سلاام
خوبید؟؟ببخشید واقعا دیروز خیلی شلوغ بودم...
ولی امروز هم پارت میدم هم فعالیت میکنم..
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۸۴
محمد: ینی من ی جورایی حدس زدم که...
رسول برادرم هستش.
سروش: ی.ن.ی چ.یی
ال.ان ین.ی شما برادر رسول هستید
محمد: نمیدونم سروش..
نمیدونم....سروش ازت میخوام کمکم کنی...
سروش: من چه کمکی میتونم بکنم؟؟
محمد: ببین ازت میخوام ب جای رسول همسرت بیاد...
سروش: وقتی گف همسرت اولش شک شدم..
چشم.....من باهاش حرف میزنم...
هر چی گف بهتون میگم حتما..
محمد: ممنونم ازت..
سروش: نه آقا این چه حرفیه..
داوود: دیگه جون تو بدنم نبود..
دیگه حتی نمی تونستم نفس بکشم...
اروم ی خورده تکون خوردم..
همون لحظه امید وارد اون سوله شد..
امید: به بچها گفته بودم این پسره رو تا جون داره بزنن....
خودم رفتم ی سر بزنم بهش ببینم چطوره...
وارد سوله شدم..
دیگه نمی تونست تکون بخوره...
خنده ای کردم و لب زدم...
بهت گفته بودم باهام همکاری کنی ب نفع خودتههه.
الان ی نگاه به خودت بکن..
حتی نمی تونی تکون بخوری....
داوود: ب.بی.ن ام.ید من ه.یچ وق.ت با شم.ا هم.کار.ی نمی.کنم
امید: باشه هر جور که راحتی..
ولی نظرت چیه دوستات رو بیارم پیشت..
داوود: ت.و غل.ط میک.نی پا.ی او.نا رو بیاری وس.ط
امید: باشه میبینیم😒
اینو گفتم و از سوله بیرون رفتم..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: درخواست کمک از طرف محمد
هدایت شده از ناشناس گاندویی ها🙃
https://daigo.ir/secret/41072948103
سلااااام🙋🏻♀
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۸۵
سروش: فقط آقا محمد یه فرصت کوچیکی بهم بدید که من باهاش حرف بزنم..؛)
حتی اگه شما بتونی الان بمونید پیش رسول من میرم باهاش حرف میزنم..
و میارمش..؛)
محمد: آره آره حتما....
چرا که نه...خودمم خیلیی مشتاقم..که زود تر متوجه بشم..
سروش: لبخندی زدم...و بلند شدم..
داشتم می رفتم که یهو یاد چیزی افتادم برگشتم سمت آقا محمد و لب زدم...
آقا محمد؟؟
محمد: اول بگم راحت باش و اینقدر بهم نگو آقا..
بعد هم...جانم؟؟
سروش: ببخشید. چشم..
راستش اگه من الان بتونم رقیه رو هم راضی کنم..
باید فردا برا آزمایش بیاد..
محمد:آره..اینو میدونم...
سروش: پس من امروز باهاش حرف میزنم تا فردا...
محمد: نمی دونستم...اگه رسول برادرم باشه..باید عزیز هم خبر دار بشه از این ماجرا..
من چطور باید بهش بگم.... اینم به عزیز نگم داوود رو چطور به خانوادش بگم...
داوود: از اون موقعی که امید اومد تو اتاق و رف دیگه کسی نیومده بود.
می ترسیدم ن برا خودم...نگران رفیقام..رسوللل🥺
خانوادم..این دیونه اگه یه بلایی سرشون بیاره چی....
دلم برا بچه ها آقا محمد...همه تنگ شده بود..
خیلیی بده که الان ازشون خبر ندارم..
از حال رسول......🥺
همون لحظه کسی وارد شد..
چشام رو بستم تا نور با چشام برخورد نکنه..
در که بسته شد چشام رو بستم..
هااا...پدر امید؟؟
احمد: یعنی واقعا مرتضی به تو سلام گفتن یاد نداده؟؟
متاسفم.....
داوود: اتفاقا یاد داده...
ولی نه به کسایی مثل تو و پسرت...
احمد: مگه منو پسرم چ مونه؟؟
می دونی تو الان بخاطر کار بابات اینجایی؟؟
میدونی اگه اون این کار رو میکرد الان اینجا نبودی؟؟
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: پدر امیدد
پ ن: چ کار کرده پدر داوود؟؟
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به به مبارکه😍
لی لی لی لی لی😂😂
پ. ن: کیس ازدواج
#گاندو