eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
در تلاش بسیار بودم که امروز از مدیر جان 2 تا پارت بگیرم که.... موفق شدم🥰 البته اگر نزن زیر حرفشون(سابقه بد قولی نداشتن☺️)
رضایت نفر اول پ. ن: ایندفه هم به دو نفر دادم😶‍🌫
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ رسول: چشم حتما. رقیه:اها‌.. قبل از اینکه بری‌‌.. اینو بدون که نه من برادری به اسم تو دارم نه تو خواهری به اسم من داری!! دیگه اسمم رو نمیاری منم هیچ وقت اسمت رو نمیارم ! حالا میتونی بری.. سروش:رقیه بسه دیگههه. رسول جان‌.. این الان اعصبانی هس یه چیزی گف تو ناراحت نشو‌.. رسول:نه اتفاقا داره راست میگه‌.. ببخشید.. ببخشید که کار داشتم.. ببخشید که دلم برات تنگ شده بود... ببخشید.. بابت همه چیز ببخشید.. خدافظ سروش... اینو گفتم و از خونه بیرون اومدم.. سروش:رسولل.. رسول وایساااا. سریع رفتم دنبالش‌.... از پله ها پایین اومدم.. ولی نبودش.. انگار غیب شده بود. رفتم بالا.. رقیه این چه رفتاری بود؟؟ اخه کی با برادرش اینجوری حرف میزنه؟؟ واقعا ازت انتظار نداشتم‌.. حداقل میزاشتی پنج دیقه بشینه.... رقیه:سروش لطفا ‌.‌... هیچی نگوو.. خودش بر میگرده.. بشین ولش کن... اینو گفتم و به سمت اشپز خونه رفتم.. اصلا هم از حرفام پشیمون نشده بودم... معلوم نیس کجا بوده. کی زدش..‌ تنها شده اومده پیش من‌.. من همچین برادری نمیخوام.. سروش:گوشیمو برداشتم و زنگ زدم رسول‌.. چند تا بوق خورد ولی جواب نمی‌داد.. نگرانش بودم.. رسول برام فقط برادر زن نبود.. برام مثه داداش بود... دوباره بهش زنگ زدم ابن دفعه خاموش بود‌... دیگه نگران نبودم.. بلکه قلبم داشت میومد تو دهنم‌.. رسول:حالم بد بود‌.‌ خیلی هم بد بود.... وقتی خواهرم اینجوری باهام حرف بزنه.. گوشیم زنگ خورد ... ولی اهمیتی ندادم.. نمیدونستم.. حق داشت خب.. دوباره گوشیم زنگ خورد.. اومدم جواب بدم ک........ •••••••••••••••••••••••••••• پ ن:حرفای سروش.. پ ن:برادرم.. پ ن:که..؟؟
من قبلا مشكلاتمو با خواب حل می‌كردم الان خوابيدنم خودش شده مشكل. 🙂💔
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ رسول: با برخورد سرم روی زمین درد بدی تو کل بدنم پیچید... گوشیم روی زمین افتاده بود.. و فک کنم خاموش شده بود... حالم خیلی بد بود... اخرین چیزی که تونستم ببینم مردمی بودن که دورم جمع شده بودن و سیاهی..... سروش: نگران شده بودم... اخه چرا باید گوشیش خاموش بشه؟؟ دل تو دلم نبود... از همکاراش فقط شماره ی فرماندشون رو داشتم.. اونم تو گوشی رقیه بود... گوشی رقیه رو برداشتم و شماره ی اقا محمد رو گرفتم... بد از چند تا بوق جواب داد... محمد: بد از اینکه رسول رف منم به سمت اتاق اقای عبدی حرکت کردم.. و بهش توضیح دادم... از اتاق اومدم بیرون که گوشیم زنگ خورد.. شماره ناشناس بود! الو؟؟ سروش: سلام. اقا محمد؟؟ +بفرمایید؟؟ سروش: من سروشم برادر زن رسول. +اتفاقی افتاده؟؟ رسول چیزیش شده؟؟ سروش: چی بگم والا.. (تعریف کردن قضیه) الان هر چی زنگ میزنم خاموشه.. نگرانشم.. +من هر خبری بهم رسید بهتون میگم.. ممنون که ما رو در جریان گذاشتی خداحافظ سروش: خواهش میکنم خداحافظ گوشی رو قطع کردم.. ولی از نگرانیم کم شذ؟؟ نه.. اصلااا... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: تصادف.🥺💔
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ سروش: به سمت رقیه رفتم.. رقیه خانم.. خیالت راحت شد؟؟الان معلوم نیس کجاست؟؟معلوم نیس چرا گوشیش خاموشه؟؟ رقیه اگه خدایی نکرده.. زبونم لال اگه اتفاقی براش بیوفته تو میخوای چیکار کنی؟؟ واقعا نمیدونم چی بگم بهت.. من موندم.. رقیه:سروش بسه.....چقدر غر میزنی... نترس اون الان هیچیش نشده.. بد تو طرف منو نمیگیری طرف اونو میگیری؟؟ چرا طرف اونو میگیری؟؟ سروش:چون خودمم کارم مثه اونهههه چون درکش میکنممم. میفهمیی؟؟ رقیه: باشه.. تو راست میگی؛))) محمد: نگران به گوشی رسول زنگ میزدم.. خاموش بود.. نمیتونستم تحمل کنممم.. گوشی رو روی میز گزاشتم و سرم رو بین دستام محاصره کردم... نمیدونم گوشیش خاموش شده یا خودش خاموش کرده.. خیلی دوست داشتم حالت دوم باشه.. ـ گوشیمو برداشتم و خواستم دوباره بهش زنگ بزنم که.. گوشیم زنگ خورد... رسول بود... سریع جواب دادم.. رسول معلوم هس کجایی؟؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی؟؟ نمیگی از نگرانی مامیمیریم.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: بنظرتون زندس؟؟😂🦦
سلاااام
از مدرسه اومدم پارت میدممم♥️🪴
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ ناشناس: سلام آقا. محمد: سلام. این گوشی دست شما چیکار میکنه؟؟ ناشناس: شما نسبتی با ایشون دارید؟؟ محمد: م.من برا.درشم. اقا لطفا بگو.. اتفاقی برای داداشم افتاده؟؟ چیزی شده؟؟ ناشناس:راستش ایشون تصادف کردن و الان بیمارستان هستن.. محمد:یا امام حسین. ک.د.و.م. ب.ی.م.ا.ر.س.ت.ا.ن ناشناس: بیمارستان..... محمد: من تا پنج دیقه دیگه اونجام. گوشی رو قطع کردم و سریع از اتاق خارج شدم.. میترسیدم به شوهر خواهرش زنگ بزنم. ـ. ولی مجبور بودم بهشون خبر بدم. ـ. زنگ زدم بهش... سریع جواب داد.. +بله؟؟ _سلام. میشناسید؟؟ +بله. اقا محمد. اتفاقی افتاده؟؟ _اوم.. راستش تصادف کرده الان بیمارستانه. خودم میام سراغتون با هم بریم... +یا خدااااا چش.م •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: من میگم اگه یزید پیشنهاد بده میره کماا😂🦦