eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بشینیم پارت بخونیم؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و چهل و ششم رسول نمی دونم از کی چشمام سنگین شده بود و گرد خواب روی چشمام پاشیدن.. اما وقتی اروم اروم حسگرای مغزم فعال شد..دستی روی سرم حس میکردم که انگار موهامو با بازی گرفته بود.. اروم و بی صدا.. انگار از ریتم نفس هامو حرکت نامحسوس دستم فهمید بیدار شدم که صداش پیچید توی گوشم: نمی خوای ما رو نگاه کنی؟ دلمون پوکید استاد.. نفسم حبس شد.. صدای محمد بود.. کی بیدار شده بود که نفهمیده بودم؟ اصلا من خسته تر بودم یا محمد؟! این خواب کوتاه چیزی نبود جز حس امنیت.. اروم سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم: سلام..اقا.. لبخندش گرم شد: سلام رسول..خوبی؟ توی چشماش دنبال ردی از دلخوری بودم اما پاک ،پاک بود.. نگاه سنگینم هنوزم روی چهره‌ش بود اما محمد با دیدن دستم با اخم محوی پرسید: دستت ؟  به دکتر نشون دادی؟ دستمو اروم از روی تخت برداشتم: اوضاعش که از اوضاع شما بدتر نیست..! کوتاه خندید اما بازم زیر چشمی به دستم نگاه گذرایی انداخت.. _ چرا خودتو انداختی جلوی ماشین؟ اونم برای من.. اونم وقتی پسر دایی خودم بود و مشکلش با من بود؟!  ( دستی به صورتم کشیدم) اقا محمد شما کجا رو دیدی همچین کاری کنن؟ شما نباید جون خودتو بخاطر من به خطر مینداختی..بود و نبود من تاثیری نداره.. اما اتفاقی برای شما میوفتاد سایت باید چیکار میکرد؟! محمد که تمام مدت با ظاهری جدی به حرفام گوش میکرد ابرو هاشو بالا داد: بله؟! نگاهش باورم شد..دستپاچه خواستم بگم ببخشید که کوتاه خندید: این قوانین نانوشته رو کی بهت گفته؟!  شکست نفسی میکنی.. یه استاد بیشتر که نداریم.. جلمه اخرش مثل آب خنکی بود وسط تابستون..حق به جانب گفتم: خودم میدونستم.. شما هم میدونی.. مثل این‌می مونه اقای عبدی به خاطر شما خودشو یهو بندازه  جلو ماشین.. خب این کارش که  خیلی خطرناک تره.. _ مثال مفهوم تری پیدا نکردی استاد؟ این یکم پیچیده بود.. می دونستم در اصل قصدش  ایسگاه کردنمه..مگر نه که خودش بهتر از من این چیزا میدونست.. نگاهم رنگ خجالت‌گرفت.. نفس عمیقی کشیدم: ببخشید محمد.. بچه بازی کردم.. به خطر اوفتادی.. من فقط(‌ بیخیال ادامه‌ش شدم)  حتی از نظر قانونی هم ‌شایسته هر توبیخی هستم.. من ....فقط خواستم عذرخواهی کنم..همین.. _ چی شده امروز همش از قانون و قوانین دم میزنی؟! با نگاهش لبخند تلخی زدم: تازگیا اینطوری شدم.. این مدت بهتر یاد گرفتم.. دستتشو روی دستم گذاشت: دلم نمی خواد اینطوری صحبت کنی..! فکر نمیکنم‌مقصر باشی که اینطور عذرخواهی کنی..منم ازت توضیحی نمی خوام،خب؟ . چیزی نگفتم...ذهنم به جایی نمی رسید.. مثل صبح هم خسته نبودم... فقط... جلوتر رفتم و به آغوش کشیدمش..‌ بعد مدتا نفس عمیقی کشیدم و عطر پیرهنش تا ته ریه هام رفت... دلیل این بغض چی بود؟ انگار لبخند زده بود.. دستش و محکم تر کرد: دلمون برای رسول خودمون تنگ شده بود.. قبل از اینکه محمد ببینه قطره اشک روی گونه‌مو پاک کردم: خیلی دلتنگ شما بودم.. خیلی طول کشید..مگه نه؟! بعد چند دقیقه بر خلاف میلم از آغوشش فاصله گرفتم: ولی می ارزید به تموم شدنش درسته؟ شونه‌ای بالا انداختم: اگه فقط،تموم شدن پرونده باشه که اره.. می ارزید.. ......... تمام مدتی که بیرون از اتاق  منتظر کار های ترخیص محمد بودم با خودم فکر میکردم محمد تنها کسیه که می تونستم با اطمینان بگم منو به زندگی وصل میکنه.. شاید تنها پناه و انگیزه‌م بود... مثل این می موند که از کل خانواده‌م فقط برادرم برام مونده.. برای خودمم جالب بود.. که چطور یه حادثه اینطور منو تغیر داد؟ منی که فکر میکردم به کل تموم شدم و حتی محمدم برام اهمیتی نداشت چطور حالا به قول محمد شده بودم همون رسول قبلی؟ انگار خود خدا می خواست بگه دیدی هنوز محمد برات جای خودشو داره؟ دیدی من کارمو بلدم ؟ هر چی بود می تونستم تا اخر عمرم بابت اینکه خدا بازم هلم داد سمت محمد ازش تشکر کنم.. الان خدا بازم محمد و بهم بخشیده بود.. شاید چون میدونست رسما جز محمد کسی پشتم نیست.. با صداش رشته افکارم پاره شد و سرمو بالا گرفتم: بریم! ؟ _ اما اگه می موندین بهتر بودا.. نگاهم کرد: ماشین مستقیم بهم برخورد نکرد.. منم که الان مشکلی نداشتم.. بدون اینکه بدونم کجا داریم میریم چند قدم عقب تر محمد میرفتم.. سوار ماشین که شدیم پرسیدم: کجا میریم؟ _ سایت.! باید به پرونده هیرمان رسیدگی کنم.. چندقیقه مکث کردم: میشه من نیام؟ نگاه گذاریی بهم انداخت و باز به خیابون نگاه کرد: چرا رسول؟  مشکلی هست؟ نگاه نیرو های سایت رو به بار دیگه مرور کردم: خب...
