سلاممم..حال شما خوبه؟!..
یه پارت بغضی خعلی طولانی نوشتم بلکه این تاخیر رو جبران کنم..))))
ممنون که هستین)))
Mohsen Chavoshi192_90465517741499.mp3
زمان:
حجم:
13.7M
به جون چشمات)))
عجیب به دل نشست..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و پنجاه و پنجم
رسول
با صدای محمد نگاهمو گرفتم و شیشه رو دادم بالا : بله دارم
_ تروخدا بیا همینم بلد نباش استاد..
برگشتم و پوکر به سعید نگاه کردم: مسخره میکنی؟
_ نه کاملا جدیم..
خندیدم و رو برگردوندم..
تمام مدت با غم عجیبی خیره بودم به خیابون..به هوایی که تاریک شده بود.. زادگاه ادم همینقدر بوی خوبی داره؟ چرا نمی تونستم با همه اون اتفاقا حس بدی داشته باشم؟
به سر کوچه رسیدیم و سرعت ماشین کم شد.. نگاه خیرمو از شیشه گرفتم و به جلو چشم دوختم.. با دیدن در خونه سویشرتم مچاله شد توی دست عرق کردهم.. عرق سرد توی این هوای سرد طبیعی بود؟
انگار پرده از روی چشمام کنار رفت و حالا خاطرات مثل سایه پشت سرم کمین کرده بودن..
_ رسول؟
صدای محمد مانع غرق شدنم شد: خونه اقا فتاح همینجاست؟
نگاهمو از در خونه گرفتم و به اخرای کوچه اشاره کردم: همون در چوبی قدیمی خونه اقا فتاحست..
دستمو سمت دستگیره بردم: میرم کلید بگیرم بریم خونه..
پیاده شدم.. هر چند قدم به عقب نگاه میکردم ، به محمد بچه ها که توی ماشین بهم چشم دوخته بودن..
اخرای کوچه در چوبی و اون درختای سر به فلک کشیده که تاریکی شب سایه هاشونو بزرگ تر کرده بود!
با اقا فتاح هماهنگ کرده بودم و الان با در زدن می تونست حدس بزنه که منم..
صدای قدم هاش توی گوشم پیچید: کیه؟!
قبل از اینکه چیزی بگم فرصت نداد و روی پاشنه در ظاهر شد.. چشماش روی چهرهم قفل شد.. تعجب توی چشماش جاشو به برق غریبی داد..ناباور سرشو بالا اورد که تسلط بیشتری به چشمام داشته باشه: ریوان خودتی؟ چه بزرگ شدی پسر جون..
به آغوشم کشید و محکم فشردم.. اغوشش گرم بود و انگار تیکه ای از وجودشو پیدا کرده.. دستام بی اختیار بالا اومد و محکم دور کمرش پیچید.. تنش بوی خاک میداد ، خاکی که به نا حق این همه مدت ازش دور بودم.. بوی وطن میداد.. گرمای تنش غریبی این همه سالو از یاد برد... دوست نداشتم جدا شم.. می خواستم تلافی این همه سال دوری از خونه رو با محبتش جبران کنم..
قدش قبلا بلندتر بود اما انگار زمونه قدشو خمیده تر از من کرده بود.. نفسای عمیقم پشت هم ردیف شده بودن..
با نوازش دستش روی شونهم اروم فاصله گرفتم: شما چطوری اقا فتاح؟
لبخندش چروکای زیر چشمش رو دوچندان کرده بود: خوب!
لبخند زدم: خدارورشکر..
_ هیرمان خوبه؟
از سوال بی مقدمهش سرمو بالا اوردم و نگاهش کردم.. چرا از من سراغشو میگرفت؟
با نگاهم کلیدی روی دستم گذاشت: مراقبش باش پسرهی کله شق!
با اخم محوش تلخ خندیدم انگار بعد من خوب اذیت کرده بود..
زیر لب تشکر کردم که پاکتی توی دستم گذاشت قبل از سوال اینکه سوالی بپرسم گفت: از طرفه بی بی گله..
سری تکون دادم و با خداحافظی ازش فاصله گرفتم و سمت ماشین رفتم..
کلید و توی قفل چرخوندم و با باز کردن در صدای جیر جیرش توی گوشم پیچید..
