هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
گسترده ساعتی هیژا با جذب +100 و تضمین❤️🔥 :
https://eitaa.com/joinchat/2606498505C1cec0cfc93
هدایت شده از دلآرامـ | DELARAM
زیارت حرمامامرضا{ع} دلبرخراسانی🥲✨🫀
به یادچنلهای:
گاندوییها، عشاقالرضا، زهرایعلی، مهدخت، واهب، قطار128، رهروعشق، دخترانحیدری، نجفگالری، ملجا، دلنشین، مانارمکالکشن، چنلعلیقلیچ، حامیماستار، نیمچهعکاسمها، مهوا
وتمامی عزیزانی که ازقلمافتادند🥲🤝🤍
انشاالله امامرضابطلبتون 🤍
از طرف چنل : @CafeYadgiry
فور کنید انشآلله که برسه به دستشون:)✨🎀
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۹٠
احمد: خوب گوش کن امید بری تو اتاق دیگه نه من تو رو میشناسم نه تو من رو پس حق رفتن تو اون رو ندارییی
امید: چشم بابا
ولی اگه اطلاعات نده...بلایی سرش میارم که خودش بگه غلط کردم!
بابا دلم می خواد بکشم..
احمد: تو حالا وایسا اگه نداد هر برایی دوست داری سرش بیار..
سروش: وقتی رسیدم خواستم پیاده بشم که رقیه بیرون بود!
رقیه: تو خونه نشسته بودم که سروش زنگ زد و گفت می خواد بیاد سراغم...
منم سریع حاضر شدم و چادرم رو پوشیدم و به بیرون رفتم..
یه حسی بهم میگفت بالاخره پیداش کردم..
ولی چرا الان؟؟
چرا الان که رسول تو کما هس؟؟
همون لحظه ماشین سروش رو دیدم..
از ماشین که پیاده شد سریع به سمتش رفتم..
سلااام😁
سروش: سلام..
رقیه جان انگار خیلی عجله داری 🤨
رقیه: سروششششش
حق بده!بهم حق بده! بخدا... 🥺
سروش: باشه باشه اروم باش عزیزم...
من که هیچی نگفتم..
حالا سوار شو تا بریم....
رقیه: فقط...
رسول حالش خوبه؟؟
سروش: چی بگم؛)) هیچ تغیری نکرده!!
رقیه: بغض راه گلوم رو گرفته بود...
نمیشد دیگه حرف بزنم...
بدون هیچ حرفی سوار ماشین شدم....
و به سمت بیمارستان حرکت کردیم..
سروش: وارد بیمارستان شدیم..
به سمت جایی که رسول بود رفتیم..
صحنه ای که دیدیم....🥺
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: چیشدههههه
هدایت شده از بیو کانال چک
https://eitaa.com/Admin_Gando/14710
اقا درسته که دیره ولی مبارک باشه یه کا شدنت رفیق🥲
سلااام
خوبین
احوالتان؟؟
ببخشید دیشب نشد پارت بدم..
ولی الان یه پارت میدم..
شب یا همون ساعت ۵ یه پارت میدم😉
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۹۱
سروش: با دیدن اون صحنه دیگه نمی تونستیم نفس بکشیم..
با پاهای لرزان به سمت آقا محمد رفتیم...
رقیه: با دیدن آقا محمد که روی زمین افتاده متوجه ی همه چیز شدیم...
حالم...؛))
رسولم داداشم...😭
سروش ب سمت اقا محمد رف...
و کنارش نشست...
ولی من...
خدایاا ترو خدا🥺💔
داداشم بهم برگردون دیگه هیچی ازت نمیخوام..
پاهام سر شده بود...
اروم به سمت اتاقش رفتم...
پرده کشیده ب.و.د
محمد: پشت در اتاق رسول نشسته بودم....
اگه خواهرم نباشه چی؟؟
رسول داداشم ترو خدا بهوش بیا..
آروم از جام بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم...
همون لحظه صدای دستگاه بلند شدن.
رسولللللللللل😭
میخواستم برم داخل اتاق که دکترا اومدن و اجازه همچین کاری رو بهم ندادن...
رفتم پشت شیشه...
که پرده ها رو کشیدن....
رسول ترو خدااا😭.
دیگه نتونستم روی پاهام بمونم و افتادم...
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: رسو.ل💔