میخواستم ببینم چقدر براش مهمم
بهش پیام ندادم
گذاشتم ببینم تا چقدر براش بی اهمیتم
گذشت و گذشت و گذشت
اونقدر گذشت که موهام مثل دندونام سفید شد
من هنوز منتظرش بودم
وقتی مرد خبردار شدم
خودمو به چهلمش رسوندم
امیدوارم بودم اونم منتظر من بوده باشه
ولی
نوه هاشو که دیدم
فهمیدم موهامو خودم سفید کردم...
وقتی رفت و برنگشت کلی گریه کردم
اما الان بعد از چنسال فهمیدم
با برنگشتنش در حقم لطف کرد
طول کشید تا بفهمم
اما بالاخره فهمیدم...
نمیخواستم بفهمم
کاش نمیفهمیدم
کاش اون لحظه میمردم و نمیفهمیدم
اما فهمیدم
و تنها کاری که تونستم بکنم
این بود که خودمو بزنم به مردن...
ستارهایدرپیساقیوکهکشانش؛!
میخواستم ببینم چقدر براش مهمم بهش پیام ندادم گذاشتم ببینم تا چقدر براش بی اهمیتم گذشت و گذشت و گذشت
اما من ناتوان تر ازینم که امتحانش کنم
تقدیمی هایی که قرار بود بهم بدن و ندادن
مثل قول هاییه که مامان باباها میدن و تهش عملیش نمیکنن
الان من موندم و یه قلب شکسته که تقدیمی هاشو میخواد...
من؟ همون که توی سوزوندن لباسا پای بخاری سابقه ای درخشان و دیرینه دارد...
بیشترین زمان های باطل شده ی عمرم برمیگرده به برهه ی امتحانا...