من جلوتر از بچه ها داخل رفتم و از پله ها پایین رفتم.، سرمو دور حیاط چرخوندم.. هیچ تغیری نکرده بود ،
چشمم بی اختیار سمت زیر زمین رفت ، قفل شد روی قفلی که روی درش بود.. جلوتر رفتم و از پنجرهش سعی کردم داخلشو ببینم چیزی مشخص نبود جز چندتا تیر تخته قدیمی.. " خاطره ها نمی میرین" صدای اسلان هنوزم همراه نسیم توی اینخونه میپیچید.. این خونه ساکت و غرق تاریکی همون خونه پر سر و صدا بود؟
تخت گوشه حیاط و سماور بی بی گل منو یاد چایی های هل دارش می نداخت.. بهتر نبود الان با هم چایی می خوردیم جای اینکه نامهش توی دستم باشه؟!
اروم لبه تخت روبه روی سماور نشستم.. خسته نفسمو بیرون دادم دلم می خواست زیر لب با اونی که منو تا اینجا کشونده بود حرف بزنم..یعنی صدای منو میشنید؟ : سلام علیکم بی بی گل.. خوبی؟
نفسم حبس شد توی سینم و لبخند تلخی روی لبم نشست: یه چایی به نوهت نمیدی؟... دلم واسه خونمون تنگ شده بود..
_ هوا چه سرد شده بی بی ..
_ اگه بدونی چقد خسته شدم بی بی ... فقط دلم چایی داغ تو رو می خواد.. .
_ همه که مث تو مهربون نبودن..
زود استین سویشرتمو به چشمام کشیدم و خندیدم ، تلخ تر از چایی های دم صبح: حتما اگه بودی میگفتی خدا مرگم بده چرا گریه میکنی..
با صدای محمد نگاهم سمت در خونه کشیده شد.. بدون اینکه متوجه شم بچه ها رفته بودن خونه و محمد روی ایوون نگاهم میکرد: رسول جان بیرون سرده بیا تو!
سری تکون دادم.. نگاهمو از سماور بی بخار و استکانای خاک گرفته کنارش گرفتم و بلند شدم با نگاه محمد اول داخل رفتم و بعد از من محمد اومد..
فرشید کنار بخاری با دیدنم صدام زد: رسول نمی دونی بخاری چطور روشن میشه؟
تازه متوجه دمای خونه شدم..دست کمی از بیرون نداشت..با این تفاوفت که خونه روشن تر از حیاط بود: خب شاید گاز بستهس
بشکنی زد و لبش به بالا منحنی شد: اره الان فهمیدم..
سعید که سعی داشت خندهشو جمع کنه با تاسف گفت: ما رو ببین خواهر گلمون رو دادیم دست کی !
فرشید خندید: گل نه دسته گل..!
بی توجه به ادامه شوخی هاشون و نگاه های محمد ، سمت اتاق بی بی رفتم..
در چوبی سبز رنگش با ضربه اروم باز شد.. اتاق هنوزم بوی بی بی رو میداد... همه وسایلش بودن جز خودش..
سجاده.ش گوشه اتاق روبه قبله پهن شده بود و چادر سفیدش روی سجاده.. انگار تازه نماز خونده بود و تا چند دقیقه دیگه بر میگشت.. اگه منتظرش می موندم بر میگشت؟
پرده های شیری رنگ اتاق رو کنار زدم و نزدیک سجادش نشستم.. به دیوار تکیه دادم و زانو هامو بالا اوردم..
چادرشو جمع کردم و به صورتم نزدیک کردم.. نفسای عمیقم پشت سر هم صف کشیدن.. کی تو این خونه نماز می خوند الا بی بی ؟ کاش میگفتی کجایی.: اگه تا اذان صبح صبر کنممیای با همنماز بخونیم بی بی؟!
یاد نامه اوفتادم.. چادر رو کنار گذاشتم.. نفسمو بیرون دادم و اروم نامه رو باز کردم..
کلمه کلمه صدای بی بی کنار گوشم زمزمه میشد..
" ریوانم سلام.. حتما حالا که این نامه را می خوانی برای خودت مردی شدی.. قد کشیدهای تازه جوونم.. وقتی این نامه را میخوانی من پیش تو نیستم پسرم.. اما امیدوارم که کینه ها از بین برود و تو اسلان را بخشیده باشی.. دوست دارم بعد رفتنم دیگر از اینجا فراری نباشی و اون سر دنیا غریب نباشی..
ریوان مادر.، دلم می خواست قبل رفتنم بار دیگر تو را ببینم..! به آغوشت بکشم و بار دیگر نماز خواندنت را در اتاقم ببینم.. بعد رفتن مادرت کمر بی بی خم شد پسرم.. بعد رفتن مادرت بند دلمپاره شد.. اما بعد از رفتن تو برق چشم هایم خاموش شد..
آه که کاش همان لحظه که اسلان تو را تهدید کرد و به عمویت سپرد این بی بی هم می مرد... کاش که بی بیت میمیرد و دل مرده شدن تو را نمی دید..
