eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بخونیم؟ طولانی و طویل😅🤌🏻 پارت بعد هم ایشالا خیلی زود میرسه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و پنجاه و سوم رسول مشغول پرونده توی دستش بود و من مثل یه پسر بچه اروم خیره به کارش بودم.. دیروز همه ماجرای مهاباد رو گفته بودم و اینجا بودنم دلیل دیگه ای داشت.. اقا محمد غرق پرونده‌ی توی دستش بود و اگه خودم‌ حرفی نمیزدم این سکوت همچنان ادامه داشت.. شاید فراموش کرده بود که توی اتاقم.. صدامو صاف کردم: اقا محمد؟ نگاهشو بالا اورد و با دیدنم لبخند کم‌رنگش روی لبش نشست و پرونده توی دستش رو روی میز گذاشت: حواسم پرت پرونده شد.. خب اقا رسول؟ کی میری ؟ همه چی مرتبه؟ لبخند و لبم نقش بست: فردا! بله خداروشکر.. زیر لب زمزمه‌ای کرد که نشنیدم: فقط...میگم..میشه برای داوود هم‌مرخصی رد کنید همراهم بیاد؟ دستاشو روی میز گذاشت لبخندش هنوزم بود: بله.. چرا که نه.. نفس عمیقی کشیدم و لبخندم رنگ رضایت گرفت اینبار با جرئت بیشتری گفتم: پس...خب میشه برای سعید و فرشید هم مرخصی رد کنید؟ خودم اضافه کردم: اونا هم همراهم بیان..! کوتاه خندید: کل تیمو با خودت همراه کردی..! _ گفتن قرار بوده بعد اتمام پرونده برن سفر بلکه حال و هواشون عوض شه.. دیروز گفتن بهترین فرصت همینه که با من بیان.. لبخند گرمی زد و سری تکون داد: پرونده بسته شده پس..اگه چند روزی سایت نباشید مشکلی نیست.. این یعنی مرخصی.. حالا میشد جواب سعید که میگفت نمیشه همه با هم مرخصی بگیریم رو داد.. اما... رفتن ما یعنی تنها موندن محمد اینجا؟! فکر کردن بهش حس بدی داشت.. تنهایی باید سایت می موند ما می رفتیم سفر! اصلا من که بدون محمد بهم خوش نمی گذشت، می‌گذشت؟ خاطره خوبی از بدون محمد اونجا رفتن نداشتم..سرمو بالا اوردم، هنوزم نگاهش سمت من بود که مطمئن شه کار دیگه ای دارم یا نه.. از روی صندلی بلند شدم هنوز چند قدمی نرفته بودم این پا و اون پا میکردم از دیروز برای حرفی که می خواستم بگم، خب باید میگفتم دیگه نه؟ برگشتم: ببخشید اقا؟ نگاهشو سمتم گرفت: بله؟ _ میشه...میشه شما هم همراه ما بیاین؟ بیاین خیلی خوب میشه ها!!. توی دلم خدا خدا میکردم که قبول کنه..! فکر میکردم رفتنم خیلی بی معنی میشه بدون حضور محمد.. نه از اول که می خواستم‌تنها برم نه به حالا که می خواستم کل تیم نه نه..خانواده‌م باهام باشه!.. لحنش نه شوخی بود نه جدی..یه چیزی این مابین: عطیه قراره بره شهرستان چند روزی بمونه، قطعی شد منم شاید اومدم.. ( با لبخند محوی نگاهم کرد) خبرت میکنم! در جوابش لبخند گرمی زدم.. اگه جوابش قطعی بود خوشحال میشدم ولی همینم‌خوب بود.. از اتاق که بیرون رفتم سعید ، فرشید و داوود ردیف وایساده بودن و منتظر من.. نا خوداگاه خندیدم دلم می خواست دست بندازم و اذیت کنم اما خب دلم نیومد.. .......... زودتر از بقیه اومده بودم خونه به گفته اقا فتاح باید وسایل و مدارکم رو اماده میکردم فقط فرشا رو پهن کرده بودم و هنوزم اتاق بیشتر شبیه بازار شام بود.. توی هر کارتون دنبال وسایل مورد نظر میگشتم و چیزی دستگیرم نمیشد.. کلافه نفسمو بیرون دادم داوود با چه ترتیبی اینا رو جمع کرده بود؟ چشمم به البوم عکسی که ته کارتون بود اوفتاد..دلم لرزید.. دلتنگ شدم.. البوم و روی پاهام گذاشتم و با دستم خاکشو برداشتم..به اولین عکسش چشم دوختم! مراسم عروسی دایی ژاکان بود خونه بی بی گل!  چه حیاط باصفایی بود قبل از رفتن عمو.. چه خوب بود روزایی که سایه سیاه روی زندگیم نیوفتاده بود.. من بودم و هیراد و هیرمان، هیراد مثل همیشه فقط لبخند کم رنگی روی لبش بود اما هیرمان گرم لبخند زده بود و دستش و دور گردنم انداخته بود.. قطره اب کوچیکی روی عکس اوفتاد.. لعنتی! این قطره اینجا چیکار میکرد..کلافه اشک زیر چشممو پاک‌کردم.. زدم ورق بعدی.. خیره بودم به جزییات اتاق بی بی گل.. زنگ در مجال بیشتر نگاه کردن رو نمیداد دستی به صورتم کشیدم و سمت در رفتم باز کردم داوود مثل همیشه با لبخند بعد سلام رفت داخل بعدشم فرشید که اونم همیشه اروم بود.. و در اخر سعید که با جعبه های پیتزا و پلاستیک نوشابه اومد داخل: گفتیم بیایم برای فردا برنامه بریزیم.. _ خوش اومدی.. سعید و داوود همیشه حواسشون به غذا خوردن و خوراکی خریدن بود..مثل همین الان.. به چشمام نگاه کرد: خوبی رسول؟ لبخند خجالت زده‌ای زدم: فقط یکم‌نگرانم.! دستشو روی شونه‌م گذاشت: اینجاییم که تو کمتر نگران باشی ، تا ما هستیم نگران هیچیش نباش.. مث بار قبل نیست که تنها بفرستیمت هوم؟ قطعا این ارامش بود که اینطور به دلم نشست.. اینجا بودن که من با ترس به عقب نگاه نکنم: دمت گرم سعید!
