حضرترقیه من جلوی همه زخمه زبونا همه گفتهها و نگفتهها
سرمو یلند کردم گفتم من حضرترقیه رو دارم
خودِ بانویسهساله برات مارو از باباییش میگیره :)
نزار که شر به زیر شم ، نزار که امیدم نا امید شه ..
رفیقم زنگزده که راهی کربلاییم پرچم حضرتعباسم بدین میخوایم با خودمون ببریم ، به همین لحظهها که پرچم توی دستم و بود و باهاتون حرف میزدم که فقط خودتون فهمیدین چی میگم من امیدم به شماست هنوزم امیدوارم ، پس نا امیدم نکنید :)
اَسـکآف ؛
-
بیگمان لحظهیِ خلقِ تو خدا عاشق بود
صرف شد پایِ تو انگار تمامِ هنرش ؛
اَسـکآف ؛
الهی به رقیه میگید برامون ؟:)
و بلاخره شد ..
حلال کنید همگی .
علیعلی :)