حرفی نزدم.. شایدم بلد نبودم درست و حسابی منظورمو برسونم...اما محمد بلد بود چشامو بخونه..پس خیلی اصرار نکرد: خیلی خب، سر کوچه پیاده شدم، همراهم پیاده شد.. بازم نگاهی با تردید به محمد انداختم: اقا محمد؟  الان چی میشه؟ _ منظورت چیه؟ + منظورم اینه.. منو بخشیدین دیگه اره؟ مشکلی نیست؟ لبخند زد.. بغلم کرد..همون چیزی که می خواستم: خیر اقا رسول.. هیچ مشکلی نیست.. با خیال راحت برو .. هر وقت هم خواستی با هم صحبت میکنیم باشه؟ از بغلش که جدا شدم با لبخند گفتم: چشم.. سری تکون داد .. بعد از خداحافظی با ماشین از کنارم گذشت.. چند دقیقه‌ای گذشت و همونجا به رد ماشین خیره بودم..  محمد خیالمو راحت کرده بود.. از اینکه قرار نیست مشکلی پیش بیاد.. از اینکه خب.. اینبار از نظر قانونی رفتارم  توی بیمارستان که کلی کار بچه ها رو برای دستگیری هیرمان سخت کرده بود و اتفاق امروز پیامدی نداشت.. مثل بچه ها با لبخند رضایت امیزی اضافه کردم: تازشم محمد گفت که ازم ناراحت نیست.. فقط یه مورد مونده بود.. اونم این خجالتی که مانع سایت رفتنم میشد.. خب.. حتی الان قابلیت خجالت کشیدن از فرهمند رو هم داشتم پس چه برسه به بقیه نیرو های سایت.. اینکه این مدت خود اقای عبدی چی راجبم فکر کرده... به هیرمان هم فکر میکردم.. نمی دونستم چه حسی داشتم.. اینکه بلخره باعث و بانی این همه بدبختی دستگیر شده بود هم خوشحال بودم هم ناراحت.. نمی دونستم ناراحتیم برای هیرمان چه دلیل منطقی داشت.. نمی دوستم محمد چه تصمیمی برای هیرمان میگیره..اما فکر میکردم راجبش دلهره دارم.. نمی خواستم حس خوبم با این حرفا بپره.. پس دیگه فکری راجبش نکردم.. خندیدم. قضیه مهاباد رفتنم شوخی مغزم بود دیگه اره؟ خب اصلا چطور می تونستم دوری داوود رو تحمل کنم؟ وسط کوچه وایسادم.. داوود الان که سایت نبود.. به ساعتم نگاه کردم.. طرفای غروب بود.. انرژیم تحلیل رفته بود.. به خونه فروغ نگاه کردم..اصلا چرا الان باید میرفتم خونه؟!  عقب گرد برگشتم و پشیمون خونه رفتن شدم.. یه کار مهم داشتم... خیلی مهم.. •••••••••••••••••••• پ ن : این خواب کوتاه چیزی نبود جز حس امنیت.. پ ن : یه استاد بیشتر که نداریم.. پ ن : می دونستم در اصل قصدش  ایسگاه کردنمه.. پ ن : فقط خواستم عذرخواهی کنم..همین.. پ ن : عطر پیرهنش تا ته ریه هام رفت.. پ ن : خدا بازم هلم داد سمت محمد) پ ن : نگاه نیرو های سایت رو به بار دیگه مرور کردم.. پ ن : یه کار مهم داشتم... خیلی مهم..
زخم هایش را بوسید و از خودش بابت تمام آنها عذر خواهی کردزندگی‌اش را در آغوش گرفت و از میان تاریکی‌ها جوانه زد. .... به چشم‌هایم زل زد و گفت: « با هم درستش میکنیم » چه لذتی داشت این با هم، حتی اگر با هم، هیچ چیزی درست نمیشد. (- لیلیان هلمن) .. نظرای شما🎀
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تولد استااد😎 گزارش کار😂😔 چشمت رو ببند.. کادو تولدت🥺❤. https://eitaa.com/Admin_Gando