لبخندی زد و رفت داخل.. وقتی نشستن به داوود سپردم چایی درست کنه و خودم بازم مشغول پیدا کردن وسایلم بودم.. که فرشید صدام زد برای شام..! دور هم نشسته بودیم سعیدمیگفت با ماشین خودش بریم و کسی مخالفتی نداشت فرشید پرسید: راستی گفتی اقا محمد میاد باهامون یا نه؟ _ اره گفتم..گفت خبرم میکنه _ کاش بیاد.. داوود بود که بعد گفتن این جمله سمتم گفت: خب تو زنگ بزن یه بار دیگه بپرس.. انقدر از غروب برای زنگ زدن کلنجا رفته بودم که به محض گفتن زود قبول کردم.. سمت بالکن رفتم.. باد سرد رعشه ریزی به تنم انداخت ذهنم رفت سمت مهاباد که حتما الان خیلی سرد تر بود.. چقد این چند روز به مهاباد فکر کرده بودم و نگرانش بودم.. سه بوق خورد که جواب داد: سلام اقا محمد! _ سلام رسول.. خوبی؟ چشمم ماشین هایی که رد میشدن رو دنبال میکرد: ممنون اقا.. خواستم برای مهاباد بپرسم ازتون..! بچه ها گفتن یه بار دیگه زنگ بزنم.. _ خودم اتفاقا می خواستم زنگ بزنم... پرسیدم: میاین؟ چی توی صدام بود که کوتاه و اروم خندید: ما برادر خودمونو یه بار تنها فرستادیم مهاباد برامون کافی بود، درس عبرت شد که تنها جایی نفرستم خودم باشم... بله میام.. انگار خدا گفت بفرما رسول دیگه چی می خوای ازم؟ از این بهتر؟  به اسمون ابری چشم دوختم.. چشمام می خندید! _ خیلی خوشحال شدم اقا محمد.. ممنونم.. صدام ذوق زده بود: قابلی نداره اقا رسول.. _ اقا قراره با ماشین سعید بریم.. صبح گفتیم‌زود بریم‌که تا شب برسیم‌ مهاباد.. پس بیایم‌سراغ شما؟ لحن صداش اروم بود و خونسرد: باشه.. برام پیامک کن چه ساعتی میاین.. _ چشم اقا.. بعد از خداحافظی رفتم داخل که سعید با دیدنم دستشو بالا اورد و نزاشت حرفی بزنم: از چشمات معلومه که میاد مگه نه؟ خندیدم..امشب شب من بود: اره .. صبح میریم سراغ اقا محمد.. این برنامه ریزی های قبل سفر همیشه شیرین بود.. سعید و فرشید از جاده و زمان تغریبی رسیدن‌میگفتن و داوود از خوراکی و غذا.. منم...منم به مهاباد و خونه بی بی گل..! . به یقین بودن بچه ها حالمو بهتر میکرد و فقط می موند افکار گاه و بی‌گاه سرم.. •••••••••••••••••••• پ ن : کل تیمو با خودت همراه کردی..! پ ن : خاطره خوبی از بدون محمد اونجا رفتن نداشتم.. پ ن : این قطره اینجا چیکار میکرد پ ن : مث بار قبل نیست که تنها بفرستیمت هوم؟ پ ن : امشب شب من بود پ ن : به یقین بودن بچه ها حالمو بهتر میکرد
هدایت شده از 6ساعته هیژا .
تو افسرده نیستی ، فقط به اکسسسوری های پینترستی نیاز داری 😭🎀✨ https://eitaa.com/joinchat/2180515102Cc1221dc59c ~`` اینجا معدن اکسسوری های ترند برای دخترای پرنسسه 🩰✨
. کنـج ِ خلـوت ِ نویسـنده و عکاس محـبوب ایـتا 🌝💙: - https://eitaa.com/joinchat/3160211617C10c28714ec - https://eitaa.com/joinchat/3160211617C10c28714ec ‌.
•🪴• وسایلش رو برداشته و تو حرم نقاشی میکشه :)))) [ https://eitaa.com/joinchat/3160211617C10c28714ec https://eitaa.com/joinchat/3160211617C10c28714ec ] ولاگش اینجا سنجاقه⭐️: