eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ پارت_۸٠ (موقعیت:بیمارستان) رقیه: روبه روی اتاقی که الان داداشم شده بود صاحبش نشسته بودم.. پشیمون بودم...؛)) از حرفام..رفتارم..کاری که باهاش کردم..)) دلم میخواست همه ی اینا یه خواب باشه و وقتی که بیدار میشم رسول کنارم باشه..؛(( حالم اصلا خوب نبود...میخواستم برم ببینمش..ولی چطور می‌تونستم داداشم رو بین اون همه دستگاه ببینم؟؟ چطور می تونستم باهاش حرف بزنم در حالی که اون حتی نتونه جواب بده؟؟ همون لحظه سروش اومد.. سروش: بد از حرف زدن با دکتر رسول به سمت بخشی که رسول بود رفتم.... قرار شد رسول رو منتقل کنن بیمارستان که خودم هستم.... این جوری خیالم راحت تره..خودمم حواسم بهش هس..به طرف رقیه که روی صندلی نشسته بود رفتم... رقیه: چیشد سروش؟؟تونستی کاری کنی که منتقلش کنن؟؟ سروش: اره..قرار شد که تا بیست چهار ساعت دیگه منتقلش کنن. رقیه: خب سروش اینا که میخوان منقلشش بکنن چرا الان نه چرا بیست چهار ساعت دیگه؟! سروش: برای اینکه خدایی نکرده یه وقت حالش بد نشه!! رقیه: سروششش😭 سروش: جانم...رقیه جان بخدا با گریه چیزی درست نمیشه... با گریه رسول بهوش نمیاددد رقیه: سروش همه چی تقصیر من بود.. سروش تصادف داداشم تقصیر من بود...اگ.ه اگه من باهاش اون طوری حرف نمیزدم.. سروش: رقیه.. چرا اینجوری میکنی عزیز من؟؟ پاشو پاشو من تو رو بزارم خونه بیام.. یه خورده استراحت کنی حالت خوب میشه! رقیه: خونه؟؟سروش شوخی میکنی دیگه؟؟م.من داداشم رو تخت بیمارستانه بد خودم برم خونه بمونم؟؟ نه سروش نه.. سروش: اصن باشه..تو بمون اینجا... ولی با موندنت رسول بهوش میاد؟؟ اگه بهوش میاد بمون تا صبح بمون اصن.. ولی با موندن تو که بهوش نمیاددد الان فقط با موندن تو اینجا هم خودت خسته میشی هم اینکه اینجا بخش، بخشی نیس که همه بتونن بمونن!! اینجا فقط یه نفر میتونه بمونهه!! رقیه: سروش..هر خبری شد باید به من خبر بدی!! سروش: چشم..هر چی شد زنگ میزنم بهت..هر خبری شد! رقیه:بلند شدم و جلو شیشه موندم.. خدافظ داداش..میدونم بد کردم.. ولی بمون تا جبران کنم.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: پشیمونی هیچ فایده ای نداره..🙂🖤
معذرت بابت تاخیر
سلاااام
چطورید؟
اول صبحی دم عیدی میخوام یه چالش براتون بذارم:) اما شرایط داره!
اگر شارژ گوشیت از 50 درصد تا 80 درصد بود بیا پیویم آیدیمه👇🏻 تامام😎 به اولین نفری که بیاد جایزه میدم ولا غیر😊
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ سروش: سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم.. رقیه اصن حالش خوب نبود.. حق داشت.. منم اگه با رسول این طور حرف میزدم بد یهو این اتفاق می افتاد معلومه حالم بد میشد.. نمی خواستم حرفی بزنم.. رقیه: سروش؟ سروش: جانم جان سروش رقیه: بهم قول بده.. قول بده که مراقبش باشی...قول بده که هر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنی. سروش: عزیز من! من که بهت گفتم چشم..زنگ میزنم.. رقیه: میدونی چیه؟؟ دلم نمی خواد رسول رو هم از دست بدم.. سروش: از دست نمیدی.. (موقعیت:سایت) محمد:از اتاق اومدم بیرون..همه ی بچها سر میز هاشون نشسته بودن.. ولی....... هیچ کدومشون حوصله ی کار کردن نداشتن.. رفتم پایین...بچها...اگه میخواید اینجور کنید که کلا آقای عبدی باید پرونده رو ازمون بگیره... نمیشه که...کارتون رو انجام بدین.. اگه رسول و داوود هم تا اون موقع.... یه کاری میکنیم دیگه.. سعید:چشم آقا. ولی چیکار...آقا ا.اگه میخواید بجاشون تو این مدت نیرو بیارین... آقا من یکی که نمیتونم.... محمد: سعید من گفتم میخوام نیرو بیارم؟؟ نگفتممم!! کارتون رو انجام بدین.. اینو گفتم و از سایت خارج شدم.. به طرف بیمارستان حرکت کردم... رسول...داداش....اصن یاد این نبودمم..باید هر طور که شده متوجه میشدم.. باید با سروش حرف میزدم... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن:...