاست که آدم ساخته میشه
با بغض گفتم:
چرا همه باید کنار همسرشون ساخته بشن و من بدون ....
نتوانستم جمله ام را کامل کنم که محمد علی گفت:
اولا که هنوز زوده که فکر کنی احمد ... دیگه زنده .... نیست
ثانیا این همه آدم به دست ساواک یا تو تظاهرات کشته شدن زن و بچه اونا آدم نبودن؟ سخت شون نبود؟ اونا چه کار می کنن؟ مگه همسر حاج آقا مرتضوی نبود که همسرش شهید شد؟ قرار نیست سرنوشت همه شبیه هم باشه
قراره هر چی شد تسلیم و مطیع خدا باشیم و از راه حق جدا نشیم
به چراغ بالای سرمان اشاره کرد و گفت:
پاشو اینو خاموش کن به اون چشمات و دل مادر و آقاجانم رحم کن این قدر یکسره اشک نریز.
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید محمود دولتی مقدم صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوسیوچهارم
با حرف های محمد علی انگار تلنگری به دلم خورد تا کمی صبورتر شوم. هر چند طاقتم طاق شده بود اما حداقل می توانستم به خاطر دل پدر و مادرم کمی خودم را صبورتر و پر طاقت تر نشان دهم.
می توانستم حداقل تظاهر به صبوری و تحمل کنم
هر روز به حمام می رفتم و در حال غسل صبر گریه هایم را می کردم و دیگر جلوی روی مادر و آقاجان و خانباجی گریه و زاری نمی کردم.
حاج علی و آقاجان کار و زندگی شان را تعطیل کرده بودند هر روز پیگیر بودند به هر جایی می توانستند سر می زدند رشوه می دادند تا بلکه بتوانند از احمد خبری پیدا کنند.
در آن ایامی که تقریبا بیشتر جوانان انقلابی همراه علما در بیمارستان شاهرضا تحصن کرده بودند و اوضاع شهر نا آرام بود آقاجان و حاج علی به هر ریسمانی چنگ می زدند.
چون تحصن در بیمارستان طولانی شده بود حمیده و راضیه که در خانه های شان تنها بودند چند روزی بود به خانه آقاجان آمده بودند و محمد علی و محمد حسن هم به جمع متحصنین پیوسته بودند.
در همان روز ها که مردم متحصن در بیمارستان خواستار عزل فرمانده نظامی مشهد بودند، همه برای سلامت و بازگشت متحصنین نگران بودند و خبر های بیمارستان دهان به دهان می چرخید حاج علی با خبر نسبتا خوبی به خانه آقاجان آمد.
آن قدر خودش از این خبر خوشحال بود که همان جا به محض ورودش جلوی در حیاط خبر را داد:
رقیه جان بابا مژدگانی بده بهم گفتند احتمال زیاد هنوز احمد زنده است!
آن چه را که شنیدم باور نکردم.
با بهت و تعجب پرسیدم:
چی؟!
حاج علی لبخند بر لب جلو آمد علیرضا را از بغلم گرفت و گفت:
انگار لطف خدا شامل حال تو و این بچه شده و هنوز عمر احمد به دنیاست
اشک در چشمم جوشید و با بغض گفتم:
راست میگید؟
حاج علی به تایید سر تکان داد و گفت:
چرا باید دروغ بگم؟
از خوشحالی همان جا روی زمین نمناک حیاط افتادم و سر به سجده گذاشتم و با صدای بلند گریستم و شکراً لله گفتم.
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید علی اصغر اتحادی صلوات🇮🇷
✨لینڪ قسمت اول👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/77174
.
.
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•