هدایت شده از اقتصاد فرهنگی
داستانکوتاه "میا؛ دختری در خانه"
"میا" در حال بازی کردن با مادرش هست.
مادر میا همانطور که خیارها را پوست میکند یک قطعه کوچک هم در دهان میا میگذارد و هر بار کلی قربان صدقهاش میرود.
چند باری وسط این قربان صدقهها دستش را هم با چاقو بریده.
تلویزیون روشن است. کارشناس برنامه میگوید مصرف گاز زیاد شده بود و باید قیمت گاز بالا میرفت.
بابای میا شب به خانه برمیگردد. خسته و قدری عصبانیست.
میا را بغل میکند و میبوسد و او را زمین میگذارد.
به آشپزخانه میرود و زیرگازی که همسرش در حال پخت و پز است را خاموش میکند!
میا همانطور که همانجا خشکش زده گوشهایش را میگیرد.
صداهای ضعیفی از دعوا میآید:
+ مگه تقصیر منه؟ گاز گرون شده!
- خب کمتر مصرف کن من که تو خونه نیستم
+ نمیتونیم که غذا نخوریم آخه
_ نمیدونم. من دیگه تنهایی نمیتونم
...
روز بعد...
مادر میا درحالی که میا را در آغوش گرفته به کارخانه عروسکسازی میرود و فرم استخدام را پر میکند.
سپس به مهدکودک میرود و میا را ثبتنام میکند.
...
صبح زود پدر و مادر میا سوار خودرو میشوند و ابتدا به مهدکودک میروند. میا را به پرستار میدهند و خودشان به سر کار میروند.
میا ابتدا در مهدکودک از دیدن بچهها خوشحال است. اما ساعتی بعد، از پرستار میخواهد او را بغل کند و با او بازی کند. اما پرستار عروسکی به او میدهد و به سراغ کودک دیگری که گریه میکند، میرود.
...
این اتفاق بارها تکرار میشود و هربار عروسکی به میا داده میشود تا با آن بازی کند!
میا با عروسک بازی میکند اما لبخند بر لب ندارد!
....
شب، میا در اتاقش خوابیده و پدر و مادرش در حال صحبت کردن هستند:
- چی؟ فردا تولد میاست؟ به این زودی ۴ سالش شد؟
+ چی بگیریم براش؟
- خب! فعلا که پول نداریم! همه رو دادیم برای قبضها و مهدکودک!
+ منم که هنوز حقوق نگرفتم!
- از کارخونهتون نمیتونی یه وام بگیری؟
+ میپرسم. ولی بعیده. من تازه رفتم.
...
جشن تولد میا
میا شمعها رو فوت میکنه و براش جیغ میزنن.
عموی میا کادوش رو میده. میا با کمک مامانش باز میکنه. یه لباس دخترونهس. میا دستاشو میبره بالا و جیغ میزنه و عموش رو میبوسه.
مامان میا عذرخواهی میکنه بابت کیک کوچک روی میز!
میگه هر سال خودم درست میکردم ولی امسال مجبور شدم از بیرون بگیرم... ببخشید دیگه!
میا کمی ناراحت میشه. انگار یاد یه چیزی افتاده...!
بابای میا متوجه ناراحتی میا میشه و سریع میگه حالا نوبت کادوی من و مامانه!
مامان میا یه کادوی مستطیل شکل میذاره جلوی میا و با ذوق و شوق خیلی زیادی میگه بازش کن.
میا با کمک مامان میخواد کادو رو باز کنه.
چشمای هر دوتاشون پر از شوقه...
میا تحمل نمیکنه و کادو رو پاره میکنه...
مامان میا سریع کارتن رو باز میکنه اما میا خشکش زده.
چشماش باز مونده و پلک نمیزنه...
بابای میا و عموش که داشتن هورا میکشیدن آروم آروم ساکت میشن...
تا مامان میا میخواد حرف بزنه و بگه ببین چه خوشگله، میا عروسکی که دقیقا مثل همون عروسک توی مهدکودک بود رو میگیره و میکوبه روی کیک تولدش و با سرعت میره تو اتاقش....
تلویزیون روشنه و اخبار از افزایش مشارکت اقتصادی و کاهش نرخ بیکاری اطلاع میده و اظهار امیدواری میکنه GDP امسال ۳ درصد نسبت به سال قبل رشد داشته باشه...
#حسین_عباسی_فر
♨️ اقْتِصادِفَرهَنگی: 🇮🇷
💠 @h_abasifar