آه من برای اسلان بیرون امد وقتی تو را اینگونه دیدم.. وقتی مادرت رفت و تو تنها یادگار مادرت اینگونه از پیشم رفتی..
از تو خبر ندارم ،نمی دانم چه حالی داری پسرم.. نمیدانماین مدتی که رفتی جای خوبی هستی یا نه .. نمی دانم تو را شبیه به من دوست دارند یا نه...
تو که رفتی دیگر چشمانم نا ندارد.. شب ها که خواب مادرت را میبینم میفهمم هنوزم غم چشمات پاک نشده..
موهایم بعد از رفتن تو از این خانه روز به روز سفید تر میشود.. با رفتنتو من این روز ها با اسلان حرفی نمیزنمکه هر بار میخواهماو را ببخشم چهره مظلوم توجلوی چشمانم نقش می بندد.. ببخش مرا که مادرم و گاهی با اسلان گرم میگرم و صحبت میکنم..
دلم تنگ است برای تو ، برای مادرت که جگر من پیرزن را سوزانده.. دیگر لالایی نمی خوانم حتی وقتی هیرمان به من اصرار میکند.. صدای بازی های هیرمان و هیراد را میشنوم و دوست دارم که تو همکنارشان بازی کنی.. هیرمان هم هوای تو را میگیرد ولی به روی خودش نمی اورد.. اما شب خوابیدن هایش کنارم مشخص است که دلش برایت تنگ است... گفتم خوابیدن هایش کنارم..یاد تو افتادم ریوانم.. چشمانمبه این در خشک شده که بیایی و کنار بی بیت بخوابی یک دل سیر که خستگی هایت رفع شود.. کاش به ناحق از من دور نبودی پسرم.. دستم از دست تو دور اوفتاده ریوانم..
این دوری تو ، داغ مادرت اخر مرا دق می دهد.، خودم میدانم..
این خانه را به نامت زدم که بدانی هر جای دنیا که خسته شدی و دلت هوای من را کرد بدانی در این خانه برای تو باز است و کسی نمیتواند تو را بیرون بیندازد.. چه من ان روز باشم چه نباشم این خانه برای توست..
اگر به خاطراتت برگشتی قاضی نباش.! به همان چهره ترسیده بگو که تو انقدر بزرگ نبودی که از خودت محافظت کنی..
تو را به خدای بزرگ میسپارم ریوانم.. بال تو را میبوسم پرنده قلبم ..)
بی بی .."
قطره های داغ اشک بی اختیار گونهمو سوزوند و قطره ای روی اسم بی بی اوفتاد..بغض بی رحمی هر بار محکمتر گلومو خش مینداخت.. نگاهم توی اتاق پیچرخید پی ردی از بی بی! چرا هر بار عطر چادرش واضح تر میشد انگار که کنارم نشسته بود..
صدای در رو شنیدم و بعد صدای محمد: رسول جان؟
نگاهمو بالا نیاوردم که قطره های اشک دیدمو تار کرده بود.. نامه بی بی نفسمو تنگ اورده بود..
در و بست ، جلو اومد و کنارم نشست .. بوی چایی توی دستش زیر بینی مو نوازش کرد.. هنوزم نگاهم پایین بود و نفسم حبس..هر بار نامه بی بی بیشتر توی دست مشت شدم مچاله میشد..
_ رسول؟
صدای ارومشو نگاهش که می خواست حرفی بزنم کافی بود که بی معطلی محکم بغلش کنم.. بغضم شکست و سد اشک جلوی چشمام گذاشت.. نگران هق هق بلندم بودم که سکوت بچه ها نشون میداد که متوجه هق هق توی اتاقم شده بودن..
دست هاش روی کمرم نشست، محکم منو به اغوش گرمش فشرد ، چیزی که می خواستم.. می خواستم لحظهای از کنارم دور نشه .. سکوت کرده بود.. سخت بود بین گریه حرف زدن: محمد...جای خالیش..داره محکم ..میخوره به ...صورتم..انگار..انگار همین الان از دستش دارم..
_ دلم براش تنگ شده....چرا هیچ کاری از دستم برنمیاد؟ ..چرا نمی تونم کاری کنم...؟
_ کاش فقط یه بار دیگه محکمبغلش میکردم.. کاش ... .. من چیکار کنم.؟!
اروم حرف میزد.. شبیه یه زمزمه کنار گوشم بدون اینکه صدای گریهم مانع رسیدنش به گوشم باشم: اورم باش رسول... من میفهمم چیمیگی.. خیلی خوب میدونم دلتنگی تو چه رنگ بویی داره.. . من میدونم رسول..میدونم..
تنم گر گرفته بود و انگار شعله میکشید.. حرفای محمد صادقانه بود و از ته دل .. حتما جالی خالی فرزادش بار ها محکم به صورتش خورده بود.. حتما محمدم دلتنگ میشد و چارهای نداشت..
هق هقم که اروم تر شد اروم منو از آغوشش جدا کرد..با لبخند دلسوزی به چشمام نگاه کرد.. یعنی الان با دیدن من یاد فرزاد میوفتاد؟ نه.. چشمای محمد فقط به خودم نگاه میکرد.. به رسول .. که میگفت مثل برادرش می مونم..
_ برای اروم تر شدن خودت یه زیارت عاشورا بخون هدیه کن به روح مادربزرگت..اینطوری اونم خوشحال میشه.. .
اشکای زیر چشممو پاک کرد: حتما مادربزرگت خوش نداره ببینه اینطوری گریه میکنی ... تو رو اورده اینجا که ببینه حالت خوبه..
حرفاش..شاید محبت تویچشماش لبخند کم جونی روی لبم اورد..
چایی رو جلوی دستم داد: قبل از اینکه سرد شه بخور که فکر کنمقبل از اینکه فرشید خودشو آب کنه باید برم کمک کنم روشن کنه بخاری رو..
بین گریه کوتاه خندیدم.. خوب شد که بودن.. و اِلا سکوت این خونه و جای خالی بی بی نفسمو میگرفت...
اروم بلند شد: من فعلا میرم رسول...
اروم و زیر لب تشکری کردم که نمی دونم به گوشش رسید یا نه...
با رفتنش قلپ بزرگی از چایی خوردم.. گرم بود..
نفس عمیقی کشیدم.. بار دیگه به نامه بی بی چشم دوختم.. چادرش هنوزم کنارم بود.. بدون اینکه بلند شم خودمو سمت سجاده بی بی کشوندم متن زیارت عاشورا رو توی گوشی پیدا کردم.. با صدای خش دارم دستمو روی سینهم گذاشتمو اروم زمزمه کردم: اسلام علیک یا اباعبدالله...
سجده پایان زیارت عاشورا سرمو بلند نکردمو روی سجده گذاشتم.. دلم اروم گرفته بود اما هنوز زیر چشمم خیس بود..
نفس عمیقی کشیدم.. پلک هامو روی هم گذاشتم و به بی بی فکر کردم.. به همه روزایی که کنارم بود.. به محبت های بی پایانش..به خط به خط جملهش: بی بی؟.. ببخش..من نبودم وقتی که باید می بودم..
....
نمی دونم چقدر همونطور روی سجاده بودم و چشم بسته به گذشته فکر میکردم..
که در باز شد و اینبار صدای فرشید بود که به گوشم نشست: رسول؟ بیداری؟
#رویار_۲
•••••••••••••••••••••
پ ن : زادگاه ادم همینقدر بوی خوبی داره؟
پ ن : بهتر نبود الان با هم چایی می خوردیم.؟
پ ن : یه چایی به نوهت نمیدی؟..
پ ن :دلم واسه خونمون تنگ شده بود..
پ ن : اگه منتظرش می موندم بر میگشت؟
پ ن : اما بعد از رفتن تو برق چشم هایم خاموش شد..
پ ن : تو تنها یادگار مادرت اینگونه از پیشم رفتی..
پ ن : دستم از دست تو دور اوفتاده ریوانم..
پ ن : این دوری تو ، داغ مادرت اخر مرا دق می دهد.، خودم میدانم..
پ ن : بال تو را میبوسم پرنده قلبم ..
پ ن : این خونه و جای خالی بی بی نفسمو میگرفت...
پ ن : اسلام علیک یا اباعبدالله...
پ ن : : بی بی؟.. ببخش..
..جایِ خالیات در این اتاقِ کوچک چنان بزرگ است
که پنجرههانفسشان بند آمده.من برایِ تو
چای دم کردهام و صندلیِ روبرومدتهاست
با نگاهی مشتاق به در خیره مانده است.
راستی…در آن سویِ ابرها آیا هنوز هم
نامِ مرا
به لهجهیِ باران میخوانی؟
...
هر جمله رو خیلی دوست داشتم... دلممیخواد شما همجملهای که دوست داشتین رو بگین و احساسات شما رو بخونم..
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღرویߊرܝღ فصل دوم پارت صد و پنجاه و پنجم رسول با صدای م
این پارت از اون پارتایی بود که بعد از مدتا همزمان هم گریه میکردم هم مینوشتم)))
یاد مامانبزرگ خودم اوفتاده بودم...
دلم بابتش خیلی گرفت..(
671.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تولدتون مبارک آراامش امت..✨..
https://eitaa.com/Admin_Gando